🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 5🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
(بابای لنارا تا صبح به شوق دیدار فرشتش نخوبید.)
.
موقعیت :
صبح شده.
ساعت حدودا 10:00 .
.
( یهو صدای گریه نوزاد دوباره تمام فضای بیمارستان پر میکنه)
.
بابای لنارا : این صدای دختر منه.
.
هه این : از ذوق زیاد سریع از خواب بیدارشدم و سریع داداشام رو بیدار کردم.
جی هو، جی هو...
.
جی هو : هااا ولم کن خوابم میاد.
.
هه این : پاشو داداشی پاشی بریم بیمارستان.
.
( جی هو سریع پرید )
.
جی هو : چی چی شده داداشی؟؟
.
هه این : آجیمون به دنیا اومده، بابا گفت بهش زنگ بزنم بیاد دنبالمون.
.
( جی هو دوید تو اتاق و سریع آماده شدو به هه این کمک کرد تا سان ها و اون وو رو هم آماده کنن)
.
موقعیت :
بچه ها آمادن و به بابا زنگ زدن تا بیاد دنبالشون و پشت در منتظر نشستن.
.
( صدای بوق)
.
سریع بچه ها پریدن تو ماشین بابا.
.
بابای لنارا: سلام بچه ها😍
.
بچه ها : سلام بابایی😍
.
بابای لنارا: خوب خوابیدید.
.
هه این : آره بابایی ، خودت استراحت کردی؟؟
.
(بابا به خاطر اینکه بچه ها نگران نشن گفت )
.
بابای لنارا : آره پسرم.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 6🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
هه این : خوبه . پس از آجیمون چه خبر؟؟
.
بابای لنارا : حالش از شما هم بهتره فککنم. چون منم تا صبح ندیدمش و فقط همون ساعتی که بهت زنگ زدم یه بار فقط دیدمش.
.
هه این : آها. اشکال نداره الان هممون باهم میبینمش😍.
.
موقعیت :
رسیدن بیمارستان.
مامان لنارا و لنارا رو آوردن تو بخش.
.
بابای لنارا رو به پرستار : سلام ببخشید خانم ... کجاست؟؟
.
+ اونجاست . کوچولوتون با همه بچه های جهان فرق داره ها حواستون بهش باشه😊.
.
بابای لنارا : ممنون چشم .
بچه ها بریم اونجا.
.
( همه اومدن رو سر مامان و لنارا)
.
مامان لنارا : سلام پسرای قشنگم. خوب خوابیدید؟؟
اینم آجی کوچولون .
.
هه این : سلام مامانییییی.
آره مامان جونم ،خودت خوب خوابیدی.
مامان ،این آجیمون واقعا آدمه با فرشته؟؟😍😍
آجی که اذیت نکرد؟
.
مامان لنارا : قربون پسر مهربونم.
آره.
آبجیتون نمیدونم از کجا اومده😂.
.
(بابا و بچه ها محو صورت لنارا شده بودن)
.
مامان لنارا : هییی.
منم اینجا آدمم ها😂
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 7🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
(همه خندیدن)
.
چندساعت گذشت ولی هیچکس هیچی نمیگفت . تموم بیمارستان محو لنارا شده بودن.
بیمارستان عکس لنارا رو در همه جا منتشر کرده بودن و میگفتن ما افتخار به دنیا اومدن این فرشته رو در بیمارستانمون داریم .
.
موقعیت:
حدودا ساعت 22:00
بچه ها دلشون میخواد لنارا چشاشو وا کنه تا ببینن چشاش چه رنگیه،
چون چشم
مامان لنارا: بنفش🎆
بابای لنارا : سبز🌱
هه این : آبی🌊
جی هو : قهوه ای و مشکی تقریبا✨🪐
اون وو : عسلی🍯
سان ها : مشکی🌑
.
هه این : مامانییییی!
پس چرا این چشماشو باز نمیکنه😫
اه خسته شدم.
.
بابای لنارا : بچه راست میگه.
