🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 3🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
هه این : خوب بچه ها بریم بخوابیم .
.
(داداش های لنارا خوابیدن)
.
موقعیت :
ساعت 11:59 .
مامان لنارا در اتاق عمل.
بابای لنارا پشت در اتاق عمل،با استرس وایساده.
بچه ها خوابیدن.
.
بابای لنارا : وای ، وای،
چقدر استرس دارم .
ای بابا .
پس چرا هیچکس نمیاد.
چرا هیچ خبری نمیاد .
.
(ساعت00:00 میشه و صدای یک نوزاد تمام فضای بیمارستان رو پر میکنه.)
.
+ همراه خانم... کیه ؟؟
.
بابای لنارا : منم منم .چ چی چی شده ؟
.
+ مبارکه ، پرنسس کوچولوتون به دنیا اومده. بفرمایید.
.
بابای لنارا : شکه شدم،آخه این بچه خیلییییی خوشگل بود ،باورم نمیشد، با لکنت گفتم: چی ؟؟ این دختر منه؟ این صدایی که ساعت 00:00 تو بیمارستان پیچید ،صدای پرنسس من بود؟؟
وای خدا عشق من.
برات بمیرم.
چقد خوشملی تو .
.
+ باید بچه رو ببریم . حال مریضتون هم خوبه و فردا ترخیص میشه.
.
(بابای لنارا بچه رو میده و تشکر میکنه و میره و میشینه رو صندلی و گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه به هه این .)
.
(در حال بوق خوردن)
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 4🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
موقعیت :
تو خونه.
بچه ها خوابیدن.
ساعت حدودا 00:15.
.
هه این : تو خونه نشسته بودم و تازه بچه ها خوابشون برده بود. رفتم کنار سان ها دراز کشیدم که یهو تلفن خونه زنگ خورد، سریع بلند شدم و دویدم تا مبادا بچه ها بیدار شن. گوشی رو برداشتم و گفتم : الو !
.
بابای لنارا : ا.. ال.. الو س...لام پسرم . چه خبر ؟ بچه ها خ.. خوابیدن ؟
.
هه این : بله بابایی . چ.. چی.. چی شده بابا ؟ چرا لکنت داری ؟ آبجی چیزیش شده ؟؟ مامان طوری شده؟
.
بابا لنارا: ام، اام، اممم، یه خبر، ب، برات، د ،دا ،دارم.
.
هه این : ج.. جاا.. جان بابا ؟ بهم بگو.
.
بابای لنارا : آخخخ فدای جان گفتنت. دلم رو آروم کردی. آفرین به پسر بزرگم. یه چیزی بهت میگم فقط جیغ نزن باشه؟؟
.
هه این : خدانکنه بابای مهربونم. بستگی داره چی باشه (خنده) .درمورد آجیمه؟؟
.
بابای لنارا : خب . آره درمورد آبجیته. آجیتون به دنیا اومد.🤩 راستش واقعا خواهرتون فرشته ست فرشته.
.
هه این : چی؟؟ واقعا؟؟ ساعت چند؟؟ چقدر زود. آخخ من فداش بشم. یه عکس برام میفرستی بابایی؟؟ فرشته؟؟ معلومه که فرشته ست .نهه راستی فرشته نیست ، تمامِ منه.
.
بابای لنارا: حالا وایسا اول ببینیش بعد اینجوری قربون صدقه اش برو 😂. حالا فردا میبینیش ،باید سوپرایز بشی دیگه. ساعتش هم معجزه بود آخه. ساعت 00:00 به دنیا اومده . باورت میشه؟؟
.
هه این : واقعا ؟؟ اوخییی. چه ساعت نازی. باشه . جیغ بزنم یا زوده؟؟
.
بابای لنارا : نه نه جیغ نزن بچه😂. فردا هرموقع بیدار شدید ،بهم زنگ بزن تا بیام دنبالتون و بیارمتون پیش پرنسستون. باشه ؟؟
.
هه این : باشه بابایی. تو هم استراحت کن .یه وقت مریض نشیا. برو به کارات برس .
.
بابای لنارا : باشه عزیزم. تو هم برو زود بخواب . من دیگه باید برم. خدانگهدار.
.
هه این : باشه بابایی. خدانگهدار.از ذوق زیاد گریم گرفته و بود و همینجوری که گریه میکردم خوابم برد.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 5🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
(بابای لنارا تا صبح به شوق دیدار فرشتش نخوبید.)
.
موقعیت :
صبح شده.
ساعت حدودا 10:00 .
.
( یهو صدای گریه نوزاد دوباره تمام فضای بیمارستان پر میکنه)
.
بابای لنارا : این صدای دختر منه.
.
هه این : از ذوق زیاد سریع از خواب بیدارشدم و سریع داداشام رو بیدار کردم.
جی هو، جی هو...
.
جی هو : هااا ولم کن خوابم میاد.
.
هه این : پاشو داداشی پاشی بریم بیمارستان.
.
( جی هو سریع پرید )
.
جی هو : چی چی شده داداشی؟؟
.
هه این : آجیمون به دنیا اومده، بابا گفت بهش زنگ بزنم بیاد دنبالمون.
.
( جی هو دوید تو اتاق و سریع آماده شدو به هه این کمک کرد تا سان ها و اون وو رو هم آماده کنن)
.
