برنامه ی بنده برای روز های چهارشنبه فقط تو سه کلمه خلاصه می شه: پرش از پنجره.
هدایت شده از تقدیمی
قمر: تایتان
افسانه اسلاوی دوازده ماه؛
دختری همراه نامادری و خواهر ناتنی اش زندگی میکرد. او مهربان و زحمت کش بود اما نامادری از او تنفر داشت و کارهای سختی به او میسپرد. روزی از روزهای زمستان از دختر خواست که برای او بنفشه پیدا کند که درخواست عجیبی بود، اما دختر چاره ای جز اطاعت نداشت و به جنگل رفت. در آنجا دوازده مرد دید که دور آتشی بزرگ نشسته بودند؛ برادرانی به نماد از هر ماه سال. بزرگترین آنها، ژانویه، در مرکز نشسته بود. دختر با ترس داستانش را برای آنها تعریف کرد و با دلسوزی ژانویه مواجه شد. ناگهان بهاری موقت سر رسید و دختر توانست چند بنفشه پیدا کند. هوا دوباره زمستانی شد و دختر پیش نامادریش بازگشت. بعد از این اتفاق نامادری درخواست های بیشتر و بیشتری کرد و وقتی دید که دختر همه آنها را اجابت میکند دست دخترش را گرفت و به جنگل رفت تا راز این ماجرا را کشف کند. آنها برادران را پیدا کردند اما به جای اینکه به آنها احترام بگذارند بی ادبانه از آنها طلب خواسته هایشان را کردند اما برادران به آنها کمک ندادند.
@ma_gomshodim