شعله را در دستهایش میچرخاند، نمیدانست با چه بازی میکند. این کارش کمتر از بازی با احساسات نبود، شاید دردش کمی بیشتر.
شعله ناگهان افتاد. ناگهان با ترس رو به رو شد. همانطور که به چشمان درد جسم خیره بود؛ فریاد زنان از آنجا دور شد.
اما شعلهی بازیگوش فندک، به کفپوش چوبی بسنده نکرد. همه جا را بلعید و سپس خاموش شد.
گرچه شاید بگویید چگونه. باید بگویم نمیدانیم. شاید تنها شعلهی فندک نبود که خاموش شده بود. شاید جهان هم نزد دختر نیلگون شد.
دخترک میخواست بداند درد چیست تا بعدها از مرگ نترسد. اما درد بیامان به بعدتر رفت؛ از یک کلبهی کوچک و دخترک، یک کلبهی سوخته، جنازه و آتش ماند.
همه پنداشتند یک عمد بوده. هیچگاه نپرسیدند چرا اینگونه. اما در حق من کم لطفی شده است، من سوختم و دخترک ویران شد.
جنازه و سکوتی که همه جا را گرفت، همهام را گرفت و فندکی که پریشان شد.
چه عمد یا به غیر، آنها معتقد نبودند که فندک را باید به زندان ببرند. چون فندک وسیلهای بیش نبود که خطرناک شد.
روشنایی در دستانش میتوانست خیلی کارها کند، اما سوزاند.
میتوانست زندگی ببخشد، اما آن را گرفت. میتوانست با آن امید دهد، مثلا به دختر کبریت فروش، اما ان را از بین ببرد.
میتوانست فقط من را بسوزاند، اما جان دخترک را گرفت.
بله. این مرگ عمدی بوده. اما دخترک تنها بر پاهای من خوابش برده. عمد این را فندک میداند، که سرش را میبُرد و میافشانَد.