eitaa logo
مهجور ☫
127 دنبال‌کننده
269 عکس
59 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
يَا دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَى الْبَرِيَّةِ يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالْعَطِيَّةِ يَا صَاحِبَ الْمَوَاهِبِ السَّنِيَّةِ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ خَيْرِ الْوَرَىٰ سَجِيَّةً وَ اغْفِرْ لَنَا يَا ذَا الْعُلَىٰ فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ. «ازدعاهای‌شب‌جمعه» 📚 المصباح
هو البصیر
روزنگار جنگ
: «دایی امید لَفته جنگل؟» شب هفتم جنگ بالاخره بار و بندیل را جمع کردیم و رفتیم خانهٔ مادرم. خواهرم و بچه‌‌هایش دو سه روزی بود آنجا بودند. بچه‌ها بهانهٔ اسباب‌بازی‌هایشان، پارک رفتن و ... را می‌گرفتند و خواهرم را حسابی کلافه کرده بودند. از طرفی برادرم و مادرم هم نگران ما بودند و اصرار پشت اصرار، که تنها مانده‌اید در آن ساختمان پنج طبقه، که چه بشود؟! برادرم می‌گفت: «اگه نیاز به فرار باشه تا بخوای از طبقهٔ چهارم پایین بیاین کار از کار گذشته ولی اینجا طبقهٔ اوله، زودی همه می‌پریم تو خیابون.» خودمان هم می‌دانستیم این‌ها همه‌اش حرف است. بمب که بیاید کاری به طبقات ندارد و تا بخواهی به خودت بجنبی کار تمام است. ولی انگار با هم بودنمان باعث دلگرمی خودمان و آرامش بچه‌ها بود. این شد که شش روز از جنگ گذشته، دو کیف بزرگ را پر از لباس بچه‌ها و خودمان کردم، همراه کیف مدارک و سه برابر لباس‌ها اسباب‌بازی جمع کردم، از خانه‌سازی و لگو بگیر تا عروسک و ماشین و هرچه که بچه‌ها را سرگرم کند و از شب هفتم جنگ تا یک روز بعد از آتش‌بس رفتیم یک محله آن‌طرف‌تر، خانهٔ پدری. خواهرزاده‌هایم با دخترم و اسباب‌بازی‌هایش حسابی مشغول شدند و خوش می‌گذراندند و دیگر خبری از نق‌ونوق و بهانه‌گیری نبود. صبح تا غروب هم اوضاع آسمان بدک نبود. گاهی صدای رعدوبرق و طوفان شنیده می‌شد. البته احتمالاً نواحی دیگر شهر صداها بیشتر بود و شیفت سمت ما از غروب شروع می‌شد و شب‌ها مخصوصاً حوالی اذان صبح تا طلوع آفتاب به اوج می‌رسید و ما به شوخی می‌گفتیم فلان‌فلان‌شده نگران قضا شدن نماز صبح‌مان است و عدل موقع نماز شروع می‌کند و یک‌ضرب تا طلوع آفتاب می‌کوبد. هر روز کم‌وبیش همین بساط بود. روزهای اول تا صدا می‌آمد می‌رفتیم پشت پنجره یا در تراس که ببینیم صدا چقدر نزدیک است و پدافند چطور کار می‌کند و احتمالاً دودی دیده می‌شود یا نه! اما حالا به محض شنیدن صداها، بدون اینکه پشت پنجره برویم با ایما و اشاره بهم می‌فهماندیم که باز شروع کرد و بعد جوری که بچه‌ها بشنوند می‌گفتیم: «صدای رعد‌و‌برقه. آسمون داره سرفه می‌کنه. چیزی نیست یه کم هوا طوفانیه.» و تا وقتی که صداها شنیده می‌شد با بچه‌ها مشغول بازی می‌شدیم. جوری که صدای آسمان در سروصدای بازیشان گم شود و کمتر متوجه شرایط شوند. پی برده بودیم همین حد از واکنش که برویم کنار پنجره یا مثلاً به زبان بیاوریم که پدافند شروع کرد یا چقدر صدای انفجار نزدیک بود بچه‌ها را