eitaa logo
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
221 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمـ‌انٖـ‌ی بِه نٰام لُنٰارٰا🤍 دخـ‌تـ‌ری از جـ‌نـ‌س بـ‌ال فـ‌رشـ‌تـ‌ه🦋🌱 باحضور: حٰامٖیمِ صٰالٖحی✨ این رمان کاملا خیالی و از ذهن دخترکی ،خیال پرداز پدید آمده است🎀🫀 جانم؟؟🤍✨ https://daigo.ir/secret/41933480345 لٖف؟حٖرام😊❌ لیٖنکِ قَصرِمُونـــ‌👇💒
مشاهده در ایتا
دانلود
Pov : وقتی تعداد سین هات از تعداد اعضات بیشتره😐
بماند به یادگار🤍🫀✨ ℍ𝕒𝕡𝕡𝕪 10 🎀🍓
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 3🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• هه این : خوب بچه ها بریم بخوابیم . . (داداش های لنارا خوابیدن) . موقعیت : ساعت 11:59 . مامان لنارا در اتاق عمل. بابای لنارا پشت در اتاق عمل،با استرس وایساده. بچه ها خوابیدن. . بابای لنارا : وای ، وای، چقدر استرس دارم . ای بابا . پس چرا هیچکس نمیاد. چرا هیچ خبری نمیاد . . (ساعت00:00 میشه و صدای یک نوزاد تمام فضای بیمارستان رو پر میکنه.) . + همراه خانم... کیه ؟؟ . بابای لنارا : منم منم .چ چی چی شده ؟ . + مبارکه ، پرنسس کوچولوتون به دنیا اومده. بفرمایید. . بابای لنارا : شکه شدم،آخه این بچه خیلییییی خوشگل بود ،باورم نمیشد، با لکنت گفتم: چی ؟؟ این دختر منه؟ این صدایی که ساعت 00:00 تو بیمارستان پیچید ،صدای پرنسس من بود؟؟ وای خدا عشق من. برات بمیرم. چقد خوشملی تو . . + باید بچه رو ببریم . حال مریضتون هم خوبه و فردا ترخیص میشه. . (بابای لنارا بچه رو میده و تشکر میکنه و میره و میشینه رو صندلی و گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه به هه این .) . (در حال بوق خوردن)
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 4🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• موقعیت : تو خونه. بچه ها خوابیدن. ساعت حدودا 00:15. . هه این : تو خونه نشسته بودم و تازه بچه ها خوابشون برده بود. رفتم کنار سان ها دراز کشیدم که یهو تلفن خونه زنگ خورد، سریع بلند شدم و دویدم تا مبادا بچه ها بیدار شن. گوشی رو برداشتم و گفتم : الو ! . بابای لنارا : ا.. ال.. الو س...لام پسرم . چه خبر ؟ بچه ها خ.. خوابیدن ؟ . هه این : بله بابایی . چ.. چی.. چی شده بابا ؟ چرا لکنت داری ؟ آبجی چیزیش شده ؟؟ مامان طوری شده؟ . بابا لنارا: ام، اام، اممم، یه خبر، ب، برات، د ،دا ،دارم. . هه این : ج.. جاا.. جان بابا ؟ بهم بگو. . بابای لنارا : آخخخ فدای جان گفتنت. دلم رو آروم کردی. آفرین به پسر بزرگم. یه چیزی بهت میگم فقط جیغ نزن باشه؟؟ . هه این : خدانکنه بابای مهربونم. بستگی داره چی باشه (خنده) .درمورد آجیمه؟؟ . بابای لنارا : خب . آره درمورد آبجیته. آجیتون به دنیا اومد.🤩 راستش واقعا خواهرتون فرشته ست فرشته. . هه این : چی؟؟ واقعا؟؟ ساعت چند؟؟ چقدر زود. آخخ من فداش بشم. یه عکس برام میفرستی بابایی؟؟ فرشته؟؟ معلومه که فرشته ست .نهه راستی فرشته نیست ، تمامِ منه. . بابای لنارا: حالا وایسا اول ببینیش بعد اینجوری قربون صدقه اش برو 😂. حالا فردا میبینیش ،باید سوپرایز بشی دیگه. ساعتش هم معجزه بود آخه. ساعت 00:00 به دنیا اومده . باورت میشه؟؟ . هه این : واقعا ؟؟ اوخییی. چه ساعت نازی. باشه . جیغ بزنم یا زوده؟؟ . بابای لنارا : نه نه جیغ نزن بچه😂. فردا هرموقع بیدار شدید ،بهم زنگ بزن تا بیام دنبالتون و بیارمتون پیش پرنسستون. باشه ؟؟ . هه این : باشه بابایی. تو هم استراحت کن .یه وقت مریض نشیا. برو به کارات برس . . بابای لنارا : باشه عزیزم. تو هم برو زود بخواب . من دیگه باید برم. خدانگهدار. . هه این : باشه بابایی. خدانگهدار.از ذوق زیاد گریم گرفته و بود و همینجوری که گریه میکردم خوابم برد.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 5🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• (بابای لنارا تا صبح به شوق دیدار فرشتش نخوبید.) . موقعیت : صبح شده. ساعت حدودا 10:00 . . ( یهو صدای گریه نوزاد دوباره تمام فضای بیمارستان پر میکنه) . بابای لنارا : این صدای دختر منه. . هه این : از ذوق زیاد سریع از خواب بیدارشدم و سریع داداشام رو بیدار کردم. جی هو، جی هو... . جی هو : هااا ولم کن خوابم میاد. . هه این : پاشو داداشی پاشی بریم بیمارستان. . ( جی هو سریع پرید ) . جی هو : چی چی شده داداشی؟؟ . هه این : آجیمون به دنیا اومده، بابا گفت بهش زنگ بزنم بیاد دنبالمون. . ( جی هو دوید تو اتاق و سریع آماده شدو به هه این کمک کرد تا سان ها و اون وو رو هم آماده کنن) . موقعیت : بچه ها آمادن و به بابا زنگ زدن تا بیاد دنبالشون و پشت در منتظر نشستن. . ( صدای بوق) . سریع بچه ها پریدن تو ماشین بابا. . بابای لنارا: سلام بچه ها😍 . بچه ها : سلام بابایی😍 . بابای لنارا: خوب خوابیدید. . هه این : آره بابایی ، خودت استراحت کردی؟؟ . (بابا به خاطر اینکه بچه ها نگران نشن گفت ) . بابای لنارا : آره پسرم.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 6🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• هه این : خوبه . پس از آجیمون چه خبر؟؟ . بابای لنارا : حالش از شما هم بهتره فک‌کنم. چون منم تا صبح ندیدمش و فقط همون ساعتی که بهت زنگ زدم یه بار فقط دیدمش. . هه این : آها. اشکال نداره الان هممون باهم میبینمش😍. . موقعیت : رسیدن بیمارستان. مامان لنارا و لنارا رو آوردن تو بخش. . بابای لنارا رو به پرستار : سلام ببخشید خانم ... کجاست؟؟ . + اونجاست . کوچولوتون با همه بچه های جهان فرق داره ها حواستون بهش باشه😊. . بابای لنارا : ممنون چشم . بچه ها بریم اونجا. . ( همه اومدن رو سر مامان و لنارا) . مامان لنارا : سلام پسرای قشنگم. خوب خوابیدید؟؟ اینم آجی کوچولون . . هه این : سلام مامانییییی. آره مامان جونم ،خودت خوب خوابیدی. مامان ،این آجیمون واقعا آدمه با فرشته؟؟😍😍 آجی که اذیت نکرد؟ . مامان لنارا : قربون پسر مهربونم. آره. آبجیتون نمیدونم از کجا اومده😂. . (بابا و بچه ها محو صورت لنارا شده بودن) . مامان لنارا : هییی. منم اینجا آدمم ها😂
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 7🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• (همه خندیدن) . چندساعت گذشت ولی هیچکس هیچی نمیگفت . تموم بیمارستان محو لنارا شده بودن. بیمارستان عکس لنارا رو در همه جا منتشر کرده بودن و میگفتن ما افتخار به دنیا اومدن این فرشته رو در بیمارستانمون داریم . . موقعیت: حدودا ساعت 22:00 بچه ها دلشون میخواد لنارا چشاشو وا کنه تا ببینن چشاش چه رنگیه، چون چشم مامان لنارا: بنفش🎆 بابای لنارا : سبز🌱 هه این : آبی🌊 جی هو : قهوه ای و مشکی تقریبا✨🪐 اون وو : عسلی🍯 سان ها : مشکی🌑 . هه این : مامانییییی! پس چرا این چشماشو باز نمیکنه😫 اه خسته شدم. . بابای لنارا : بچه راست میگه. . مامان لنارا : هی مرد یادت نیستش برا هر چهار تا پسرامون دوسه روز طول میکشید تا چشاشونو وا کنن🤦‍♀ هرموقع برا بچه هامون یادت میره. باید صبر کنی پسرم. . بابای لنارا : (خنده) راست میگیا خانم ، یادم رفته بود. . ( بچه ها همه به بابا میخندن و مامان و بابا هم خندشون میگیره.)
حرفی‌،سخنی‌چیزی‌بوددرخدمتم😊🤍 تو همین کانال جواب میدم💚 اگه دوست دارید تا سه شنبه دوتا پارت در روز بگذارم تو ناشناس بگید🍓🎀 صندوق‌پستی‌مون 📬🎀
تا روز سه شنبه ✨ روزی ۲ پارت از رمان رو میدم و احتمالا از ۲ تا آخر دی دیگه پارت ندم چون امتحان دارم😊💚
امروز نت نداشتم واسه همین الان ۲ تا پارت میدم😊🤍✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 8🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• + سلام. میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم. . مامان لنارا : بله بفرمایید. . + راستش ما میخوایم از دخترتون چندتا عکس بگیریم چون تا به حال هیچ دختری به زیبایی دخترشما به دنیا نیومده و این یک امتیاز برای بیمارستان ماست. . (مامان لنارا اشاره میکنه به بابا) . (بابای لنارا به معنا ی فهمیدن و اشکالی نداشتن ،یه چشمک میزنه به مامان) . بابای لنارا : مشکلی نداره، فقط چند دقیقه طول میکشه چون بچه گرسنشه. . + همین الان ،همینجا فقط چندتا عکس میگیریم. . بابای لنارا: آها ،اشکال نداره. . + ممنون. . ( کادر بیمارستان عکساشون رو گرفتن و رفتن) . مامان لنارا : راستی، دکتر گفت امروز میتونم ترخیص شم. . بابای لنارا : پس اگه میخوای بچه ها رو ببرم خونه و بعد بیام دنبال شما. . مامان لنارا : آره بچه هارو ببر چون خسته شدن. . بابای لنارا: بچه ها بیاین بریم خونه. . سان ها : پس مامانی نمیاد؟ . بابای لنارا : مامانی هم میاد عزیزم ولی من اول شمارو میبرم و بعد میان دنبال آجی و مامانی. . بچه ها : باشه. خدافظ مامانی.