❌ هیچ مسئولی حرف از آتش بس نزده، حرفهایی هم که غریب آبادی گفته به عنوان معاون وزیر، هزار بار گفتیم که جنبه دیپلماتیک دارد و می خواهد به جهان نشان دهد ما شبیه کره شمالی نیستیم که بی منطق باشیم ، آتش بس هم اگر باشد باید با شروطی باشد که ایران می خواهد .
❌ حرف اصلی نظام و ساختار همان حرف امام سید مجتبی عزیز ما و مسئولان ارشد چون قالیباف و لاریجانی هست که بارها گفتند فعلا هیچ آتش بسی نداریم .
❌ گویا برخی عادت کردند هر روز برای اینکه یک داد و بیدادی علیه مسئولان راه بیاندازند، یک صوت پر از شور و هیجان ضبط کنند و بفرستند و کجا بهتر از ایتا ! که شده محفلی آزاد برای توهین و دروغ نشر دادن به مسئولان .
http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
✅ حقیقتا باید از دولت و مسئولان تشکر کرد که دو هفته از جنگ گذشته اما هیچ مشکلی در خرید اقلام خوراکی مورد نیاز مردم پیش نیامده ، سوخت هم هست و فقط کمی دارند مدیریت می کنند تا بعدا مشکلی پیش نیاید.
یادمان نرود بعد جنگ 12 روزه هم آقای شهید ما از #دولت و مخصوصا #وزارت_بهداشت تعریف و تمجید کرد .
در تهران هم آقای #زاکانی به خوبی کارها را مدیریت می کنند تا مشکلات مردم حل شود.
در وسط این تلاشها ، در وسط این جنگ ، یک عده دارند به مسئولان می توپند...
ای کاش به یاد این حرف آقای شهید ما باشند که فرمود برخی حرفها #درست است، اما بیان آنها تکمیل #پازل_دشمن هست.
http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
👌 توئیت های این روزهای علی لاریجانی فوق العادست ، عجیب این جماعت آمریکایی و اسرائیلی را می سوزاند ، هرچه پزشکیان در حرف زدن ضعیف است، لاریجانی قهار و متبحر و نقطه زن می نویسد و می گوید.
✅ امروز مسئولان ما باید بدانند جنگ رسانه ای و روانی ، کم از جنگ نظامی ندارد.
🔰پاسخ علی لاریجانی به وزیر جنگ آمریکا: آقای هگست! رهبران ما در همه این سالها در بین مردم بودهاند و هستند؛ اما رهبران شما در جزیره اپستین
http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
✅امشب آمریکای خبیث دوباره برخی جاها رو زد، بلافاصله شیرمردان سپاه الان شروع کردن به شلیک موشک 👌
احسان عبادی | ما و او
✅امشب آمریکای خبیث دوباره برخی جاها رو زد، بلافاصله شیرمردان سپاه الان شروع کردن به شلیک موشک 👌
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 هم اکنون
پدر و مادر اسرائیلی ها را به عزایشان می نشانیم
موشک خوشه ای شلیک شد و دارد می خورد به هدف
❌ یکی به اون اسکل های پشت پدافند اسرائیل نیست بگه که آخه نادان آدم، اون یه دونه موشک پدافندی که شلیک کردی ، میخواد کدوم موشک خوشه ای رو بگیره ؟؟؟؟ هشتاد قسمت تقسیم میشه، مگه قابل رهگیری هست ⁉️⁉️⁉️
🔰کانال احسان عبادی، فیلم های اختصاصی جنگ
http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
احسان عبادی | ما و او
👌 اصابت جانانه 👌
👌 هر کدام از 80 قسمت موشک خوشه ای ، می تواند یک خانه را تخریب کند . فکرش را بکنید 80 موشک چه می کند..
چقدر رعب و وحشت می تواند ایجاد کند و..
🔰 نماز شب 24 ماه رمضان
💠 هشت رکعت ، با هر سوره که خواستید.
منبع: وسائل الشیعه
👆دعای ویژه امشب در تصویر بالا
منبع: اقبال الاعمال
#نماز_شبهای_رمضان
@ma_va_o
کامنتهای گروه عبری درباره نشر فیلمها
ایکاش بعضی ها در داخل یاد بگیرن
#حفاظت_اطلاعات
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر
⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o
🎬 قسمت دوازدهم
✅ بازخوانی هیجانی و امنیتی وقایع ظهور به شکل رمان
✍️ نویسنده : احسان عبادی
🌺 تقدیم به روح شهید آیت لله العظمی سید علی خامنه ای و حاج قاسم سلیمانی و همه شهدای مدافع امنیت و حرم
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت دوازدهم ✅ بازخو
💠 رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت ۱۲)
قسمت دوازدهم: وادیالجن
🏚[صحرای نُفود، عربستان – ورودی وادیالجن، شب چهارم رمضان]
سکوت در «وادیالجن» سنگین و غیرطبیعی بود. حتی صدای باد هم در میان صخرههای سیاه و کجومعوج دره، خفه میشد. شیخ ناصر که با احتیاط پیشاپیش گروه حرکت میکرد، ایستاد و به زمین اشاره کرد. «اینجا. دیگر رد هیچ حیوانی نیست. انگار زمین مرده است.»