مضطرب می‌کند، برای همین تعمداً سعی می‌کردیم موقع شروع صداها، حواسشان را هرجور شده پرت کنیم تا استرس و هیجان منفی کمتری را تجربه کنند. باقی روز اما در کنار روال زندگی روزمره، خبرها را از تلویزیون و شبکه‌های خبری پی می‌گرفتیم و با هم در مورد حملات طرفین یا شدت انفجارها و ... گفت‌وگو می‌کردیم. همان‌موقع‌هایی که آن‌ها سرگرم خانه‌سازی و خاله‌بازی و بازی با لگو و یا دنبال‌بازی بودند. آن‌ها بازی می‌کردند و ما نه‌تنها خبرها را دنبال می‌کردیم که خودمان یک‌پا تحلیل‌گر شده بودیم. به گمانم شب نهم بود که خواهرزاده سه‌ساله‌ام نشست روی پایم. لب‌های گوشتی‌اش را آویزان کرد. بهت و سکوت در چهره‌اش بهم پیچیده بود. دست کشیدم روی صورتش و گفتم: «چی شده محمد! با دخترا قهر کردی؟» معصومانه سرش را بالا آورد و زل زد به صورتم و گفت: «دایی امید لَفته جَنگل؟ مُلده! دیده بَل‌نمی‌گَلده.» بین برادرانم، دایی امیدش را از همه بیشتر دوست دارد. عجیب دل‌بسته‌اش هست که البته این علاقه و محبت شدید دوطرفه است. فهمیدم دل‌تنگ شده و فکر اینکه دیگر دایی امیدش را نبیند حسابی به‌همش ریخته. «نه عزیزدلم. با زندایی و نرگس رفتن مسافرت خونه مامان زندایی. چند روز دیگه هم برمی‌گردن. میاد بازم برات بستنی می‌خره.» خنده پخش صورتش شد و با خوشحالی دوباره پرسید: «بل‌می‌‌گلدن؟» سرم را سمت جلو تکان دادم، سریع بلند شد و رفت دنبال بازی. مکالمه‌مان را برای برادرم تعریف کردم و گفتم نمی‌دانم بچه چرا فکر کرده شما رفتید جنگل؟ و اصلاً چرا فکر کرده اتفاقی برایتان افتاده که برادرم گفت احتمالاً منظورش جنگ بوده. تازه دوزاری‌ام افتاد و معنا و منظور طفل معصوم را متوجه شدم. ما گمان می‌کردیم وقتی در مورد جنگ حرف می‌زنیم بچه‌ها سرگرم بازی‌اند و متوجه چیزی نمی‌شوند. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو ا
لسمیع
روزنگار جنگ:
«مگ مگ آملیکا، مگ مگ اسلاییل» ما فقط گمان می‌کردیم که بچه‌ها سرگرم بازی‌اند و وقتی ما از جنگ و حملات و موشک حرف می‌زنیم، حواسشان نیست یا وقتی صدای پهپاد و پدافند می‌پیچد در آسمان و ما به زور می‌خواهیم جای صدای رعد و برق قالبش کنیم به‌شان که مثلاً متوجه چیزی نشوند، بیشتر خودمان را سرکار گذاشته‌ایم. آن‌ها هوشیارتر و حواس‌جمع‌تر از نقشه و کلک‌ زدن‌های ما بودند و خوب واقعیت این بود که صداها به قدری زیاد، ممتد و تکرار شونده بود که گول‌ خوردن بچه‌ها غیرممکن به نظر می‌رسید. بنابراین باید تغییر تاکتیک می‌دادیم. حالا که آن‌ها کاملاً حواس‌جمع‌اند و متوجه منشأ صداها می‌شوند، پرت کردن حواسشان بیهوده است، پس باید وارد فاز جدیدی می‌شدیم. دیگر وقتی صدا می‌آمد و به‌ قدری زیاد بود که خود را به نشنیدن زدن هم جواب نمی‌داد شروع می‌کردیم تکبیر گفتن و مرگ بر اسرائیل و آمریکا گفتن. یا وقتی شبکهٔ خبر شروع حمله را اعلام می‌کرد و تصاویر پرتاب موشک همراه مارش حمله پخش می‌شد کوچک و بزرگ‌مان مقابل تلویزیون ایستاده و نشسته، با صدای بلند تکبیر می‌گفتیم و پشت‌بندش شعار «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا.» و