eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
⬅️ پخش رمان ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت نهم ✅ بازخوانی هیجانی و امنیتی وقایع ظهور به شکل رمان ✍️ نویسنده : احسان عبادی 🌺 تقدیم به روح شهید آیت لله العظمی سید علی خامنه ای و حاج قاسم سلیمانی و همه شهدای مدافع امنیت و حرم
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت نهم ✅ بازخوانی
رمان (قسمت 9) قسمت نهم: زمهریر شن‌ها و تولد هلال شعبان ✴️[قتلگاه شن‌های روان – ثانیه‌های پس از سقوط] بوی تند سوختگی فلز، روغن هیدرولیک و گوشت کباب‌شده با غبار غلیظ صحرای تبوک در هم آمیخته بود. سکوت وهم‌انگیز پس از برخورد سهمگین بالگرد با زمین، تنها چند ثانیه دوام آورد. کیان با دردی جانکاه در قفسه سینه‌اش، چشمانش را باز کرد. خون گرمی از شکاف عمیق روی پیشانی‌اش چکه می‌کرد و دیدش را تار ساخته بود. کابین مچاله شده در تاریکی فرو رفته بود، اما نور شعله‌های موتور سمت راست، سایه‌های رقصان و ترسناکی روی دیواره‌های فلزی می‌انداخت. «الیاس… الیاس!» کیان با صدایی دورگه و خفه فریاد زد و میان لاشه‌های صندلی و تجهیزات در هم کوبیده شده دست و پا زد. الیاس زیر یکی از صندلی‌های کنده شده گیر افتاده بود، اما لپ‌تاپ مقاوم‌سازی شده‌اش را که حالا صفحه نمایشگرش ترک برداشته بود، هنوز محکم در آغوش داشت. او با سرفه‌ای خشک که طعم خون می‌داد جواب داد: «زنده‌ام… فرمانده، زنده‌ام.» صدای خشن و پرطنین ابوحیدر از قسمت جلوی بالگرد به گوش رسید. او با یک لگد سنگین، شیشه خرد شده و قاب فلزی کابین خلبان را به بیرون پرت کرد. خلبان جوان عراقی در دم جان باخته بود. ابوحیدر با دندان‌های به هم فشرده و بازوانی که از شدت فشار می‌لرزیدند، تیربار سنگین دوشکا را که از پایه کنده شده بود، بلند کرد و روی لبه پنجره شکسته قرار داد. «وقت برای نفس کشیدن هم نداریم!» ابوحیدر با صدایی شبیه به غرش یک شیر زخمی فریاد زد: «کفتارهای طارق رسیدند!» نورافکن‌های کورکننده چندین پیکاپ زرهی سفیانی از میان تپه‌های شنی نمایان شد. آن‌ها با سرعت و شلیک‌های کور اما پرحجم به سمت لاشه بالگرد می‌آمدند. کماندوهای «اشباح سرخ»، زبده‌ترین و بی‌رحم‌ترین نیروهای انسانی سفیانی با چفیه‌های خون‌رنگشان، از پشت ماشین‌ها بیرون پریده و در حال ایجاد یک حلقه محاصره بی‌نقص بودند. کیان خشاب جدیدی در سلاحش قرار داد و به الیاس کمک کرد تا بیرون بخزد. «باید از اینجا دور شویم، مخزن سوخت هر لحظه ممکن است منفجر شود!» الیاس در حالی که کابل انتقال داده را با