چشم ها رازهای آرامی هستن که همیشه نیمه بیدارند
دو حوض کوچک که هر بار نگاه میکنی انگار سطحشان موجی میخورد از چیزی که نمیشود گفت
آدم میماند که چطور این دو نقطه خاموش میتوانند هزار حرف نگفته را به شکل نور و لرزش و سایه پنهان کنند
اما همین خاموشی شان پر از صداست
صدایی که نه گوش میشنود نه زبان میتواند تقلید کند
گاهی چشم ها سنگین میشوند
انگار شب هایی را که کسی به یاد میآوری با خود حمل میکنند
شب هایی که فکرهایت آرام نمیگیرند
و صبح روی پلکهایت مینویسند که دلت چه اندازه خسته است
اما همین خستگی نوعی زیبایی دارد
زیبایی چیزی که دیده و گذشته و هنوز عطری از بودن در آن مانده
چشم وقتی به چشم میافتد جهان آهستهتر میشود
انگار زمان یک لحظه روی لب پرتگاه میایستد که ببیند چه میشود
آن لحظه که هیچ کلمهای در کار نیست اما همه چیز گفته میشود
نگاه دو آدم به هم میرسد و چیزی میانشان رد میشود
چیزی که شبیه نور است
نه گرم نه سرد
حسی که نمیشود از آن فرار کرد و نمیشود درست اسمش را گذاشت
چشم ها همیشه بیش از آنچه نشان میدهند در دل دارند
انگار دو پنجرهاند رو به باغی که فقط خود آدم میداند چطور سبز شده و چطور پژمرده
و هرکس که برای لحظهای در آن نگاه میکند سهم کوچکی از آن باغ را در خودش حس میکند
سهمی که گاهی روشن است
گاهی تاریک
و همیشه واقعی
چشم ها کوچکاند
اما جهان از همین دوتا شروع میشود
از همین دو چراغ لرزان که اگر خاموش شوند هیچ راهی پیدا نمیشود