تیم، پشت یک تپه شنی پناه گرفته بود و با دوربینهای حرارتی، منطقه را رصد میکرد. آنچه میدیدند، یک دکل مخابراتی ساده نبود. در مرکز یک فرورفتگی کوچک، سازهای فلزی و عجیب قرار داشت که بیشتر به یک مجسمه هنری مدرن شباهت داشت تا یک آنتن. هیچ حصار یا سیمخارداری در اطرافش دیده نمیشد.
الیاس با ناباوری زمزمه کرد: «هیچ نیروی انسانی اینجا نیست. خیلی عجیبه. انگار از امنیتش مطمئن هستن.»
کیان با دوربینش زوم کرد. «زیادی مطمئن هستن. این یک تله است. یا یک سیستم دفاعی خودکار.»
الیاس تبلتش را بیرون آورد و شروع به اسکن طیف الکترومغناطیسی منطقه کرد. چند ثانیه بعد، چشمانش از تعجب گشاد شد. «پیداشون کردم… خدای من… کل دره با سنسورهای حرکتی و لرزشی نامرئی پوشیده شده. مثل یک تار عنکبوت الکترونیکیه. و اون بالا…»
او به بالای صخرههای اطراف اشاره کرد. سه نقطه کوچک و تیره در تاریکی شب خودنمایی میکردند. «برجکهای نگهبانی خودکار. مجهز به مسلسلهای سنگین و سیستم هدفگیری لیزری. هر جنبدهای که وارد محدوده بشه، در کمتر از یک ثانیه آبکش میشه.»
ابوحیدر با آرامشی که از ایمان عمیقش نشأت میگرفت، گفت: «پس باید قبل از اینکه ما را ببینند، آنها را کور کنیم.»
نقشه به سرعت شکل گرفت. الیاس با استفاده از یک پهپاد کوچک و بیصدا که برای عملیات شناسایی به همراه داشتند، به سیستم کنترل یکی از برجکها نزدیک شد. این خطرناکترین بخش عملیات بود. اگر پهپاد شناسایی میشد، هر سه برجک به سمت آنها آتش میگشودند. الیاس با انگشتانی که از شدت تمرکز میلرزید، کدهای نفوذ را وارد کرد. برای سی ثانیه نفسگیر، هیچ اتفاقی نیفتاد. سپس، چراغ سبز کوچکی روی کنسول الیاس روشن شد.
«کور شد… فعلاً یکی از اونها رو از کار انداختم و یک حلقه تصویر تکراری براش فرستادم. ما یک پنجره دوازده دقیقهای برای عبور داریم. سریع!»
سه مرد مانند سایه از میان شنها به سمت سازه فلزی دویدند. کیان و ابوحیدر اطراف را پای کار گرفتند و الیاس خود را به پنل اصلی آنتن رساند. با باز کردن درپوش، با شبکهای پیچیده از فیبرهای نوری و پردازندههای کوانتومی روبرو شد.
«اینجا مرکز کنترل نیست، فقط یک تقویتکننده است. ولی… اگر بتونم به شبکه داخلیش وصل بشم…»
او کابل رابط خود را وصل کرد و سیلی از دادههای رمزنگاری شده روی صفحه نمایشش جاری شد. زمان به سرعت میگذشت.
«نه دقیقه…» کیان هشدار داد.
الیاس غرق در دنیای کدها بود. «صبر کن… دارم یه چیزی پیدا میکنم… یک نقشه… یک دیاگرام شبکه…»
ناگهان، چشمانش از وحشت و هیجان درخشید. «پیدا کردم! کیان… این فقط یک پروژه نیست… خیلی بزرگتر از این حرفهاست. پروژه پژواک بابل سه آنتن غولپیکر اصلی داره که به شکل یک مثلث، کل شبهجزیره رو پوشش میدن. اسمشون رو گذاشتن “سه ستون”. اینجایی که ما هستیم فقط یکی از صدها تقویتکننده کوچیکه. اونها سیگنال رو از سه نقطه به ماهوارهها میفرستن تا هیچوقت نشه منبع اصلی رو پیدا کرد.»
او به سرعت اطلاعات را روی یک حافظه امن کپی کرد. «مختصات هر سه ستون رو دارم. یکی در ربعالخالی، یکی در صحرای نفود و سومی… نزدیک پروژه نئوم! و یک چیز دیگه… تونستم به دوربینهای مداربسته ایستگاه مرکزی برای چند ثانیه دسترسی پیدا کنم. دکتر آرمین رستمی شخصاً اونجاست و داره پروژه رو نظارت میکنه.»