دستانی لرزان از پورت اضطراری سیستم ارتباطی نیمه‌سوخته بالگرد بیرون می‌کشید، با چشمانی براق گفت: «فقط ده ثانیه به من وقت بده کیان! فقط ده ثانیه! قبل از سقوط، یک بدافزار تاخیری را از طریق آنتن بالگرد به شبکه لجستیک پلتفرم‌های ‘لوسیفر’ تزریق کردم. اما برای فعال شدنش باید پالس نهایی را بفرستم. اگر این کار را نکنم، آن‌ها فردا در بیداء خواهند بود!» کیان با رگبار دقیق کلاشینکف، دو کماندوی سفیانی را که بیش از حد نزدیک شده بودند، در میان شن‌ها انداخت. ابوحیدر با دوشکا جهنمی از آتش به پا کرد و موتور یکی از پیکاپ‌ها را متلاشی کرد تا زمان بخرند. الیاس روی زانو افتاد و آخرین خطوط کد را با انگشتانی خونین وارد کرد: با فشردن دکمه اینتر، نوار پیشرفت روی صفحه به ۱۰۰ درصد رسید. ناگهان، صدای انفجارهای خفیف و پیاپی از کیلومترها دورتر، در عمق صحرا طنین‌انداز شد. الیاس با پوزخندی از سر رضایت، لپ‌تاپ را بست: «گرفتمشان! سیستم‌های خنک‌کننده زنجیر چرخ پلتفرم‌ها را قفل کردم و فشار هیدرولیک را به حداکثر رساندم تا شلنگ‌ها بترکند. دوازده نهنگ آهنین سفیانی در ماسه‌های روان تبوک زمین‌گیر شدند. هفته‌ها طول می‌کشد تا مهندسانشان این گند را جمع کنند!» کیان فریاد زد: «عالی است! حالا حرکت کنید! به سمت آن تپه‌های سنگی!» اما پیش از آنکه بتوانند قدمی بردارند، رگبار سنگین تیربارهای دشمن زمین مقابلشان را شخم زد. آن‌ها در محاصره کامل بودند. هیچ راه فراری در این دشت مسطح و بی‌رحم وجود نداشت. مرگ، در فاصله چند متری آن‌ها دندان نشان می‌داد. 💢[ظهور نگهبان بادیه] درست در لحظه‌ای که ابوحیدر آماده می‌شد تا با ذکر «یا علی» خود را به میان دشمن پرتاب کند و با یک نبرد انتحاری برای کیان و الیاس زمان بخرد، سایه‌ای از پشت نزدیک‌ترین تپه شنی بلند شد. در تاریکی شب و میان غبار باروت، مردی با چهره‌ای که مانند چرم کهنه ترک‌خورده بود و پوششی هم‌رنگ ماسه‌های کویر، نمایان شد. او یک تفنگ برنوی قدیمی اما بسیار تمیز در دست داشت. مرد ناشناس، انگشتانش را در دهان گذاشت و سوت ممتد و عجیبی کشید که شبیه صدای زوزه گرگ‌های بیابان بود. ناگهان از سه نقطه مختلف در تپه‌های اطراف، انفجارهای کورکننده‌ای از نوع تله‌های نوری و صوتی رخ داد. تمرکز نیروهای اشباح سرخ برای چند ثانیه به هم ریخت. مرد با چالاکی یک پلنگ به سمت آن‌ها خیز برداشت و با لهجه غلیظ بادیه‌نشینان حجاز زمزمه کرد: «اگر عمرتان را دوست دارید، به دنبال من بیایید! قبل از اینکه سگ‌های سفیانی چشمانشان را باز کنند، باید در شکم زمین گم شویم!»