.
مامان لنارا : هی مرد یادت نیستش برا هر چهار تا پسرامون دوسه روز طول میکشید تا چشاشونو وا کنن🤦♀
هرموقع برا بچه هامون یادت میره.
باید صبر کنی پسرم.
.
بابای لنارا : (خنده) راست میگیا خانم ، یادم رفته بود.
.
( بچه ها همه به بابا میخندن و مامان و بابا هم خندشون میگیره.)
حرفی،سخنیچیزیبوددرخدمتم😊🤍
تو همین کانال جواب میدم💚
اگه دوست دارید تا سه شنبه دوتا پارت در روز بگذارم تو ناشناس بگید🍓🎀
صندوقپستیمون 📬🎀
تا روز سه شنبه ✨
روزی ۲ پارت از رمان رو میدم و احتمالا از ۲ تا آخر دی دیگه پارت ندم چون امتحان دارم😊💚
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 8🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
+ سلام. میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.
.
مامان لنارا : بله بفرمایید.
.
+ راستش ما میخوایم از دخترتون چندتا عکس بگیریم چون تا به حال هیچ دختری به زیبایی دخترشما به دنیا نیومده و این یک امتیاز برای بیمارستان ماست.
.
(مامان لنارا اشاره میکنه به بابا)
.
(بابای لنارا به معنا ی فهمیدن و اشکالی نداشتن ،یه چشمک میزنه به مامان)
.
بابای لنارا : مشکلی نداره، فقط چند دقیقه طول میکشه چون بچه گرسنشه.
.
+ همین الان ،همینجا فقط چندتا عکس میگیریم.
.
بابای لنارا: آها ،اشکال نداره.
.
+ ممنون.
.
( کادر بیمارستان عکساشون رو گرفتن و رفتن)
.
مامان لنارا : راستی، دکتر گفت امروز میتونم ترخیص شم.
.
بابای لنارا : پس اگه میخوای بچه ها رو ببرم خونه و بعد بیام دنبال شما.
.
مامان لنارا : آره بچه هارو ببر چون خسته شدن.
.
بابای لنارا: بچه ها بیاین بریم خونه.
.
سان ها : پس مامانی نمیاد؟
.
بابای لنارا : مامانی هم میاد عزیزم ولی من اول شمارو میبرم و بعد میان دنبال آجی و مامانی.
.
بچه ها : باشه.
خدافظ مامانی.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 9🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
(بچه ها رفتن خونه)
.
بابای لنارا: بچه ها من برم دنبال مامانی.
.
بچه ها : باش بابایی زود بیاید هااا.
خداحافظ.
.
بابای لنارا : باشه ،خدانگهدار.
.
موقعیت :
چند روز گذشته.
دیگه لنارا باید چشاشو باز کنه.
همه از خواب بلند شدن و لنارا داره گریه میکنه.
.
مامان لنارا : بچه هااا! بیاید بیاید. لنارا داره چشماشو باز میکنه.
.
(بچه ها و بابا همه اومدن.)
.
(لنارا ادا در میاده خلاصه دلبری میکنه)
.
کم کم لنارا چشماشو باز میکنه و
رنگ چشماش...
رنگ چشماش...
.
هه این : آخ قلبم، من غششش.
.
(همه محو لنارا شدن.)
.
بابای لنارا: ای ای ، این بچ بچه از کجا اومده🤯
.
مامان لنارا : وایییی، فرشته ی من . رنگ چشاتو قربون.
.
چشمای لنارا تو اون موقع که روز بود و خوشحال هم بود ،
آبی و بنفش بود.
شبیه دریا توش غرق میشدی.
فرم چشاش با همه ی موجودات جهان متفاوت بود.
رنگ چشاش رو هیچکس تو دنیا تابه حال ندیده بود.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 10🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکم بعد رنگ چشای لنارا عوض شد.
رنگ چشمش از آبی و بنفش به رنگ بنفش و عسلی تغییر کرد و گریه کرد.
