eitaa logo
مهجور ☫
127 دنبال‌کننده
268 عکس
59 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
هو الرزاق چند روزی هست (بعد از دوره‌ای استراحت) دوباره دست بر زانو زده و یا علی را گفتیم و در دکان کسب و کار را باز کردیم و بسم‌الله و دوباره شروع شد قصهٔ ناخوانده ما اگرچه این سرای نورس، قابل نیست ولی به یقین با حضور و حمایت شما گرامیان، رونق و برکت را خواهد چشید... امید که باری‌تعالی توفیق کسب رزق عنایت بفرماید.... ارائه محصولات طبیعی زندگی سالم تلگرام: https://t.me/naturalhealthlife ایتا: https://eitaa.com/naturalhealthlife
هو المنتقم
جنگ و ما أدراک جنگ ؟! @maahjor
هدایت شده از گاه گدار
مطالبه عمومی توی کشور این روزها باید سمت عملیات ترکیبی نظامی و تکنولوژیک علیه رژیم غاصب باشه و بعد جریان‌سازی برای کمک‌های بشردوستانه به غزه و لبنان. حالا هر کس این اولویت‌ها رو تغییر بده و مسأله رو تبدیل کنه به قیمت بنزین و قانون حجاب و عفاف، در بهترین حالت احمقه، در بدترین حالت خائن. فرقی نداره راننده تاکسی باشه یا نماینده مجلس، بقال سر کوچه باشه یا وزیر. ما وسط جنگ وجودی هستیم و اصل موجودیت دین و هویت ما در خطره، بعضی‌ها هنوز مساله‌شون احکام فرعی رساله است. . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
به صاحب خونه‌ای که ۶۵۰ میلیون روی رهن خونه می‌زاره چی باید گفت؟! مگه پول‌دارا چشم و دل سیر نبودند؟! مخصوصاً اونایی که جردن نشین‌اند و چندتا چندتا آپارتمان دارند؟! متوسط پس‌انداز تو یک سال عرفاً چقدره؟! به نظرتون تا چندسال دیگه تو تهران دووم میاریم؟! یعنی قراره تا آخرش صاحب‌خونه بمونه؟! مگه همه مستأجر نبودیم تو دنیا؟! ولی مستأجرها یه سر و گردن از بقیه، مستأجرترند! قبر مال خودمونه یا اونم اجاره‌ایه؟! @maahjor
دارم به فکر می‌کنم و هرچی بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر نمی‌فهمم؟! به نظرتون مغزم عیب کرده؟! آلودگی هوا روی سطح هوش هم اثر داره؟! فلسفهٔ حجاب چی بود؟! ارتباط پوشش با نامحرم رابطهٔ عکس بود؟! لباس فرم و غیرفرم تو دوربین گوشی جا میشه؟! به دخترم بگم مامان پاشو مانتو و شلوار و مقنعه بپوش می‌خوایم بریم سر کلاس، فکر نمی‌کنه تأثیر شوک صاحب‌خونس؟! جورابم براش بپوشونم؟! کاپشن و لباس گرم چی؟! خودمم باید لباس فرم بپوشم یا چی؟! .. @maahjor
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مدامِ سه، با موضوع «جنگ» منتشر شد. با آثاری از (به ترتیب حروف الفبا): فروش ویژهٔ مدام از دو روز دیگر در سایت مدام آغاز می‌شود. این شماره با افزایش صد صفحه‌ای در سیصد و چهل و چهار صفحه تقدیم مخاطبان خواهد شد. ✌️ از نوزدهم آذر تا شب یلدا می‌توانید شماره سوم را با بیست درصد تخفیف به همراه تهیه کنید. به زودی تصویر هدیه ویژه را منتشر خواهیم کرد. 😎 مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