احسان عبادی | ما و او
رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت 9) قسمت نهم: زمهریر شن‌ها و تولد هلال شعبان ✴️[قتلگاه شن‌های روان – ثانی
بدون هیچ سوالی، غریزه بقا آن‌ها را به دنبال پیرمرد کشاند. او آن‌ها را از میان یک شیار پنهان عبور داد و به سمت یک تخته‌سنگ بزرگ برد. با کنار زدن سنگ و بوته‌های خار، دهانه یک چاه خشکیده باستانی نمایان شد. آن‌ها یکی پس از دیگری وارد تاریکی مطلق شدند. چند ثانیه بعد، صدای انفجار مهیب بالگرد در بالای سرشان، زمین را لرزاند. ⏰[سه هفته بعد – عبور از ماه رجب به حلول شعبان] روزها از پی هم گذشتند. صحرای حجاز برای ارتش سفیانی تبدیل به یک هزارتوی ناامیدکننده شده بود، اما برای تیم سه نفره، این بیابان با کمک فرشته نجاتشان، به یک دژ نفوذناپذیر بدل گشت. نام او «شیخ ناصر» بود. مردی حدوداً شصت ساله، با چشمانی نافذ و دستانی پینه‌بسته. وقتی در اولین شب در اعماق سردابه‌های زیرزمینی و قنات‌های خشکیده باستانی نشستند، شیخ ناصر هویت خود را فاش کرد. «من از شیعیان قطیف هستم،» شیخ ناصر در حالی که تکه‌ای نان خشک جو را با چاقویش می‌برید گفت. چشمانش در نور ضعیف فانوس، غمی به قدمت تاریخ داشت. «سال‌ها پیش، وقتی آل سعود محله‌های ما را در العوامیه و الاحساء با تانک شخم زد و جوانانمان را به جرم محبت علی (ع) گردن زد، من همه چیزم را از دست دادم. همسرم، دو پسرم… آن‌ها مرا به حاشیه بیابان تبعید کردند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرم. اما من زنده ماندم. بادیه به من پناه داد.» او نگاه عمیقی به کیان کرد و ادامه داد: «ما دهه‌هاست که در این بیابان‌ها، با چشمانی گریان به افق خیره شده‌ایم و منتظر ‘وعده حق’ هستیم. وقتی دیدم شما از آسمان افتادید و آن ماشین‌های شیطانی را متوقف کردید، دانستم که شما سربازان همان وعده‌اید. من تا قطره آخر خونم خادم شما خواهم بود.» در طول سه هفته گذشته، شیخ ناصر مسئله غیرممکن بقا را حل کرده بود. او با استفاده از یک شبکه پنهان از چوپانان محلی و بادیه‌نشینان رانده‌شده، برای آن‌ها آب خنک از چشمه‌های مخفی، شیر بز، خرمای خشک و نان می‌آورد. او به آن‌ها آموخت که چگونه در گرمای ۵۰ درجه روز، زیر سایبان‌های دست‌ساز از موی بز پنهان شوند و چگونه در شب‌های زمهریر سرد سوزان کویر، با کمترین تحرک گرم بمانند تا پهپادهای حرارتی سفیانی آن‌ها را شناسایی نکنند. ماه رجب با تمام حوادث خونینش جای خود را به هلال ماه شعبان داد. بوی مناجات شعبانیه در دل‌های خسته اما امیدوار این سه مرد در اعماق غارهای سنگی می‌پیچید. چهره کیان تکیده و آفتاب‌سوخته شده بود، اما صلابت چشمانش بیشتر از قبل می‌درخشید. ابوحیدر با وجود زخم گردنش، شب‌ها ساعت‌ها به نماز می‌ایستاد و الیاس، با تجهیزات غنیمتی که ناصر برایش آورده بود، شبکه را رصد می‌کرد. 