.
مامان لنارا : هااا ، رنگ چشمش عوض شد؟؟؟
.
( اون وو و سان ها همیشه مشغول بازی )
.
(جی هو کنار لنارا دراز کشیده.)
.
هه این : میدونستم خوشگله ولی نه تا این حد. حسودیم شد.
.
جی هو : فک کنم وقتی ناراحت میشه چشاش این رنگی میشه.
.
(کار های روزمره)
.
موقعیت :
نزدیک غروبه.
مامان تو رخت خوابه.
بابا داره تلویزیون میبینه.
هه این و جی هو سرشون تو گوشیه.
سان ها خوابیده.
اون وو دراز کشیده و با اسباب بازی هاش بازی میکنه.
لنارا رو هوا رو نگاه میکنه و میخنده.
.
(تلفن خونه زنگ میخوره)
.
(هه این میدوعه تا گوشی رو جواب بده)
.
هه این : الو
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 11🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
عموی لنارا: سلام هه این، خوبی عمو جون.
.
هه این : سلام عموجون ، خداروشکر.
.
عموی لنارا : عمو بابات هست؟؟
.
هه این : آره.
الان صداش میکنم.
.
عموی لنارا : باشه ، منتظرم.
.
هه این : بابا...
بابا.
بیا عمو کارت داره.
.
(بابای لنارا میره و گوشی رو جواب میده.)
.
بابا ی لنارا : سلام داداش.
.
[توجه : اوپا و هیونگ نیم در زبان کره ای به معنای برادر بزرگتر است.]
.
عموی لنارا : سلام .
خوبید؟؟
.
بابای لنارا : شما خوب باشید ماهم خوبیم.
.
عموی لنارا : مرسی . میگم امروز خونه اید ما بیایم کوچولوتون رو ببینیم.
.
بابای لنارا : یه لحظه گوشی.
خانم امروز مهمون بیاد؟
.
مامان لنارا : آره بگو بیان اشکال نداره.
.
بابای لنارا : بله بفرمایید.
.
عموی لنارا : ممنون ، پس ما تا یکی ،دوساعت دیگه میایم.
.
بابای لنارا : باشه . خدانگهدار.
.
عموی لنارا : خدانگهدار.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 12🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
موقعیت :
غروب.
.
هه این داد زد : وای.
مامان، بابا،
آبجی ...
رنگ چشمای آبجی...
رنگ چشمای آبجی دوباره عوض شده...
ر
ر
رن
رنگ
چشاش
کَ
کَ
کَ
کهکشانی شده.
.
مامان لنارا : چی؟ کهکشانی؟ چطور ممکنه چشم یه آدم همش تغییر رنگ بده؟
.
بابای لنارا : شاید حال بچه خوب نیست ، میخواید بریم پیش دکتر ؟
.
مامان لنارا : نه حالا ولش کن. انشاالله یکم بزرگتر بشه خودمون میفهمیم.
.
یکم گذشت و بابا گفت.
.
بابای لنارا: رنگ چشم های لنارا ، سبز شده.
.
(عموی لنارا و خونوادش ، اومدن و رفتن.)
.
موقعیت :
ساعت 00:00 .
مامان کنار لنارا دراز کشیده.
لنارا خوابیده بود ولی به محض اینکه ساعت 00:00 شد سریع چشاشو وا کردو...
سان ها و اون وو خوابن.
جی هو کنار هه این نشسته .
هه این منتظر تا ببینه لنارا بیدار میشه یانه.
بابا تو آشپز خونست.
.
جی هو : داداشی رنگ چشمای آجی رو ببین.
.
هه این : عه مامان رنگ چشم های آجی کهکشانی و رنگارنگ شده ،ببین خیلی خوشگله.
.
مامان لنارا: واووو چقد خوشگله.
.
بابای لنارا : چی میگید منم میخوام ببینم.
.
ساعت 00:00 تموم شد و رنگ چشم های لنارا دوباره سبز شد.