‹unsaid›
چای دم کن خسته ام از تلخی نسکافه ها چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است
دیگر نخواهم گشت عاقل،چای لطفآ
من یادِ تو،افکارِ باطل،چای لطفاً
مردمِ اینجا چقدر مهربانند!
دیدند سرما خوردم سرم کلاه گذاشتند
و دیدند هوا گرم شد کلاهم را برداشتند
چون دیدند لباسم و کهنه و پاره ست به من وصله چسباندند
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم نانم را آجر کردند..
روزگار جالبی ست؛مرغمان تخم نمیگذارد
ولی گاومان هرروز میزاید.