💢[دمشق – کاخ ریاست جمهوری، مقر فرماندهی سفیانی] در تضاد کامل با سکوت و سادگی بیابان، اتاق جنگ سفیانی در دمشق پر از مانیتورهای عظیم، نورهای آبی و قرمز و همهمه افسران اطلاعاتی بود. اما فضای اتاق به شدت سنگین و نفس‌گیر بود. سفیانی با لباس فرم نظامی کاملاً مشکی، جام کریستالی آب را با چنان شدتی به دیوار کوبید که هزار تکه شد. طارق المری، فرمانده اشباح سرخ، با سر و وضعی آشفته در برابر او ایستاده بود و جرات نمی‌کرد سرش را بلند کند. سفیانی با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید غرید: «سه هفته، طارق! سه هفته گذشته است و دوازده پلتفرم میلیارد دلاری من هنوز در گل و لای تبوک گیر کرده‌اند! مهندسین سایبری من می‌گویند کدهای آن ایرانی قابل شکستن نیست و باید تمام سیستم‌های هیدرولیک به صورت دستی تعویض شوند!» طارق با لکنت جواب داد: «سرورم… ما در حال تعویض قطعات هستیم، اما آن سه نفر… آن‌ها هنوز در بیابان زنده هستند و شبانه به کاروان‌های تدارکاتی ما حمله می‌کنند. بومیان محلی به آن‌ها کمک می‌کنند. رادارهای حرارتی ما به خاطر طوفان‌های شن کور شده‌اند.» «ساکت شو!» سفیانی با قدم‌های سنگین به سمت نقشه هولوگرافیک حجاز رفت و دستش را روی آن کوبید. «ماه رمضان نزدیک است. من روایات و احادیث را بهتر از آن احمق‌های مذهبی می‌دانم. آن‌ها منتظر ‘صیحه آسمانی’ در شب ۲۳ رمضان هستند تا قیامشان را مشروعیت ببخشند. لوسیفر باید قبل از نیمه ماه رمضان در بیداء مستقر شود. تمام نیروهای زبده را از مرزهای مکه خارج کن و به تبوک بفرست! وجب به وجب خاک را شخم بزنید. تمام چادرهای بادیه‌نشینان را بسوزانید! من سر آن ایرانی‌ها را می‌خواهم!» ❇️ [پناهگاه تیم – غاری پنهان در ارتفاعات تبوک] درون غار تاریک، الیاس یک پنل خورشیدی تاشو را که شیخ ناصر از یک پاسگاه مرزی غنیمت گرفته بود به سیستم خود متصل کرد. نور سبز رنگی روی صورت لاغرش تابید. «فرمانده… پیام جدیدی از ‘قرارگاه رعد’ داریم. فرکانس فوق‌سری.» کیان و ابوحیدر به سرعت نزدیک شدند. کیان صاف نشست: «بخوان الیاس.»
احسان عبادی | ما و او
بدون هیچ سوالی، غریزه بقا آن‌ها را به دنبال پیرمرد کشاند. او آن‌ها را از میان یک شیار پنهان عبور داد
الیاس در حالی که چشمانش از هیجان برق می‌زد، متن رمزگشایی شده را خواند: «فرماندهی اعلام می‌کند که با ورود به ماه شعبان، تحرکات در سراسر محور مقاومت وارد فاز نهایی شده است. سید یمانی در صنعا و حضرت آقا در تهران نیروهایشان را به حالت آماده‌باش درآورده‌اند.» الیاس مکثی کرد، آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: «پیوست پیام مستقیماً از مقامات عالی‌رتبه است… نوشته شده: برادران، استقامت شما در بیابان یک معجزه استراتژیک خلق کرده است. سفیانی از روی استیصال، بهترین یگان‌های امنیتی خود را از اطراف مکه و مدینه خارج کرده تا شما را پیدا کند. این خلاء امنیتی، به هسته‌های خفته ما و ۳۱۳ یار موعود اجازه داده تا بدون جلب توجه، خود را به حریم امن الهی برسانند.» سکوت عمیقی در غار حاکم شد. ابوحیدر با شنیدن عدد ۳۱۳، بی‌اختیار اشک از چشمانش جاری شد و پیشانی‌اش را بر قنداق اسلحه‌اش گذاشت. الیاس خط آخر را خواند: «به ماه رمضان نزدیک می‌شویم. ماموریت شما تغییر کرده است. شما دیگر نباید به لوسیفر حمله کنید. وظیفه شما فقط زنده ماندن است. به ارتفاعات مشرف به دشت بیداء بروید، پنهان شوید و چشم به آسمان شب‌های قدر بدوزید. شما باید راویان بزرگترین اتفاق تاریخ باشید.» کیان نفس عمیقی کشید. نسیم خنکی از دهانه غار وزید و بوی خاک نم‌خورده را به داخل آورد. او به شیخ ناصر که در گوشه‌ای