| مُعَلَّق |
بسم الله الرحمن الرحیم
خب.
اربعینم رفتم و بالاخره اینیکی آرزوی بزرگ زندگیم تیک خورد.صد الحمدلله.
پرده اول
ساعت تقریبا سه و نیم صبحه و تو یکی از این ون سبزا نشستیم وُ از راه اهن مشهد داریم برمیگردیم مسجد دانشگاه.
دستم تا مچ از پنجره بیرونه و لمس سردی هوای بیرون پنجره ون (هرچند که تا مغز استخوون انگشتای دستمو فریز کرده) ، فکر کردن به اینکه بادی که از پنجره میزنه داخل میتونه خنک باشه ،
فارسی بودن زبون نوشته های روی تابلو های شهر ،
حتی راننده ای که زبون مارو میفهمه ،
همه این بدیهیات برام فوقالعاده جدیده و توجه کردن بهشون و بیشتر حسکردنشون وااااقعا لذت بخشه.
(بیجنبه و عراق ندیده هم خودتونید.)
پرده دوم
رسیدیم مسجد دانشگاه.
آه و ناله های خستگیمونو قورت دادیمو نماز صبحو خوندیم. بچه ها بعد نمازشون هرکدوم یه سمتی ولو شدن وَ خب اگه بگم بیهوش شدن دقیق تره.
تابه حال این ساعت مسجد دانشگاه نبودم.
واقعا ساکته!
از اون سکوتا داره که فقط صدای بوق گوشتو میشنوی.
قرار بود نخوابم و پاشدم رفتم کنار پنجره و شروعکردم به نوشتن بخشی از ماوقع.
و خب ذره ذره چشم منم داره گرم میشه..
خونواده ۶ صبح میان تا کربلاییشونو تحویل بگیرن. بقدری خستم که احتمالا بعد یه احوالپرسی نسبتا مختصر کل راه مشهد تا خونه رو بخوابم.
پن1:
تو دو قسمت قبلی از هشتگ #طریق_الاحیاء ، طوری داشت پیش میرفت که یجورایی قرار بود تا آخر طریق الاحیاء رو روایت کنم و قرار هم بود
اما خب بدلایلی قسمت نشد.
بنابراین گزیده های جاذّابی از آنچه که از حاجیفُوجی (روحانی باحال و درجه یک کاروان) یاد گرفتم و باقی آنچه تو این سفر برای خودم مهم یا قشنگ بودن رو دوست دارم که بگم اینجا.🪴✨
پ ن2:
خدا روزی همه کنه🥲
@moallagh
| مُعَلَّق |
بسم الله الرحمن الرحیم خب. اربعینم رفتم و بالاخره اینیکی آرزوی بزرگ زندگیم تیک خورد.صد الحمدلله.
••
#طریق_الاحیاء
#گزیده_های_جاذّاب
یکی از بچه ها پرسید چرا اشک نداریم تو روضه ها؟حاجآقا فُوجی مثال جالبی زدن..
گفتن گاهی ظرفه انقدر کثیفه که هر چقدر مایع ظرفشویی میریزی کف نمیکنه. دل ما هم همینطوره.
پن:
این اشک مقدس ؛ عصاره ی پاکی های روح انسانه..
باید برا اینکه منت بزاره و جاری بشه کلی زمینه فراهم کرد. کلی مراقب بود.
@moallagh
اگه ده تا گلوله داشتم
تو مغز ده تا #حجاب_استایل خالی میکردم یقیناً.🦉
|تصمیماتِناگهانی|
@moallagh
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد .
دیشب مغزم داشت منفجر میشد از فکر و ذهن مشغولیای مختلف..💥
بنا به مصلحت، پیچ مغزو چرخوندمو پتو رو کشیدم رو سرم.🦦
فرداش بعد نماز صبح یه سررسید گنده برداشتمو همه مغزمو پاچیدم رو برگه هاش..
به این صورت که اول صفحه یه بسم الله نوشتمو تیتر اول رو گذاشتم "مشغله ها"..
خلاصه، همه اون ذهنمشغولی هارو مرتب و با شماره گذاری نوشتم.
(مجموعا شدن ۱۴،۱۵ تا!😐)
و بعد از اون، کارایی بودن که باید برا هر کدوم انجام میدادم.
و آخرین قدم هم اولویت بندی!
اصلاااا ااااب ِ رو ااااتیش بوددد.
و واقعا بعدش روانم آروم گرفت.
@moallagh
#دعای_کمیل♡
اَنْ تُسَامِحَنِي..
[تا رسیدنم به مقصد] با من مدارا کن..
@moallagh
هدایت شده از -تریبون-
با اون قسمت از خودت که اشتباه میکنه مهربون تر باش!
اون درحال یاد گرفتنه..
گاهی وقتا خیلی ها رو میبخشی جز خودت!
یادت باشه اشتباه کردن جزئی از زندگیه؛ اگه اشتباه کردن نبود ما هیچ وقت
از کودکی تا الان بزرگ نمیشدیم و رشد نمیکردیم.
چون با تجربه کردنِ خیلی چیزها جهان اطرافمون رو شناختیم، خوب؟! :)
#وقایع_اتفاقیه 📰
امروز به صد دلیل روز خیلی خوبی بود.
و عمیقا خداروشکر کردم.
امروز صبح حوالی ساعت ۷ ، من ، خطاب به ر.عبدی:
+گل گاوزبون داری؟
با یکی از اساتید میخوام صحبت کنم خیلی استرس دارم..
ر.عبدی (با یه صدای بیحال و درحالی که کف اتاق پخش شده بود و حاضر نبود حتی برای چند ثانیه کلهشو از تو اون گوشی کلاغش* دربیاره) :
_ چنتا صلوات بفرست..
اولش دلم میخواست کله کلاغیشو بکَّنم ازینکه من دارم از استرس آب میشم و اگه نتونم کنترلش کنم حتما بیش از پیش تپق میزنم و کما فی السابق آبروریزی میشه /: ، و اون درکمال شُلی و رهایی میگه چنتا صلوات بفرس..🗿
اما با خودم گفتم که..
خب.. یه بارم بیا و به خدا اعتماد کن.
عرضم به خدمتتون که آقا ما رفتیمو تو راه حمد و دوتادعای دیگه که توصیه ی دیروز #حاج_ابوذر بود رو خوندیم..
[ داستان باید اینطوری تموم میشد که صلواتای ر.عبدی کارو رامینداخت اما خب اون لحظه تشخیصم این بود که با حمد و اونیکی توصیه #حاج_ابوذر آروم تر میشم.🦦]
خلاصه بگم خدمتتون..
آقا مارو میگی؟ انگار جلو داییمون نشسته بودیم..😂
رها ، راحت ، بیاسترس..
واقعا آدم وقتی از همه جا میبُره ؛
خیلی قویتر به خدا اعتماد میکنه.
بالاغریتاً خدا هم خیلییی خوب ساپورت میکنه..🥲👌
پن۱ : کلاغ تیکه کلام اختصاصیعیه که ر.عبدی استفاده میکنه.
پن۲: خجالت و استرس من دربرابر استاد مذکور به حدیه که واقعاااا نمیتونم بیان کنم و خب اینکه امپراطور و جوجه اردک زشت هم نشد ک بیان و تنها بودم بر شدت این امر میافزود.
@moallagh