ᬉآخرین نوشته های اوᬉ
همهمه های آرام وزش باد بر فراز کلیسا سن_دنی که در آرامش آرام وقارگونه ای در انزوایی به دور از توفان
" چیز جالبی میان مجسمه ها میبینید؟!" لحنش را تا حتی الامکان محترمانه کرد تا از نگاه چند لحظه قبلش، خود را برهاند، آنگاه دستانش را بر ردایش محکم فشرد، گویی در حال پیکار با ماهیت دیگری از خودش است؛ " به راستی من کسی را نمیدیدم که راهش بر این مکان کج کند، یک لحظه حس کردم به راستی ملکه ای از عهد قدیم دارد جلویم پدیدار میشود" زن که تا آنگاه جوابی نداده بود، همچنان غرق در چشم دوختن به مجسمه ها بود؛ زیر لب زمزمه ای شبح گونه سر داد " با این شمایل انزوا گونه اش به راستی قابلیت برابری با نوتردام را ندارد، تنها یک مکان برای مشاهده فانی بودن در مقابل طبیعت است، و گناه آغشته به قدرت.. همان گناهی که ژاور از آن خود را میخواست آزاد کند.." خنده تلخی از لبان زن بر فضای شبستان طنین انداز شد، ناتانائیل بهت زده نگاهش را مضطربانه بین مجسمه ها و محراب جا به جا میکرد فقط برای اینکه دوباره نگاهش به زن نیفتد ولی تعجب عمیقی در رگانش به جوش و خروش افتاده بود، منظور زن چه بود، و یا نامی که در میان زمزمه هایش به زبان آورده بود" میگویی از گناه در حال فرار بوده؟! یا قدرت پشت گناه؟!" چند قدمی به سمت زن برداشت و نگاهش را همچنان بر کاشی های زمین سرد شبستان متمرکز کرد" اما گناه عمیق است، گناه میتواند عواقب بزرگی داشته باشد و یا سرپوشی بر اعمال او، تمام این مجسمه ها را که میبینی همان تجسم هستند، به نظرت چه گناه هایی میتواند پشت آن چهره های نیایش گونه باشد و حال چی؟! قدرت آن گناهان آنان را در این مکان دور هم جمع کرده، چیزی که میتواند نسل های بعد آنها را تحت تاثیر خود قرار بدهد.." آنگاه دوباره انگشت خود را بر ردایش محکم گره کرد انگار با موجودی حرف میزند که از رده انسان ها به کلی جدا میباشد؛ آنگاه نجوای التماس گونه کشیده شدن لباس زن بر کف کاشی های سرد شبستان که به کلی حواس ناتانائیل را بازخواست کرد؛ نگاهش حال کاملا بر زن متمرکز شد، نه با بی شرمی قبل، بلکه با ترس نهفته در مردمک های نگاه او؛ "کسی که از شما گناهی سر نزند، سنگ اول را به او بزنید" و آنگاه زن چشمانش را متقابلا بر ناتانائیل قفل کرد؛ با شدتی عجیب که انگار میخواهد گناه آنان را از عمق او بیرون بکشد و یا قضاوت او؛ ناتانائیل که گویی یکه خورده باشد، از جمله ای که آن زن گفته بود، به نظر نمی رسید که فقط زن عادی باشد، دانسته هایش به این نظر می رسید که با یک کشیش و یا بالاتر برابری دارد و این برایش تحسین برانگیز بود؛ آنگاه لبانش را با اضطراب بر هم زد" نامت چیست ؟! به راستی مرا متعجب ساختی، این دانش راجب متون دینی و .. از عهده آدمی عادی برنمیاد.. تو که هستی؟!" زن که همچنان با خشمی که گویی خاکستری دوباره شعله ور شده بود ناتانائیل را سر تا پا وارسی کرد" نامم لاورنا دو بوسون است، و شاید من شبحی هستم که میان متون به دنبال حقیقت میگرده، و حقیقت گناه.. من بیشتر از هرکسی آن را چشیده ام؛ در عمق حیوانی زیستن و عواقب آن؟! مطمئنم میتوان حس کرد، حتی وقتی نیازی به بیانش نباشد حتی شاید بیشتر از خفتگان این کلیسا.. تو به گونه ای حرف میزنی که فقط یک آدم منزوی هستی و تنها به عمق پیچیدگی چشم میدوزی و آن را با نگاه انتقادی خودت قیاس میکنی، آنگاه که بخواهی فقط بر شدت گناهت کم کنی؟! و یا فقط مرتکب نشی.. و راجع به حضورم در این مکان، من فقط آرامشی را در میان این همهمه را احتیاج داشتم؛ جایی به دور از هرچه که به قوانین و خوی سرشکسته و گردن شکسته باشد" لبان زن از ادامه جمله اش باز ایستاد و دوباره به مجسمه ها چشم دوخت، انگار که به دنبال آزادی از بند فکر کسی باشد، و شاید تصادفی سرنوشت او را به این مکان رساند، ناتانائیل در سکوت زن، به عمق گفته هایش تفکر کرد،
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
لیبرا ، در هرصورت اون برمیگرده پیشِ تو.