با تسبیح گلی‌اش ذکر می‌گفت نگاه کرد. قطعات پازل الهی با دقتی خیره‌کننده در حال چیده شدن بود. تقابل فیزیکی آن‌ها با ماشین‌های زلزله‌ساز و جوخه‌های مرگ سفیانی، تنها یک عملیات فریب بزرگ الهی برای باز کردن راه ظهور بود. ماه رمضان در راه بود و آسمان، آبستن صیحه‌ای بود که خواب هزارساله ستمگران را آشفته می‌کرد. (ادامه دارد…) ❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌ @ma_va_o کانال نویسنده رمان ، احسان عبادی
19 اسفند.pdf
حجم: 299.6K
🌀 سلسله نوشتار 19 اسفند 👌 خلاصه چند خطی نکات مهم بیانات شهید آیت الله العظمی خامنه ای در دوران زعامت امت، در روزهای سال 📆 این شماره : 19 اسفند 👌بیانات رهبری را سرلوحه رفتار انقلابی خود کنیم. http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
✅ سردار قاآنی عزیز الحمدلله سالم هستند و در مدیریت راهبردی حزب الله و مقاومت عراق علیه دشمن خبیث صهیونی مشغول فعالیت هستند. ✅ اگر حضرت آقا سیدمجتبی پیام نمی دهند قطعا دلایلی امنیتی دارد و در این هیچ شکی نیست. در این شرایط صبور باشیم. ایشان جراحت از جنگ داشته اند طبق شنیده ها ، اما حاد نیست و توانمند هستند. در این شرایط رعایت پروتکل ها باید شدت پیدا کند. http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
CamScanner ۲۰۲۵-۰۳-۲۱ ۱۹.۴۳.pdf
حجم: 7.6M
🔰 اعمال ویژه ماه مبارک 💠 دعاهای ویژه شب ۲۱ ماه مبارک ✅ نماز شب ۲۱ هشت رکعت با هر سوره که خواستید. ✅ این دعاها در مفاتیح نیست ،پس سعی کنیم مقداری هم شده بخوانیم 👌 هر شب دهه آخر ، غسل دارد. با صرفه جویی در مصرف آب ، انجام دهیم. 👈 رسول خدا در دهه اخر ماه مبارک، کمتر میخوابید ،ما هم سعی کنیم بیشتر عبادت کنیم و کمتر بخوابیم، تمام شد ماه خوبی ها.... 📚منبع : کتاب اقبال الاعمال سید بن طاووس @ma_va_o
❌ بر دروغگو لعنت ❌ بر جاعل حدیث لعنت ❌ بر بیسوادانی که شب قدر حدیث جعلی پخش می کنند لعنت ❌ خدا نگذرد از این شیادان که برای هر موقعیت و زمانی حدیث جعل می کنند و از خدا نمی ترسند ❌چنین حدیثی در هیچ منبع روایی وجود ندارد http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
MP3 Recorderروایات طاغوت بودن امام غیرالهی.mp3
زمان: حجم: 4.4M
⁉️ روایات متعددی هست که میگه هر امامی غیر منصوب الهی، طاغوت هست. پس چطور ما الان رو قبول می کنیم؟ 🎤 احسان عبادی http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
احسان عبادی | ما و او
✅ روز متعلق به امام عصر لطفا در انجام فعالیت های مهدوی و فرهنگی از جمله خرید کتاب برای تدریس رایگان
👆👆👆👆👆 دوستان عزیز شب قدر است و بهترین فرصت برای کمک مالی در راه نشر مهدویت شبی که کمک در آن باندازه هزار ماه یعنی ۸۳ سال عمر یک انسان ارزش دارد. ما را از کمکهای مهدوی خود محروم نکنید در شب قدر. دوره های مجازی متعدد در دست برنامه داریم که هزینه اش از جمله خرید کتب و ... از همین کمکهای شماست. شماره کارت در پست رپلای 👆👆
👌 الله اکبر هم اکنون با دعای خیر شما عزیزان موشک های قدرتمند سپاه از آسمان تل آویو عبور و اصابت کرد و دود به آسمان بلند است 🔰کانال احسان عبادی، فیلم های اختصاصی جنگ http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340