بچه‌ها پر از شور و شعف مشت‌های گره‌ کرده‌شان را بالا می‌بردند و هرچقدر می‌توانستند صدایشان را بلند می‌کردند و با حرارت تمام همراه‌مان شعار می‌دادند. خیلی زود این حرکت ملکهٔ ذهن‌شان شد و به محض شنیدن صداها آتش‌به‌اختیار و مستقل و بدون انتظار برای واکنش ما شروع می‌کردند به تکبیر و شعار دادن. مثل اینکه این روش برای کنترل استرس و اضطراب همه‌مان و کمتر آسیب‌ روحی دیدن بچه‌ها بهتر جواب داده بود. محمدراستین هم مثل دخترها پر از جنب‌و‌جوش و شعف شده بود. تا صدای پهپاد و پدافند را می‌شنید شروع می‌کرد به «مگ مگ آملیکا، مگ مگ اسلاییل.» و ما بزرگ‌ترها ترس و نگرانی از صداهای مهیب و دلهره از عاقبت کار را در دلمان دفن می‌کردیم و با خنده اصرار می‌کردیم که «محمد تو فقط شعار بده.» مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو القوی

روزنگار جنگ:
«خاله فلال کنیم.» بچه‌ها هم قدر قد و قلب کوچک‌شان وارد گود شدند و هر وقت صدا می‌شنیدند شروع می‌کردند به شعار دادن. درست است از معنا و مفهوم تکبیر سر درنمی‌آوردند ولی نقاب متبسم ما مایهٔ آرامش‌شان بود وقتی که می‌دیدند محکم و پرشور با گفتن تکبیر رجز می‌خوانیم جوری که انگار‌ نه‌ انگار با هر صدایی ماهیچهٔ سمت چپ سینه‌مان مچاله می‌شود و نگرانی از اینکه چند سرباز و مدافع وطن، چند هموطن بی‌گناه در گوشه‌گوشهٔ شهر و زیر بمباران دشمن شهید می‌شوند و این اضطراب ضرباهنگ پمپاژ خون در آن ماهیچهٔ کوچک را شدت می‌دهد. حالا که بنا به صلاحدید جمعی، ماندن را به رفتن و پناه بردن به جایی دور از تنش جنگ ترجیح داده بودیم باید نهایت تلاش‌مان را می‌کردیم تا بچه‌ها کمترین آسیب و تنش روحی یا استرس و بی‌قراری را تجربه کنند. دلهره و نگرانی خودمان از اینکه عاقبت جنگ چه می‌شود یک طرف، اضطراب اینکه بچه‌ها چیزی بیشتر از سروصداها متوجه بشوند یک طرف. در خبرها شنیده بودیم که فلان منزل مسکونی در فلان منطقهٔ تهران بمباران شد یا اینکه بین آمار شهدا از کودک دو ماهه و شش ماهه تا دختران و افراد مسن بود، این یعنی هیچ مصونیتی در کار نیست. شب دوازدهم رسید. از سر شب هجم صداها بی‌وقفه شنیده می‌شد، ممتد و بدون مکث، بدون اینکه بتوانی بینش کمی راحت نفس بکشی و همینطور ادامه داشت. دیدیم کنترل کردن هیجانات‌مان سخت‌تر شده، خاموشی زدیم تا حداقل بچه‌ها بخوابند و خیلی متوجهٔ شدت صداها و دلهرهٔ ما نشوند. دخترها خوابیدند محمد اما که غروب چرتی زده بود، بیدار ماند. از حدود ساعت یک نیمه شب، شدت انفجارها به قدری بود که فقط نفسمان حبس می‌شد بی اینکه بتوانیم چیزی بگوییم. بهت و سکوت بین نگاه‌هامان رد و بدل می‌شد و گاه به زبان می‌آمدیم که این دیگه خیلی نزدیک بود. ساعت نزدیک سه نیمه‌شب شد، صداها به قدری مهیب و ترسناک شد که من فکر کردم الان است که خانه برود روی هوا. بی‌اختیار داد زدم «یا ابوالفضل.... یا ابوالفضل.» انگار قلبم در گلویم می‌زد، صدام می‌لرزید، دست و پام یخ کرده بود، نمی‌توانستم بنشینم، قدم می‌زدم و ذکر یا ابالفضل از زبانم نمی‌افتاد. لابد