eitaa logo
ᬉآخرین نوشته های اوᬉ
54 دنبال‌کننده
40 عکس
6 ویدیو
0 فایل
آخرین چیزی که به جای خواهم گذاشت، نوشته هاییست که خط به خط آن بر من گذشت.
مشاهده در ایتا
دانلود
همهمه های آرام وزش باد بر فراز کلیسا سن_دنی که در آرامش آرام وقارگونه ای در انزوایی به دور از توفان های درون مرکز پاریس بود،می‌وزید؛ دو برج در نمای غربی کلیسا که نگین بر بوم این شاهکار تاریخی بود؛ مناره های ظریف و تزئینات سنگی که بر آن مشهود بود، شبستان بلند و باشکوه آن، قلب کلیسا که سقف آن با طاق های جناغی بلند بالا رفته است، نور کمی از پنجره های رنگی عبور می‌کند و فضای نیمه تاریک و روحانی به خصوصی را ایجاد میکند، تاریخی بودن این مکان به دلیل مدفون شدن اشخاص مهم از پادشاهان و ملکه های فرانسه به ویژه داگوبرت اول نام برد؛ آرامگاهی ابدی برای آنان که در مقبره های خود در شبستان خفته اند و بیشتر فضای کلیسا را در خود جای داده؛ مجسمه های باشکوه و پرتره هایی از پادشاهان و ملکه ها که در حالت خوابیده و یا در حال دعا و نیایش بودن حس و حال عجیبی و اعجاز انگیزی به کلیسا میداد، حضور مقبره های متعدد فضای وحم آلودی به کلیسا میداد گویی تاریخ در روبرویت زنده شده باشد، زوال قدرت و فانی بودن آن؛ نماد گناهان تاریخی و قدرت های فراموش شده و در آخر فانی بودن آن در مقابل طبیعت ..مکانی برای تامل در مورد گناه، تاریخ و طبیعت انسان و تضاد های جامعه، که جهان بینی خاصی را خواستار خواهد شد، تنها نوای التماس گونه باد که در لوله های ساز عظیم و خیره کننده ای که در محراب خودنمایی میکرد، نگار هایی که علاوه بر خود فضای محراب بر لوله های آن حک شده بود، تنها نوای انزوا بود که بار دیگر نواخته میشد؛ آنگاه قدم هایی همراه با سمفونی خاموش انزوای کلیسا آمیخته شد؛ گیسوان نسبتا کوتاه و سیمین رنگی که تا بالای شانه هایش کشیده میشد؛ آلب کرم رنگی که تا مچ پاهایش می رسید، کاساک تیره رنگ بر تنش نشسته بود؛ سنش از مرز ۲۸ سالگی تجاوز نمیکرد، شخصیت درونگرا و عدم تمایلش به دخالت فعال سیاسی حاضر در آن عصر او را به انزوای کلیسا سن دنی کشانده بود؛ بعد از مراسم صبحگاهی،نماز و نیایش در حالی که در حال حرکت در شبستان بود و به مجسمه های پادشاهان و ملکه ها چشم دوخته بود، نام داگوبرت که بر تنه یکی از آنها حک شده بود؛ آخرین پادشاه فرانک که نمادی از ارتباط عمیق بین قدرت دنیوی و قدرت مذهبی به خصوص کلیسا سن دنی بود، و کلیسا را به عنوان ابزاری برای مشروعیت بخشی و حفظ میراث سلطنتی بود؛ او بار دیگر به مجسمه خیره شد، شکل نیایش گونه داگوبرت اول و زیبایی عجیب و عمیقی که در آن نهفته بود، شاید او تنها نقطه عطف این کلیسا بود و یا برای کشیشی که نامش ناتانائیل نام داشت؛ گیسوان سیمین رنگش را به پشت گردنش حرکت داد و قدم های آهسته ای بر طرف مخالف مجسمه گذاشت؛ آنگاه که زیر لب زمزمه میکرد" اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند، باید خویشتن را انکار کند، صلیب خود را بردارد و مرا پیروی