موقعیت :
بچه ها آمادن و به بابا زنگ زدن تا بیاد دنبالشون و پشت در منتظر نشستن.
.
( صدای بوق)
.
سریع بچه ها پریدن تو ماشین بابا.
.
بابای لنارا: سلام بچه ها😍
.
بچه ها : سلام بابایی😍
.
بابای لنارا: خوب خوابیدید.
.
هه این : آره بابایی ، خودت استراحت کردی؟؟
.
(بابا به خاطر اینکه بچه ها نگران نشن گفت )
.
بابای لنارا : آره پسرم.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 6🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
هه این : خوبه . پس از آجیمون چه خبر؟؟
.
بابای لنارا : حالش از شما هم بهتره فککنم. چون منم تا صبح ندیدمش و فقط همون ساعتی که بهت زنگ زدم یه بار فقط دیدمش.
.
هه این : آها. اشکال نداره الان هممون باهم میبینمش😍.
.
موقعیت :
رسیدن بیمارستان.
مامان لنارا و لنارا رو آوردن تو بخش.
.
بابای لنارا رو به پرستار : سلام ببخشید خانم ... کجاست؟؟
.
+ اونجاست . کوچولوتون با همه بچه های جهان فرق داره ها حواستون بهش باشه😊.
.
بابای لنارا : ممنون چشم .
بچه ها بریم اونجا.
.
( همه اومدن رو سر مامان و لنارا)
.
مامان لنارا : سلام پسرای قشنگم. خوب خوابیدید؟؟
اینم آجی کوچولون .
.
هه این : سلام مامانییییی.
آره مامان جونم ،خودت خوب خوابیدی.
مامان ،این آجیمون واقعا آدمه با فرشته؟؟😍😍
آجی که اذیت نکرد؟
.
مامان لنارا : قربون پسر مهربونم.
آره.
آبجیتون نمیدونم از کجا اومده😂.
.
(بابا و بچه ها محو صورت لنارا شده بودن)
.
مامان لنارا : هییی.
منم اینجا آدمم ها😂
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 7🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
(همه خندیدن)
.
چندساعت گذشت ولی هیچکس هیچی نمیگفت . تموم بیمارستان محو لنارا شده بودن.
بیمارستان عکس لنارا رو در همه جا منتشر کرده بودن و میگفتن ما افتخار به دنیا اومدن این فرشته رو در بیمارستانمون داریم .
.
موقعیت:
حدودا ساعت 22:00
بچه ها دلشون میخواد لنارا چشاشو وا کنه تا ببینن چشاش چه رنگیه،
چون چشم
مامان لنارا: بنفش🎆
بابای لنارا : سبز🌱
هه این : آبی🌊
جی هو : قهوه ای و مشکی تقریبا✨🪐
اون وو : عسلی🍯
سان ها : مشکی🌑
.
هه این : مامانییییی!
پس چرا این چشماشو باز نمیکنه😫
اه خسته شدم.
.
بابای لنارا : بچه راست میگه.
.
مامان لنارا : هی مرد یادت نیستش برا هر چهار تا پسرامون دوسه روز طول میکشید تا چشاشونو وا کنن🤦♀
هرموقع برا بچه هامون یادت میره.
باید صبر کنی پسرم.
.
بابای لنارا : (خنده) راست میگیا خانم ، یادم رفته بود.
.
( بچه ها همه به بابا میخندن و مامان و بابا هم خندشون میگیره.)
حرفی،سخنیچیزیبوددرخدمتم😊🤍
تو همین کانال جواب میدم💚
اگه دوست دارید تا سه شنبه دوتا پارت در روز بگذارم تو ناشناس بگید🍓🎀
صندوقپستیمون 📬🎀
تا روز سه شنبه ✨
روزی ۲ پارت از رمان رو میدم و احتمالا از ۲ تا آخر دی دیگه پارت ندم چون امتحان دارم😊💚
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 8🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
+ سلام. میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.
.
مامان لنارا : بله بفرمایید.
.
+ راستش ما میخوایم از دخترتون چندتا عکس بگیریم چون تا به حال هیچ دختری به زیبایی دخترشما به دنیا نیومده و این یک امتیاز برای بیمارستان ماست.
.
(مامان لنارا اشاره میکنه به بابا)
.
(بابای لنارا به معنا ی فهمیدن و اشکالی نداشتن ،یه چشمک میزنه به مامان)
.
بابای لنارا : مشکلی نداره، فقط چند دقیقه طول میکشه چون بچه گرسنشه.
.
+ همین الان ،همینجا فقط چندتا عکس میگیریم.
.
بابای لنارا: آها ،اشکال نداره.
.
+ ممنون.
.
( کادر بیمارستان عکساشون رو گرفتن و رفتن)
.
مامان لنارا : راستی، دکتر گفت امروز میتونم ترخیص شم.
.
بابای لنارا : پس اگه میخوای بچه ها رو ببرم خونه و بعد بیام دنبال شما.
.
مامان لنارا : آره بچه هارو ببر چون خسته شدن.
.
بابای لنارا: بچه ها بیاین بریم خونه.
.
سان ها : پس مامانی نمیاد؟
.
بابای لنارا : مامانی هم میاد عزیزم ولی من اول شمارو میبرم و بعد میان دنبال آجی و مامانی.
.
بچه ها : باشه.
خدافظ مامانی.