رنگ صورتم هم پریده بود که با صدای نهیب خواهر و برادرم که «مگه خودت نگفتی اگه ترسیدین بروز ندین که بچه‌ها بیشتر نترسن.» به خودم آمدم. سعی کردم در مقابل این واکنش غیرارادی از خودم دفاع کنم. «آخه صداها خیلی نزدیک و شدیده. لابد کلی شهید شدن. دلم آروم نمی‌گیره.» ولی گویا واقعیت این بود که من ترسیده بودم، خیلی هم ترسیده بودم. نشستم توی هال و شروع کردم صلوات فرستادن تا قلبم آرام بگیرد. محمد که تا آن موقع هاج‌و‌واج ماها را نگاه می‌کرد، آمد نشست روی پایم و بی‌مقدمه گفت: «خاله فلال کنیم.» انگار آب یخ ریخته باشند رویم، با شرم جواب دادم «چرا عزیزدلم. نترس هیچی نیست.» که باز گفت: «موشک میاد، میمیلیم.» شروع کردم آرام کردنش که نگران نباش سربازهای ما با آدم بدها می‌جنگند و نمی‌گذارند اتفاق بدی بیفتد که با هیجان گفت: «منم سلبازم، تفنگ دالم.» و آنقدر در مورد تفنگ و اسباب‌بازی‌هایش حرف زدیم تا صداها خاموش شد. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو الخبیر
روزنگار جنگ:
«قیمهٔ نذری» چند سیب‌زمینی گذاشتم توی سینی و نشستم توی آشپزخانه. مشغول پوست کندن سیب‌زمینی‌ها بودم که برادرم سر رسید و پرسید: «می‌خوای چی درست کنی؟» «قیمه» را که شنید گفت: «حال داری تو این شرایط، سختت میشه یه چیز ساده‌تر درست کن.» تازه شروع کرده بودم به خلال کردن سیب‌زمینی‌ها که با خنده گفتم: «نذریه، معلوم نیست امسال باشیم و قیمه ظهر عاشورا رو بخوریم. گفتم قیمه‌نخورده یوقت شهید نشیم.» جوری شوخی‌جدی بین یأس و امید دلیل آورده بودم که بنده‌خدا دیگر چیزی نگفت. موقع شام، باز سر و صداها زیاد شد طوری‌که یک قاشق پلو و خورشت در دهان می‌گذاشتیم و همزمان گوش تیز می‌کردیم بفهمیم صداها چقدر نزدیک است؟ احتمالاً هر کدام‌مان در ذهنش فاصلهٔ تقریبی محل اصابت پهپاد یا صدای پدافندها را محاسبه می‌کرد و همراه قیمه خون‌جگر قورت می‌داد. آخر سفره که چند نفرمان به تعارف گفتند چه چسبید! به وجد آمدم و قول آبگوشت دسته‌جمعی فردا شب را هم دادم. آن روز کنار سرخ کردن سیب‌زمینی‌ها، کمی هم کابینت‌ها را مرتب کرده بودم. خواهر و برادرم به شوخی می‌گفتند: «چی شده، نکنه چیزی زدی؟ تو این شرایط حسابی افتادی به آشپزی و فعالیت.» من هم با خنده جواب می‌دادم «بالاخره گفتم آخر عمری هر چی هوس دارین بخورین، شکم سیر شربت شهادت رو نوش جان کنین بهتره.» به نظرم این روزها دوز خنده و شوخی‌ بینمان زیادتر شده بود و فعالیت و کار روزانه جدی‌تر. بار اصلی تمییزکاری و مرتب کردن خانه با خواهرم بود و تا جایی که می‌توانست نمی‌گذاشت من یا مادرم کاری کنیم. این شد که من مسئولیت پخت و پز را به عهده گرفتم که کمک‌حالش باشم. زندگی جور غریبی شده بود، انگار مهم‌تر و بااهمیت‌تر از همیشه بود و باز انگار سست‌تر و بی‌دوام‌تر از همیشه. در کنار این تضاد آشکار مفهوم زندگی، شوخی‌ها جان گرفته بود تا سوپاپ اطمینانی باشد برای تخلیهٔ این حجم از غم و غصه و فشار روحی. تلاش می‌کردیم هر کس به وسع خود در کارها سهیم باشد تا فشار کاری روی یک نفر آزاردهنده نشود. از طرفی اگر فضا زیاد زمخت و سخت می‌شد سریع چاشنی شوخی و خنده را بیشتر می‌کردیم که غم و اضطراب موجود در فضا غالب نشود اگرچه می‌دانستیم خندهٔ تلخ‌مان از گریه غم‌انگیزتر است اما تمام تلاش‌مان این بود قوی و سرزنده باشیم چرا که این روزها مبارزه ما زنده نگه داشتن زندگی وسط التهابات جنگ در تهران بود. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو المحبوب