نماید" آنگاه که از شبستان دور میشد و نزدیک ورودی میشد، پنجره گل سرخی که بر بالای آن خودنمایی میکرد در کنار مجسمه ای از مریم؛ ناتانائیل آهی عمیقی فروبرد؛ نگاهش را دوباره بر ردای خود انداخت؛ موشکافانه بر تمام جزئیات آن نگاه قاضی گونه ای مینداخت، در این زمان بعد مراسم عشای ربانی او یا در مطالعه کتبیه ها میپرداخت یا راز نهفته پشت کلیسا، در نگاه او سن دنی رازی تاریخی و عمیقی را خود پنهان کرده، شاید برای نوشته های کوتاه او اثر شگرفی بگذارد؛ نکته عطف این مکان این بود که در این برهه زمانی کم کسی به آن پا می‌گذاشت، انقلابی که در مرکز پاریس در حال شکل گرفتن بود. دو سالی است که آغاز از پادشاهی ژوئیه میگذرد؛ صعود بورژوازی و در مقابل آن فقر کارگران، تنش های سیاسی و اجتماعی فاحشی که سبب کمرنگ شدن نقش کلیسا شده بود و این مکان در قلب تنش بود؛ ناتانائیل بار دیگر بند افکارهاش را گسیخت؛ شبحی از دوردست ها که به چشمشش نا آشنا بود، " شاید زیادی به مجسمه ها خیره شده و دارم شبح آنان را می‌بینم" دستی بر روی پلک هایش کشید و بار دیگر به آن نقطه چشم دوخت، نه انگار توهم نزده بود بلکه با هر گذر ثانیه ها، آن شبح واضح تر میشد تا آنجا که حدود ۲ فوت با او فاصله داشت؛ شبحی که شمایل زنی را داشت، لباسی رسمی و معقول که سر آستین آن گیپور بود، نقش و نگار هایی محترمانه که بر لباس خودنمایی می‌کردند ولی لبه های آن با گل آغشته شده بود و یا خراش ها و پارگی هایی بر گوشه های آن ایجاد شده بود؛ گویی راه طولانی را پشت سر گذاشته یا گمگشته ای باشد؛ چهره دلفریب و زیبایی که داشت کمی ناتانائیل را به فکر واداشت و آنگاه نگاهش را که شرمانه بر او دوخته بود بر زمین سرد محوطه بیرون کلیسا انداخت؛ زن که متوجه تعجب و مکث او شده بود نفس کوتاهی از لبانش بیرون داد و راهش را کج کرد و به داخل کلیسا قدم گذاشت؛ ناتانائیل اندکی مکث کرد و بعد از داخل شدن او، نگاهش را اول به مجسمه مریم انداخت و زیر لب توبه ای کرد و آنگاه قدم های آرامی به داخل کلیسا گذاشت و متوجه نگاه عمیق زن به مجسمه ها سرتاسر شبستان شد
ناتانائیل درونم جیغ کشید
ᬉآخرین نوشته های اوᬉ
همهمه های آرام وزش باد بر فراز کلیسا سن_دنی که در آرامش آرام وقارگونه ای در انزوایی به دور از توفان
" چیز جالبی میان مجسمه ها می‌بینید؟!" لحنش را تا حتی الامکان محترمانه کرد تا از نگاه چند لحظه قبلش، خود را برهاند، آنگاه دستانش را بر ردایش محکم فشرد، گویی در حال پیکار با ماهیت دیگری از خودش است؛ " به راستی من کسی را نمیدیدم که راهش بر این مکان کج کند، یک لحظه حس کردم به راستی ملکه ای از عهد قدیم دارد جلویم پدیدار میشود" زن که تا آنگاه جوابی نداده بود، همچنان غرق در چشم دوختن به مجسمه ها بود؛ زیر لب زمزمه ای شبح گونه سر داد " با این شمایل انزوا گونه اش به راستی قابلیت برابری با نوتردام را ندارد، تنها یک مکان برای مشاهده فانی بودن در مقابل طبیعت است، و گناه آغشته به قدرت.. همان گناهی که ژاور از آن خود را میخواست