مهجور ☫
مدامِ سه، با موضوع «جنگ» منتشر شد. #جنگ_مدام با آثاری از (به ترتیب حروف الفبا): #فاطمه_آل‌مبارک
أوصیکم بِمُدام جنگ ✌️ نگم که این شماره چقدر خفن و عالی و البته بغضی و اشکی هست..... بی‌تخفیف و بی‌هدیه تو هوا بزنیدش عه چیزه یعنی تو سایت بخریدش 😅 چه برسه به حالا که دیگه شده هم یه محتوای عالی و ترتمییز که کلی آدم کاردرست و کاربلد پشتشه هم تخفیف و هم هدیه چی بهتر از این؟! @modaam_magazine @maahjor
«، یکی از ده چیزی است که سفارش می‌کنم داخل قبرم بگذارند.» این جمله‌ای بود که وقتی هفتهٔ پیش سومین شمارهٔ مدام را بین انگشتانم گرفتم، خطاب به دو استاد داستان‌نویسی‌ام گفتم. الان یک هفته گذشته و می‌بینم آن جمله را از روی جوگیری نگفته‌ام. شمارهٔ سوم مدام، لطف خدا بود به مدام و تیم درجه‌یکش. خسرو شکیبایی در فیلم اتوبوس شب، از مهرداد صدیقیان می‌پرسد: «چند سالته؟» صدیقیان جواب می‌دهد: «پارسال این موقع شونزده سالم بود و بچه بودم. اومدم جنگ و دیگه بچه نیستم.» جنگ، مدام را هم به بلوغ رساند. کیفیتی که برای شمارهٔ ششم_هفتم منتظرش بودیم، خیلی زودتر قسمت‌مان شد. آن هم در یک مدت زمان کوتاه. کیفیت مدام، دست‌خوشِ خدا بود به نیت خالص بچه‌های مدام. ما در حد خودمان، تلاش کردیم خواب نمانیم. از آن شماره‌های نایاب خواهد شد. به زودی چاپ اولش تمام می‌شود. از من قبول کنید. از مطالعهٔ این شمارهٔ مدام پشیمان نخواهید شد. شماره‌ای که کیفیت متن‌ها چه در فرم و چه در محتوا، مثال زدنی است. پانوشت: تا شب یلدا فرصت دارید جنگ مدام را با بیست درصد تخفیف از سایت مجله تهیه کنید. 👇 www.modaammag.ir @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
مهجور ☫
هو الحی
کم و بیش می‌شناختمش. از دور و نزدیک شنیده بودمش. تا دو سال و نیم پیش، پررنگ‌ترین شناختم ازش این بود که سال‌هاست ازدواج کرده و مادر نشده. تا ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۱، روزی که ما به استقبال تولد محمدراستین پسر فاطمه، در بیمارستان بودیم و مطلع شدیم او باید خواهر تازه عروسش را بدرقه کند. شب قبل عروسی مجلل خواهرش در یکی از تالارهای بروجرد برگزار شده بود. عروس و داماد اولین شب باهم بودن را در خانهٔ بخت زیر یک سقف گذرانده بودند. صبح روز عروسی، خانواده عروس به رسم سنت، چاشت می‌برند برای نوعروس و نوداماد. کسی در را باز نمی‌کند، تقلاها بی‌ثمر است. عروس و داماد همسفر آخرت هم شده‌اند. چک نشدن سیستم ایمنی گازکشی آپارتمان تازه‌ساز، بهانه شد برای باهم پریدن نوعروس و نوداماد در اولین شب زیر یک سقف بودنشان. بعد از این مصیبت بود که در اینستاگرام دنبالش کردم. شد یکی از مخاطبین خاصم که حتماً استوری‌های پر از درد و فغان و حال بدش را می‌دیدم و از دور با او اشک می‌ریختم. برای من که نه خواهرش را می‌شناختم و نه حتی دیده بودمش و چه بسا خودش را هم درست نمی‌شناختم