eitaa logo
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
221 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمـ‌انٖـ‌ی بِه نٰام لُنٰارٰا🤍 دخـ‌تـ‌ری از جـ‌نـ‌س بـ‌ال فـ‌رشـ‌تـ‌ه🦋🌱 باحضور: حٰامٖیمِ صٰالٖحی✨ این رمان کاملا خیالی و از ذهن دخترکی ،خیال پرداز پدید آمده است🎀🫀 جانم؟؟🤍✨ https://daigo.ir/secret/41933480345 لٖف؟حٖرام😊❌ لیٖنکِ قَصرِمُونـــ‌👇💒
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 5🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• (بابای لنارا تا صبح به شوق دیدار فرشتش نخوبید.) . موقعیت : صبح شده. ساعت حدودا 10:00 . . ( یهو صدای گریه نوزاد دوباره تمام فضای بیمارستان پر میکنه) . بابای لنارا : این صدای دختر منه. . هه این : از ذوق زیاد سریع از خواب بیدارشدم و سریع داداشام رو بیدار کردم. جی هو، جی هو... . جی هو : هااا ولم کن خوابم میاد. . هه این : پاشو داداشی پاشی بریم بیمارستان. . ( جی هو سریع پرید ) . جی هو : چی چی شده داداشی؟؟ . هه این : آجیمون به دنیا اومده، بابا گفت بهش زنگ بزنم بیاد دنبالمون. . ( جی هو دوید تو اتاق و سریع آماده شدو به هه این کمک کرد تا سان ها و اون وو رو هم آماده کنن) . موقعیت : بچه ها آمادن و به بابا زنگ زدن تا بیاد دنبالشون و پشت در منتظر نشستن. . ( صدای بوق) . سریع بچه ها پریدن تو ماشین بابا. . بابای لنارا: سلام بچه ها😍 . بچه ها : سلام بابایی😍 . بابای لنارا: خوب خوابیدید. . هه این : آره بابایی ، خودت استراحت کردی؟؟ . (بابا به خاطر اینکه بچه ها نگران نشن گفت ) . بابای لنارا : آره پسرم.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 6🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• هه این : خوبه . پس از آجیمون چه خبر؟؟ . بابای لنارا : حالش از شما هم بهتره فک‌کنم. چون منم تا صبح ندیدمش و فقط همون ساعتی که بهت زنگ زدم یه بار فقط دیدمش. . هه این : آها. اشکال نداره الان هممون باهم میبینمش😍. . موقعیت : رسیدن بیمارستان. مامان لنارا و لنارا رو آوردن تو بخش. . بابای لنارا رو به پرستار : سلام ببخشید خانم ... کجاست؟؟ . + اونجاست . کوچولوتون با همه بچه های جهان فرق داره ها حواستون بهش باشه😊. . بابای لنارا : ممنون چشم . بچه ها بریم اونجا. . ( همه اومدن رو سر مامان و لنارا) . مامان لنارا : سلام پسرای قشنگم. خوب خوابیدید؟؟ اینم آجی کوچولون . . هه این : سلام مامانییییی. آره مامان جونم ،خودت خوب خوابیدی. مامان ،این آجیمون واقعا آدمه با فرشته؟؟😍😍 آجی که اذیت نکرد؟ . مامان لنارا : قربون پسر مهربونم. آره. آبجیتون نمیدونم از کجا اومده😂. . (بابا و بچه ها محو صورت لنارا شده بودن) . مامان لنارا : هییی. منم اینجا آدمم ها😂
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 7🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• (همه خندیدن) . چندساعت گذشت ولی هیچکس هیچی نمیگفت . تموم بیمارستان محو لنارا شده بودن. بیمارستان عکس لنارا رو در همه جا منتشر کرده بودن و میگفتن ما افتخار به دنیا اومدن این فرشته رو در بیمارستانمون داریم . . موقعیت: حدودا ساعت 22:00 بچه ها دلشون میخواد لنارا چشاشو وا کنه تا ببینن چشاش چه رنگیه، چون چشم مامان لنارا: بنفش🎆 بابای لنارا : سبز🌱 هه این : آبی🌊 جی هو : قهوه ای و مشکی تقریبا✨🪐 اون وو : عسلی🍯 سان ها : مشکی🌑 . هه این : مامانییییی! پس چرا این چشماشو باز نمیکنه😫 اه خسته شدم. . بابای لنارا : بچه راست میگه. . مامان لنارا : هی مرد یادت نیستش برا هر چهار تا پسرامون دوسه روز طول میکشید تا چشاشونو وا کنن🤦‍♀ هرموقع برا بچه هامون یادت میره. باید صبر کنی پسرم. . بابای لنارا : (خنده) راست میگیا خانم ، یادم رفته بود. . ( بچه ها همه به بابا میخندن و مامان و بابا هم خندشون میگیره.)
