🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 22🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
(هه این و اون وو رو از خودش جدا کرد و دوید ، همونجا چندبار زمین خورد و تموم دست و پاهاش زخمی شد ولی هرجوری که بود خودشو رسوند به پدر و مادر و برادرش.)
.
لنارا : (با گریه گفت)
مامان ،
مامانی ،
بابا ،
سان ها،
منو میشناسید ،
مامان ، بابا
منو میشناسید،
(سر سان هارو در آغوش گرفت و داد زد)
داداشی
داداشی چرا چشمات رو باز نمیکنی؟
نکنه ازم بدت میاد.
تو همیشه بیشتر از همه سربه سرم میگذاشتی.
غلط کردم ،دیگه ناراحت نمیشم.
دیگه اذیتت نمیکنم .
داداشی میشه یکبار دیگه به چشمام نگاه کنی.
داداشی تروخدا چشاتو باز کن.
نگاه کن چشام چه رنگیه .
داداشیی😭
.
اون وو و هه این هم اومدن رو سر لنارا و گریه میکنن.
.
لنارا : مامان جونم ، مامانی ، میشه دوباره موهامو شونه کنی ، مامانی ، بیدار شو دیرشده ها ، پاشو ، چشماتو باز کن ، نگاه کن زخمی شدم ، مامانی ، پاشو دوباره موهامو شونه کن ، نگا ، نگا کن ، موهام داره سفید میشه ، هاا ، مامانی...
مامانییی.
عه با من بازی نکن دیگه بیدار شو مامانی. میدونی الان چن ساله که موهامو شونه نکردی .😭مامانی.
.
لنارا : بابایی .
بغلم کن تروخدا.
نگاه کن چشامو .
نگاه کن موهامو.
اشکال نداره.
موهام داره سفید میشه ، اشکال نداره که بابایی.
پاهام زخمیه ، اشکال نداره بابا،
چند ماه تویه خونه ی تنگ و تاریک بودن ، اشکال نداره که.
داداش حامی رو از 5 سالگی ندیدم ، اشکال نداره.
الان لکنت گرفتم، اشکال نداره.
کلی درد کشیدم ، اشکال نداره .
اشکال نداره .
فقط تو چشماتو باز کن.
نخواب دیگه نخواب .
بابا😭
.
لنارا سر هرسه تا رو گذاشت رو پاهاش و انقد که جسد هاشون کوچولو بود ، رو پاهاش لالاییشون داد و میگفت.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 23🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
لنارا اشکاشو پاک کرد و گفت:
.
بابایی، مامانی ، داداشی،سان ها ،
راحت بخوابید .
ولی این رسمش نبود ها ،باید باهم میرفتیم .
همش تقصیر منه ،انقد که درگیر کار بودم و پیشتون نبودم خدا شمارو ازم گرفت .
ولش کن ، اشکال نداره راحت بخوابید😭
لالا لالا لا لا ...
.
اون وو و هه این فقط گریه میکردن و چون نمیخواستن خواهرشون رو هم از دست بدن گفتن :
.
هه این : لنارا لنارا پاشو دیگه بسه
.
اون وو : آبجی ، پاشو قشنگم پاشو
.
لنارا بلند شد و اشکاشو پاک کرد و روبه پیکر ها گفت:
.
لنارا :برید برید هرجایی که میخواید برید .
.
درهمون لحظه بی سیم لنارا به صدا دراومد .
.
+ سلام فرمانده .
.
لنارا : سلام ، فرمانده به گوشم.
.
+ فرمانده ما تو مرکز یه مشکلی داریم باید سریع تر بیاید.
.
لنارا سریع گفت :
.
لنارا : باشه الان میام ،فقط یه ماشین بفرستید.
.
+ بله فرمانده تا ۲ دقیقه ی دیگه ماشین میاد. تمام
.
لنارا : باشه ، تمام.
.
لنارا : کی این اتفاقات افتاد؟؟
.
اون وو : دیشب .
.
لنارا : یعنی از دیشب این اتفاق افتاده ، وای وای . پس شما کی فهمیدید ؟؟
.
هه این : همین ۲ ساعت پیش .
.
لنارا : من باید برم ولی حواستون به مامان ، بابا و سان ها باشه هاااا. خودتون هم یه مو از سرتون کم شه من میدونم و شما .
پارت های جدید💚✨
پارت های بعد پنجشنبه 🎀🍓
لف؟؟ نه دیگه😡
دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
حرفی،سخنیچیزیبوددرخدمتم😊🤍 تو همین کانال جواب میدم💚 اگه دوست دارید تا سه شنبه دوتا پارت در روز بگذ
📬پیام شما :
سلام خوبی
بهتر رمانت و از زبان افراد بنویسی؟
توصیف کنی خیلی قشنگتر از الانش میشه
_________🎀🪄_____________
🤍من :
خوب من اولین بارمه که رمان مینویسم . اولش رفتم اونجوری بنویسم ولی گفتم فقط بعضی مواقع اونجوری باشه و همش رو اونجوری نکنم چون دوست داشتم با بقیه رمان ها متفاوت باشه💚✨
ولی مرسی بابت نظرت قشنگم🎀🌹
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
حرفی،سخنیچیزیبوددرخدمتم😊🤍 تو همین کانال جواب میدم💚 اگه دوست دارید تا سه شنبه دوتا پارت در روز بگذ
📬پیام شما :
میدونم پیاممو نادیده میگیرین اما میشه عضو بشین و حمایت کنین ؟🥲
https://eitaa.com/BaHAR133i
_________🎀🪄_____________
🤍من :
چندتا خوشمل میرید اینور؟؟💚🎀
📬پیام شما :
https://eitaa.com/in_Waqad
حمایت ؟
_________🎀🪄_____________
🤍من : چندتا خوشمل هم برن اینور😊✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
حرفی،سخنیچیزیبوددرخدمتم😊🤍 تو همین کانال جواب میدم💚 اگه دوست دارید تا سه شنبه دوتا پارت در روز بگذ
📬پیام شما :
دوست دارم
_________🎀🪄_____________
🤍من : انشاالله خدا همه مریض هارو شفا بده😳🤲☺️