و فقط چند باری در مراسم عروسی یا ترحیم اقوام در حد احوالپرسی مختصر شناخت داشتم، داغ به دل شد یکی از آشناهای نزدیک که دلم برای دل پُردردش پَر می‌زد. مهر همان سال جلوی غسالخانه دیدمش. همان‌جا که منتظر بودیم بدن لاجان بابا را تحویلمان دهند. همان‌جا با آن حال نَزار گفتمش؛ «وااای آزاده خانم، چطور غم خواهر تازه عروست رو تحمل کردی! بمیرم برا دل داغدارت.» ماه‌ها از مرگ خواهر جوان‌مرگش گذشته بود و من تازه داشتم غم و رنج عزیزمردگی را می‌چشیدم. اما هنوز من غریبه نمی‌توانستم رنج او را فراموش کنم تا چه رسد به خودش. حتی در آن لحظات جان‌فرسای سخت داغ‌دیدگی خودم هم نتوانستم چشم بپوشم از داغ سنگین مُهر و موم شده بر قلبش. بعدها شنیدم پناه برده به گریه و گریه و گریه. و می‌دیدم هر پنج‌شنبه استوری دل‌تنگی برای خواهرش می‌گذارد. دقیقاً هر پنج‌شنبه بی حتی هفته‌ای فراموشی یا مکث. عروسی به عزا تبدیل شده خواهرش همیشه داغ بود. آنقدر داغ که هر هفته توی غریبه کم و بیش آشنا با او را هم می‌سوزاند و همراه می‌کرد با اشک و فراق دوری .... تا امسال ۱۳ خرداد، استوری‌اش را که باز کردم. دیدم عکس از تولد دخترش گذاشته. بالأخره مادر شده بود! بعد از ۱۸ سال انتظار و صبر و درمان و زخم، بالأخره مرهم زخم‌هایش را به آغوش کشیده بود. برایش پیام گذاشتم و ابراز خوشحالی کردم از مادر شدنش. همانطور که ابراز همدردی کرده بودم در لحظات سختش. به شوخی گفتمش: «دختر خوبی میشه، روز تولد فاطمه ما دنیا اومده حتما خیلی خانم میشه» تأیید کرده بود و هر دو خندیده بودیم.... چند ماهیست تصمیم گرفته‌ام کمتر اینستا را سر بزنم. گاهی فراخور احوال اجتماعی یا موضوعی دقایقی آنلاین می‌شوم و سریع بساطم را جمع می‌کنم که مبادا دوباره نمک‌گیر شوم و به خودم بیایم و ببینم ساعت‌هاست مچاله شده‌ام کف زمین سَردش و روح و جانم یخ کرده. تا ده روز پیش که برای اعلام آمدن مجلهٔ مدام وصل شدم. دیدم استوری جشن دندانی دخترش را گذاشته و اولین جوانهٔ رشد و رویش را در دنیای کودکانه دخترش تبریک گفته.... برایش خوشحال شدم بعد از این همه غم و رنج بالأخره او هم دارد طعم ناب مادری را مزه‌مزه می‌کند. خداروشکر مِلورینَش همدمی شده تا کمتر به رنج نوعروس پرپرشده‌اش چنگ بزند.... دیگر اینستاگرام سر نزدم .... و اما امروز ۲۷ آذر، آزادهٔ تازه به مراد دل رسیده و تازه مادر شده به خواهر نوعروسش پیوست... و ملورین شش ماهه مانده تا پا جای پای او بگذارد و درد و رنج و غم را از نو زندگی کند.... او سال‌ها در حسرت مادر شدن سوخت و شش ماه طعم مادری را چشید. و ملورینش شش ماه طعم مادر را چشید و سال‌ها در حسرت مادرش خواهد ماند..... خدایش بیامرزد.... در پیچ و خم غم، گسلد رشتهٔ عمرش تدبیر چه سازد به قضایای الهی @maahjor
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما گفت آن که یافت می‌نشود، آنم آرزوست.... 😔 @maahjor