حرفی‌،سخنی‌چیزی‌بوددرخدمتم😊🤍 تو همین کانال جواب میدم💚 اگه دوست دارید تا سه شنبه دوتا پارت در روز بگذارم تو ناشناس بگید🍓🎀 صندوق‌پستی‌مون 📬🎀
تا روز سه شنبه ✨ روزی ۲ پارت از رمان رو میدم و احتمالا از ۲ تا آخر دی دیگه پارت ندم چون امتحان دارم😊💚
امروز نت نداشتم واسه همین الان ۲ تا پارت میدم😊🤍✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 8🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• + سلام. میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم. . مامان لنارا : بله بفرمایید. . + راستش ما میخوایم از دخترتون چندتا عکس بگیریم چون تا به حال هیچ دختری به زیبایی دخترشما به دنیا نیومده و این یک امتیاز برای بیمارستان ماست. . (مامان لنارا اشاره میکنه به بابا) . (بابای لنارا به معنا ی فهمیدن و اشکالی نداشتن ،یه چشمک میزنه به مامان) . بابای لنارا : مشکلی نداره، فقط چند دقیقه طول میکشه چون بچه گرسنشه. . + همین الان ،همینجا فقط چندتا عکس میگیریم. . بابای لنارا: آها ،اشکال نداره. . + ممنون. . ( کادر بیمارستان عکساشون رو گرفتن و رفتن) . مامان لنارا : راستی، دکتر گفت امروز میتونم ترخیص شم. . بابای لنارا : پس اگه میخوای بچه ها رو ببرم خونه و بعد بیام دنبال شما. . مامان لنارا : آره بچه هارو ببر چون خسته شدن. . بابای لنارا: بچه ها بیاین بریم خونه. . سان ها : پس مامانی نمیاد؟ . بابای لنارا : مامانی هم میاد عزیزم ولی من اول شمارو میبرم و بعد میان دنبال آجی و مامانی. . بچه ها : باشه. خدافظ مامانی.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 9🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• (بچه ها رفتن خونه) . بابای لنارا: بچه ها من برم دنبال مامانی. . بچه ها : باش بابایی زود بیاید هااا. خداحافظ. . بابای لنارا : باشه ،خدانگهدار. . موقعیت : چند روز گذشته. دیگه لنارا باید چشاشو باز کنه. همه از خواب بلند شدن و لنارا داره گریه میکنه. . مامان لنارا : بچه هااا! بیاید بیاید. لنارا داره چشماشو باز میکنه. . (بچه ها و بابا همه اومدن.) . (لنارا ادا در میاده خلاصه دلبری میکنه) . کم کم لنارا چشماشو باز میکنه و رنگ چشماش... رنگ چشماش... . هه این : آخ قلبم، من غششش. . (همه محو لنارا شدن.) . بابای لنارا: ای ای ، این بچ بچه از کجا اومده🤯 . مامان لنارا : وایییی، فرشته ی من . رنگ چشاتو قربون. . چشمای لنارا تو اون موقع که روز بود و خوشحال هم بود ، آبی و بنفش بود. شبیه دریا توش غرق میشدی. فرم چشاش با همه ی موجودات جهان متفاوت بود. رنگ چشاش رو هیچکس تو دنیا تابه حال ندیده بود.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 10🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• یکم بعد رنگ چشای لنارا عوض شد. رنگ چشمش از آبی و بنفش به رنگ بنفش و عسلی تغییر کرد و گریه کرد. . مامان لنارا : هااا ، رنگ چشمش عوض شد؟؟؟ . ( اون وو و سان ها همیشه مشغول بازی ) . (جی هو کنار لنارا دراز کشیده.) . هه این : میدونستم خوشگله ولی نه تا این حد. حسودیم شد. . جی هو : فک کنم وقتی ناراحت میشه چشاش این رنگی میشه. . (کار های روزمره) . موقعیت : نزدیک غروبه. مامان تو رخت خوابه. بابا داره تلویزیون میبینه. هه این و جی هو سرشون تو گوشیه. سان ها خوابیده. اون وو دراز کشیده و با اسباب بازی هاش بازی میکنه. لنارا رو هوا رو نگاه میکنه و میخنده. . (تلفن خونه زنگ میخوره) . (هه این میدوعه تا گوشی رو جواب بده) . هه این : الو
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 11🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• عموی لنارا: سلام هه این، خوبی عمو جون. . هه این : سلام عموجون ، خداروشکر. . عموی لنارا : عمو بابات هست؟؟ . هه این : آره. الان صداش میکنم. . عموی لنارا : باشه ، منتظرم. . هه این : بابا... بابا. بیا عمو کارت داره. . (بابای لنارا میره و گوشی رو جواب میده.) . بابا ی لنارا : سلام داداش. . [توجه : اوپا و هیونگ نیم در زبان کره ای به معنای برادر بزرگتر است.] . عموی لنارا : سلام . خوبید؟؟ . بابای لنارا : شما خوب باشید ماهم خوبیم. . عموی لنارا : مرسی . میگم امروز خونه اید ما بیایم کوچولوتون رو ببینیم. . بابای لنارا : یه لحظه گوشی. خانم امروز مهمون بیاد؟ . مامان لنارا : آره بگو بیان اشکال نداره. . بابای لنارا : بله بفرمایید. . عموی لنارا : ممنون ، پس ما تا یکی ،دوساعت دیگه میایم. . بابای لنارا : باشه . خدانگهدار. . عموی لنارا : خدانگهدار.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 12🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• موقعیت : غروب. . هه این داد زد : وای. مامان، بابا، آبجی ... رنگ چشمای آبجی... رنگ چشمای آبجی دوباره عوض شده... ر ر رن رنگ چشاش کَ کَ کَ کهکشانی شده. . مامان لنارا : چی؟ کهکشانی؟ چطور ممکنه چشم یه آدم همش تغییر رنگ بده؟ . بابای لنارا : شاید حال بچه خوب نیست ، میخواید بریم پیش دکتر ؟ . مامان لنارا : نه حالا ولش کن. انشاالله یکم بزرگتر بشه خودمون میفهمیم. . یکم گذشت و بابا گفت. . بابای لنارا: رنگ چشم های لنارا ، سبز شده. . (عموی لنارا و خونوادش ، اومدن و رفتن.) . موقعیت : ساعت 00:00 . مامان کنار لنارا دراز کشیده. لنارا خوابیده بود ولی به محض اینکه ساعت 00:00 شد سریع چشاشو وا کردو... سان ها و اون وو خوابن. جی هو کنار هه این نشسته . هه این منتظر تا ببینه لنارا بیدار میشه یانه. بابا تو آشپز خونست. . جی هو : داداشی رنگ چشمای آجی رو ببین. . هه این : عه مامان رنگ چشم های آجی کهکشانی و رنگارنگ شده ،ببین خیلی خوشگله. . مامان لنارا: واووو چقد خوشگله. . بابای لنارا : چی میگید منم میخوام ببینم. . ساعت 00:00 تموم شد و رنگ چشم های لنارا دوباره سبز شد.