«سه دقیقه!» ابوحیدر فریاد زد.
«بریم!» کیان دستور داد.
درست لحظهای که آنها از محدوده مرگبار سنسورها خارج شدند، صدای چرخش سریع برجکهای نگهبانی از پشت سرشان به گوش رسید. حلقه تصویر تکراری الیاس لو رفته بود. رگباری از گلولههای ۱۲.۷ میلیمتری شنزارهای پشت سرشان را شخم زد، اما آنها دیگر دور شده بودند. آنها با موفقیت به لانه زنبور دستبرد زده بودند، اما حالا تمام زنبورها به دنبالشان بودند.
🏚[جبهه نخیب، عراق – سنگر فرماندهی]
سرهنگ باقری، فرمانده یگان ویژه صابرین که به تازگی به جبهه رسیده بود، نقشه عملیاتی را روی میز پهن کرد. «تاکتیکهایشان کاملاً اسرائیلی است. با حملات پهپادی خطوط دفاعی ما را ضعیف میکنند، با جنگ الکترونیک ارتباطات ما را مختل میکنند و بعد با ستونهای زرهی پیشروی میکنند. اطلاعات ماهوارهای که از موقعیت ما دارند، لحظهای و دقیق است. این یعنی یک اتاق جنگ آمریکایی در امان یا ریاض، کل عملیات را هدایت میکند.»
احسان عبادی | ما و او
💠 رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت ۱۲) قسمت دوازدهم: وادیالجن 🏚[صحرای نُفود، عربستان – ورودی وادیالجن، ش
یکی از فرماندهان حشدالشعبی با خشم گفت: «ما در حال از دست دادن بهترین نیروهایمان هستیم. آنها برای هر تانک ما، ده موشک ضدزره شلیک میکنند.»
سرهنگ باقری با انگشت روی نقطهای در عمق خطوط دشمن ضربه زد. «جنگ کلاسیک با آنها خودکشی است. باید بازی را عوض کنیم. باید به عقبه آنها ضربه بزنیم. تیمهای کوچک و زبده ما باید از خطوط عبور کرده و مراکز فرماندهی و انبارهای مهماتشان را هدف قرار دهند. باید جنگ را به داخل سنگرهای خودشان بکشانیم. بگذارید طعم همان جنگ چریکی را بچشند که سالهاست ما را با آن تهدید میکنند.»
او نگاهی به نیروهایش انداخت. «این جنگ خاک نیست، جنگ اراده است. و ما در این زمینه، از آنها قویتریم.»
🏚[دمشق – مرکز فرماندهی سفیانی]
آقای دیویس با خونسردی یک فنجان قهوه مینوشید، در حالی که دکتر رستمی با عصبانیت در اتاق قدم میزد.
«یک نفوذ… یک نفوذ احمقانه به یکی از ضعیفترین ایستگاههای ما! آنها به دیاگرام شبکه دسترسی پیدا کردهاند! این یک فاجعه است!»
سفیانی که روی صندلی خود نشسته بود، به طرزی ترسناک آرام بود. «آرام باش دکتر. آنها فقط یک نقشه دارند. هنوز باید به آن ستونهای غولپیکر برسند و آنها را نابود کنند. کاری که غیرممکن است.»
دیویس فنجانش را پایین گذاشت. «غیرممکن وجود ندارد، فقط غیرمحتمل است. تیم شناسایی ما تأیید کرده که نفوذ توسط یک تیم کوچک و حرفهای انجام شده. احتمالاً همان تیم ایرانی که از ابتدا در عربستان فعال بودهاند.» او به سفیانی نگاه کرد. «ژنرال، من مجوز یک عملیات جستجو و نابودی گسترده را از طرف ‘متحدان’ دریافت کردهام. تمام پهپادهای شناسایی ما در منطقه، از MQ-9 Reaper تا هرمس ۹۰۰، وظیفه دارند این تیم چهار نفره را پیدا کنند. ما از آسمان، هر متر مربع از آن صحرا را شخم خواهیم زد. آنها نمیتوانند برای همیشه پنهان شوند.»
سفیانی لبخندی زد. «عالیست. برایشان جهنمی از آسمان بفرستید. میخواهم سر فرماندهشان را شخصاً برایم بیاورید.»
در همان لحظه، در هزاران کیلومتر دورتر، در اعماق صحرای عربستان، چهار مرد در پناه یک غار کوچک، به نقشهای نگاه میکردند که مرگ و زندگی میلیونها انسان به آن بستگی داشت. آنها دیگر شکارچی نبودند. آنها شکار شده بودند. و مسابقهشان با زمان، برای رسیدن به ستونهای شیطان، تازه آغاز شده بود.
(ادامه دارد…)
❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌
@ma_va_o کانال نویسنده رمان ، احسان عبادی