آزاد کند.." خنده تلخی از لبان زن بر فضای شبستان طنین انداز شد، ناتانائیل بهت زده نگاهش را مضطربانه بین مجسمه ها و محراب جا به جا میکرد فقط برای اینکه دوباره نگاهش به زن نیفتد ولی تعجب عمیقی در رگانش به جوش و خروش افتاده بود، منظور زن چه بود، و یا نامی که در میان زمزمه هایش به زبان آورده بود" می‌گویی از گناه در حال فرار بوده؟! یا قدرت پشت گناه؟!" چند قدمی به سمت زن برداشت و نگاهش را همچنان بر کاشی های زمین سرد شبستان متمرکز کرد" اما گناه عمیق است، گناه می‌تواند عواقب بزرگی داشته باشد و یا سرپوشی بر اعمال او، تمام این مجسمه ها را که میبینی همان تجسم هستند، به نظرت چه گناه هایی می‌تواند پشت آن چهره های نیایش گونه باشد و حال چی؟! قدرت آن گناهان آنان را در این مکان دور هم جمع کرده، چیزی که میتواند نسل های بعد آنها را تحت تاثیر خود قرار بدهد.." آنگاه دوباره انگشت خود را بر ردایش محکم گره کرد انگار با موجودی حرف می‌زند که از رده انسان ها به کلی جدا میباشد؛ آنگاه نجوای التماس گونه کشیده شدن لباس زن بر کف کاشی های سرد شبستان که به کلی حواس ناتانائیل را بازخواست کرد؛ نگاهش حال کاملا بر زن متمرکز شد، نه با بی شرمی قبل، بلکه با ترس نهفته در مردمک های نگاه او؛ "کسی که از شما گناهی سر نزند، سنگ اول را به او بزنید" و آنگاه زن چشمانش را متقابلا بر ناتانائیل قفل کرد؛ با شدتی عجیب که انگار می‌خواهد گناه آنان را از عمق او بیرون بکشد و یا قضاوت او؛ ناتانائیل که گویی یکه خورده باشد، از جمله ای که آن زن گفته بود، به نظر نمی رسید که فقط زن عادی باشد، دانسته هایش به این نظر می رسید که با یک کشیش و یا بالاتر برابری دارد و این برایش تحسین برانگیز بود؛ آنگاه لبانش را با اضطراب بر هم زد" نامت چیست ؟! به راستی مرا متعجب ساختی، این دانش راجب متون دینی و .. از عهده آدمی عادی برنمیاد.. تو که هستی؟!" زن که همچنان با خشمی که گویی خاکستری دوباره شعله ور شده بود ناتانائیل را سر تا پا وارسی کرد" نامم لاورنا دو بوسون است، و شاید من شبحی هستم که میان متون به دنبال حقیقت میگرده، و حقیقت گناه.. من بیشتر از هرکسی آن را چشیده ام؛ در عمق حیوانی زیستن و عواقب آن؟! مطمئنم می‌توان حس کرد، حتی وقتی نیازی به بیانش نباشد حتی شاید بیشتر از خفتگان این کلیسا.. تو به گونه ای حرف میزنی که فقط یک آدم منزوی هستی و تنها به عمق پیچیدگی چشم میدوزی و آن را با نگاه انتقادی خودت قیاس میکنی، آنگاه که بخواهی فقط بر شدت گناهت کم کنی؟! و یا فقط مرتکب نشی.. و راجع به حضورم در این مکان، من فقط آرامشی را در میان این همهمه را احتیاج داشتم؛ جایی به دور از هرچه که به قوانین و خوی سرشکسته و گردن شکسته باشد" لبان زن از ادامه جمله اش باز ایستاد و دوباره به مجسمه ها چشم دوخت، انگار که به دنبال آزادی از بند فکر کسی باشد، و شاید تصادفی سرنوشت او را به این مکان رساند، ناتانائیل در سکوت زن، به عمق گفته هایش تفکر کرد،
لیبرا ، در هرصورت اون برمیگرده پیشِ تو.