#درد_ و_دلی_با_طلبه_ها... (قسمت اول)
"نیشابور، شامگاه جمعه، سال ۳۹۰ هق"
محفلی علمی در نیشابور برقرار است که بناست بزرگان حدیث، فقه، قضات و امناء خراسان در آن حضور یابند.
همه آمده اند و چشم ها منتظر #حاکم_نیشابوری است، بزرگ محدثین خراسان، صاحب کتاب سترگ #المستدرک_علی_الصحیحین، حاکم وارد میشود و عطش مجلس برای او با حضورش فرو مینشیند.
خوش آمدهاست که به احترامش بلند میشود...
گفتگوهای جلسه به هر سویی میرود، تا صحبت به فضائل #علی ع میرسد؛ بی ادبی، امیرالمومنین ع را به بی اطلاعی از قرآن با استناد به #شعبی متهم میکند، حاکم که تا بدینجای جلسه ساکت بود، صدایش را به اعتراض بلند میکند؛ " هرگز چنین نیست، ۲ نفر از قراء سبعه قرآن کریم، از علی ع قرائت را آموخته اند."
انگار نگاهها به حاکم تغییر میکند، در صدر جلسه، یکی از امناء دربار سامانی جاخوش کرده که از کلام حاکم خوشش نمیآید و به وضوح میشود بغض را در چشمانش جستجو کرد، بغض به علی ع و هرکس او را محبوب میدارد.
خودخوری میکند و دم نمیزند...
اما انگار مهار بی سوار سخن قرار نیست سر سازگاری با حاکم داشته باشد، گذر کلام به فضیلت دختران پیامبر ص میرسد، صداها بلند میشود، "رقیه" ، "زینب" و "ام کلثوم"...
گوشهای حاکم برای شنیدن نام #فاطمه ع تيز ميشود، اما انگار زبان منصفی بنای بردن نام این حوریّه را ندارد...
شاگردی از شاگردان حاکم که جرعه نوش بحرش بوده، بی انصافی را به کمال رسانده و برای خوشایند صدرنشین سامانی، میگوید: "من در صحیح بخاری روایتی از رسول خدا دیده ام که بهترین دخترانشان، "زینب است نه فاطمه"
غيرت حاكم به خروش ميآيد و فریاد میکشد...
ادامه دارد...