می‌گفت: «می‌دونی باخت چیه؟! اونه که زندگیت رو تاخت بزنی سر چیزی که رو اسمش قسم می‌خوری. بعد هی بدویی و تقلا کنی برسی بهش چون خیلی براش تاوان دادی. وقتی کل راه رو گز کردی و رسیدی تازه می‌فهمی حباب بوده و ترکیده یا سراب بوده و تو تشنه رو کیلومترها راه کشونده تازه میفهمی چه کلاه گشادی سرت رفته شرف و آبرو و وجدان و آخرتت رو خرج چیزی کردی که از اولم وجود نداشته و خیال بوده. خیال! می‌فهمی چی میگم. یعنی هیچ حیثیت وجودی تو جهان خارج نداشته، حقیقی نبوده. به قول امروزی‌ها فیک بوده فییییک.» @maahjor
هو النافع
می‌گفت: «می‌دونی بُرد چیه؟! اونه که زندگیت رو، روی کسی قمار کنی که مطمئنی برگ آسِته، باشه حتمی برنده‌ای. پرسیدم از کجا بفهمم! گفت اون دیگه به شانسته، ناسلامتی قماره دیگه قمااااار.» @maahjor
هو المدبر «_ دیگر چرا باید جنگید؟ ما را نگاه کن که به آزادی و سفرهٔ خالی قانعیم. اما آن‌ها همین را هم قبول نمی‌کنند. _ شاید برای اینکه می‌دانند در آزادی، هیچ سفره‌ای خالی نمی‌ماند.» 📚 آتش بدون دود: نادر ابراهیمی @maahjor
هو الحی
«مرگ هرگز بدرقه نمی‌کند، به پیشواز می‌آید.» 📚 آتش بدون دود: نادر ابراهیمی @maahjor
هو ا
لمقتدر
«اما هر منطقی هرقدر هم قدرت توجیه داشته باشد، قدرت از میان بردن اندوه بازمانده از یک فاجعه را ندارد.» 📚 آتش بدون دود: نادر ابراهیمی @maahjor
هو ا
لعلیم
«انسان، فقط وقتی انسان است که خودش را معیار همه چیز نداند و باور کند که ممکن است خیلی‌ها، خیلی چیزها را بهتر از او بفهمند.» 📚 آتش بدون دود: نادر ابراهیمی @maahjor
هو 
الحکیم
«مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی‌ترین حقوق خویش را به دیگران واگذار می‌کنند و راهشان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بلکه بر اساس اعتماد یکپارچه به رهبران می‌پیمایند و تسلیم ارادهٔ کسانی می‌شوند که مصالح ایشان چه بسا، همیشه با مصالح و آرمان‌های توده‌ها یکی نباشد. .............. تا آن هنگام که راهبران و پیشگامان، مظهر ارادهٔ آگاه توده‌ها نباشند، و تا توده‌ها سوای شعور تاریخی‌شان، خود به مرحلهٔ تحلیل عینی لحظه‌به‌لحظهٔ حوادث نرسند، فریب خوردن و به بیراهه کشانده‌شدن و تن به تقدیرِ آوارگی و درماندگی سپردن، برای توده‌ها امری‌ست نه‌چندان غریب و بعید. آن‌ها که نمی‌جویند و نمی‌پرسند و نمی‌شناسند، خیل کوران را مانند، دلبستهٔ بن عصای بینایی، و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را آرزوست؛ و وای اگر آن به ظاهر بینا، خود در معنا کوری باشد که بُن عصای بیگانه‌ای را گرفته باشد.» 📚 آتش بدون دود: نادر ابراهیمی @maahjor