eitaa logo
𝖫𝖾𝗍𝗁𝖾́
110 دنبال‌کننده
383 عکس
71 ویدیو
6 فایل
Lethé| Greek forgetfulness. death without screaming it:) See you here❄️: https://daigo.ir/secret/8860043635 If it doesn't work💤: https://abzarek.ir/service-p/msg/2461285
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از El
دخترک رز آبی، با چشمانی از جنس دریای غروب. برگ های وجودش را باد های سرد، یکی یکی ربوده بودند؛ اما هنوز در ساقه اش شرافتی مقاوم جریان داشت. گلبرگ هایش را سپرد به ماه، و خود در سکوت شبنم‌ ها غرق شد. اشک‌هایش را نباید دید… مثل قطره‌ های شبنم بر گلبرگ های نیلی‌ست؛ نیلی مثل آسمان پس از رنگین کمانی زودگذر. آبستنِ تمام شب‌ هایی که آسمان بی‌ ستاره بود و ریشه‌ هایش تشنه ی نسیمی گرم. هر قطره، دریایی است در گره‌ گاه برگ‌هایش؛ دریایی که در آن، قایقی از آرزو های شکسته شناور است. او دخترِ آبی‌ پوشِ قصه‌ هاست… همان که زخم‌ هایش را با آواز می‌شوید و در دل هر اشک، دنیایی را زنده نگه می دارد. اشک هایش تلخ نیست؛ فقط کمی...کمی بارانی ست، کمی دریا… کمی یادگاری از روزهایی که خیس مهربانی. شاید رز آبی را دیدی و گریستی… نگران نباش؛ این اشک ها، نشانِ جان‌ دار بودنِ اوست. همان که با هر قطره، رنگی از آسمان را در خود حل میکند و باز می شکفد… آهسته… در لباس اشک. در تختی از بالشت های خیس، و هر روز با چشمانی زیبا تر از دیروز، نوید از آزادی میدهد. دخترِ رز آبی، همیشه این جاست: آسو
هدایت شده از 𝖬𝖺𝗑𝗂𝗇
تو خورشیدی، نوری، امید بخشی ، توی رولا همیشه میتونستم راحت تر باهات رول برم چون تخیلاتت، نوع تفکرت عین خودم بود. و هنوزم همینه. تو همون‌طوری که تیا بودی هنوزم تیای منی. خرگوشِ سفید با چشمای درخشان. تو یه تیکه گمشده از منی. تیکه‌ای از گذشته‌ی من‌ . نسخه کوچکتر من. تو منی و من توام . تو پژواک من هستی و خواهی بود :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من به یک ۵۱ دلبسته‌ام.
باز حواسم را پرت کرد
پی زیبای من
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه شب مثل موج به دریا زدی میگفتی میام عجب اومدی:)
فدای سرت که من قسمتم مثل موی تو پریشونیه:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روشنایی در دستانش می‌توانست گرم کند، یا بسوزاند. می‌توانست زندگی ببخشد، یا آن را بگیرد. می‌توانست با آن امید بدهد، یا که از بین ببرد. می‌توانست گرمای حاصل از کامل سوختنش را روی پوستش حس می‌کند. چشمانی که جمله جهان در ظلمتش فرو می‌رفت، پرتوی‌های نور را در خود کشید و برای اولین بار روشن شد. دخترک با شعله بازی می‌کرد. ترسی نداشت. دخترک این شعله‌ی کوچک را چیزی نمی‌پنداشت. برای او که درد چیزی جز آزار روحی نبود، مرگ و جسم تنها به معنی محدود شدن حرکاتش بودند. دخترک نمی‌فهمید درد چگونه چیزی است. دخترک هیچ ایده‌ای نداشت که مرگ چگونه چیزی می‌تواند باشد. موهایش را هنگامی که درد احساساتش وجودش را می‌سوزاند با قیچی آشپزخانه‌ کوتاه کرده بود. اگر درد احساس، او را این‌گونه می‌کرد درد بدن چگونه بود؟ احساساتش را زمانی که همه آن را لگد مال می‌کردند از دست داد. مرگ احساساتش؛... چیزی نبود که انتظارش را می‌کشید. یک سکوت بود. یک تنهایی مطلق که گویی حتی خود را هم گم کرده است. یک آزاری بود که درد نداشت. آن جا بود که احساس کرد دیگر زنده نیست. چون دیگر حتی احساس دیگر زنده نبودن هم نمی‌توانست احساس کند. چون هیچ بود، پوچ پوچ، همان زمان که بر چشمان قهوه‌ای‌اش لایه‌ی تار نشست. حالا او از مرگ می‌ترسید. اگر احساس ترسیدنی برایش باقی مانده بود. از درد جسمی می‌ترسید، گرچه اگر از درد، معنایی برایش مانده بود. به شعله‌ی فندک نگاه کرد. شاید باید این درد را می‌چشید. شاید اینک، در همین لحظه، باید دست از بی‌احساس بودن اما ترسیدن می‌کشید.