روشنایی در دستانش میتوانست گرم کند، یا بسوزاند. میتوانست زندگی ببخشد، یا آن را بگیرد. میتوانست با آن امید بدهد، یا که از بین ببرد.
میتوانست گرمای حاصل از کامل سوختنش را روی پوستش حس میکند. چشمانی که جمله جهان در ظلمتش فرو میرفت، پرتویهای نور را در خود کشید و برای اولین بار روشن شد.
دخترک با شعله بازی میکرد. ترسی نداشت. دخترک این شعلهی کوچک را چیزی نمیپنداشت.
برای او که درد چیزی جز آزار روحی نبود، مرگ و جسم تنها به معنی محدود شدن حرکاتش بودند. دخترک نمیفهمید درد چگونه چیزی است. دخترک هیچ ایدهای نداشت که مرگ چگونه چیزی میتواند باشد.
موهایش را هنگامی که درد احساساتش وجودش را میسوزاند با قیچی آشپزخانه کوتاه کرده بود. اگر درد احساس، او را اینگونه میکرد درد بدن چگونه بود؟
احساساتش را زمانی که همه آن را لگد مال میکردند از دست داد. مرگ احساساتش؛...
چیزی نبود که انتظارش را میکشید. یک سکوت بود. یک تنهایی مطلق که گویی حتی خود را هم گم کرده است. یک آزاری بود که درد نداشت. آن جا بود که احساس کرد دیگر زنده نیست. چون دیگر حتی احساس دیگر زنده نبودن هم نمیتوانست احساس کند. چون هیچ بود، پوچ پوچ، همان زمان که بر چشمان قهوهایاش لایهی تار نشست.
حالا او از مرگ میترسید. اگر احساس ترسیدنی برایش باقی مانده بود. از درد جسمی میترسید، گرچه اگر از درد، معنایی برایش مانده بود.
به شعلهی فندک نگاه کرد. شاید باید این درد را میچشید. شاید اینک، در همین لحظه، باید دست از بیاحساس بودن اما ترسیدن میکشید.
شعله را در دستهایش میچرخاند، نمیدانست با چه بازی میکند. این کارش کمتر از بازی با احساسات نبود، شاید دردش کمی بیشتر.
شعله ناگهان افتاد. ناگهان با ترس رو به رو شد. همانطور که به چشمان درد جسم خیره بود؛ فریاد زنان از آنجا دور شد.
اما شعلهی بازیگوش فندک، به کفپوش چوبی بسنده نکرد. همه جا را بلعید و سپس خاموش شد.
گرچه شاید بگویید چگونه. باید بگویم نمیدانیم. شاید تنها شعلهی فندک نبود که خاموش شده بود. شاید جهان هم نزد دختر نیلگون شد.
دخترک میخواست بداند درد چیست تا بعدها از مرگ نترسد. اما درد بیامان به بعدتر رفت؛ از یک کلبهی کوچک و دخترک، یک کلبهی سوخته، جنازه و آتش ماند.
همه پنداشتند یک عمد بوده. هیچگاه نپرسیدند چرا اینگونه. اما در حق من کم لطفی شده است، من سوختم و دخترک ویران شد.
جنازه و سکوتی که همه جا را گرفت، همهام را گرفت و فندکی که پریشان شد.
چه عمد یا به غیر، آنها معتقد نبودند که فندک را باید به زندان ببرند. چون فندک وسیلهای بیش نبود که خطرناک شد.
روشنایی در دستانش میتوانست خیلی کارها کند، اما سوزاند.
میتوانست زندگی ببخشد، اما آن را گرفت. میتوانست با آن امید دهد، مثلا به دختر کبریت فروش، اما ان را از بین ببرد.
میتوانست فقط من را بسوزاند، اما جان دخترک را گرفت.
بله. این مرگ عمدی بوده. اما دخترک تنها بر پاهای من خوابش برده. عمد این را فندک میداند، که سرش را میبُرد و میافشانَد.