eitaa logo
مهجور ☫
127 دنبال‌کننده
268 عکس
59 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
باذن الله و بعون الله 🇮🇷
الله اکبر الله اکبر الله اکبر یا مولانا یا أمیرالمومنین یا علی بن ابی‌طالب مددی
وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ
هو الفتاح
«مام میهن» هفتهٔ پیش، خانهٔ پدری جمع بودیم. غروب، خواهرم خسته از دوندگی روز خواست چرتی بزند. صبح زود رفته بود دندانپزشکی، درد و خستگی و سروصدای بچه‌ها کلافه‌اش کرد. چندبار بهشان تذکر داد. بچه‌ها اما بی‌توجه مشغول بازی و دویدن و جیغ و داد بودند. آخر سر مثل خیلی از ما، مادرها از کوره در رفت. غرولندی کرد و ضربه‌ای به پشت دختر چهار ساله و پسر سه ساله‌اش زد تا بلکم کمی آرام بگیرند. پسرک با عصبانیت به تلافی تک‌ضربهٔ مادر، چند بار محکم با مشت به بدن خواهرم کوبید. حرصش خالی شد و دوید دنبال بازی. دخترک اما بلافاصله زد زیر گریه. با بغض و گریه گفت: «چرا منو میزنی؟» من و مادرم این طرف‌تر کنارهم نشسته بودیم. دخترک به آغوش مادربزرگ پناه آورد. همین لحظات من خونم به جوش آمده و شروع کردم غر زدن به خواهرم که «بچه طفل معصوم رو چرا می‌زنی؟» خواهرزاده‌ام همان آن که تازه به آغوش مادرم پناه آورده بود درجا بلند شد. گفتم: «بیا بغل خاله عزیزدلم.» و اینجا شاهد صحنه‌ای حیرت‌انگیز بودم. با عصبانیت دستانم را پس زد و همانطور گریان جواب داد: «ولم کن. با مامانم چکار داری؟» و دوید سمت مادرش. خودش را انداخت بغل خواهرم و با گریه بهش می‌گفت: «مامان می‌خوامت.» بهت‌زده بودم. فهم این همه غیرت، حمیت، وفاداری، قدرشناسی، جوان‌مردی و یا هر چیزی که عاجزم از وصفش از دخترکی چهار ساله برایم شگفت بود. طفل معصوم تا دید منِ خاله به مادرش یعنی خواهرم تشر رفتم به دفاع از او، درجا و بی‌مکث، همان آن که تازه به بغلمان رسیده بود، آغوش مادربزرگ و خاله را پس زد و به آغوش مادر پناه برد. با همان حال گریه و کتک‌ خوردگی، مادرش را سفت بغل گرفت. پسرک هم با اینکه تلافی کرده بود ولی حاضر نشد بغل ما بیاید و کمی بعد خزید بغل مادرش. و من مات بودم از این همه فهم و غیرت دو طفل خردسال در قبال مادرشان. و خوشحال برای داشتن خواهرزاده‌های حلال‌زاده‌ام. . . مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
مهجور ☫
هوالحافظ سعیمان بر این بود در انتقالش، نهایت دقت را داشته باشیم. تمامِ تدابیرِ باید را، رعایت نمودی
هو المهیمن
«ریشه در خاک» آرزوی هر باغبانی به ثمر نشستن نهالش است. سال‌ها زحمت می‌کشی برای به ثمر رسیدن و ریشه دواندن نهالی در خاک باغت. تلاش و مواظبت می‌کنی تا ریشه‌اش قوی و سالم باشد. چرا که ریشه جان گیاه است. سلامت و قوام و دوام گیاه منوط به عافیت اوست. حالا نهال من هم از پس طوفان‌های مهیب، سرما و یخبندان قد برافراشته، سرو‌قامت و ستبرسینه مثل تمام نهال‌های این باغ. اما ما باغبان‌ها همیشه نگران نهال‌های تازه‌کشت‌ایم، که نکند ریشه قوی نباشد تاب طوفان و آفت و... را نداشته باشد. سال‌ها مشقت می‌کشیم که به ثمر نشستن و میوه دادن نهالمان را بعد اینکه درختی تنومند شد ببینیم. زیر سایه‌اش غبار خستگی سال‌ها مرارت را بتکانیم و دمی به آرامش بیاساییم. تنومندی و سرسبزی نهال‌ها، قوت جان باغبانان است. دو سال پیش که طوفان زد به باغ، دلهره جانم را تکاند. تمهیدات لازم را مهیا می‌کردم اما دل‌قرصی اصلی‌ام دعا بود و دعا. نگران بودم علف‌های هرز، خون خاک را بمکد و باد ساقه گیاه تُردم را بشکند. سخت گذشت اما به لطف خدا، نهالم سر خم کرد سمت نور. و من تمام مدت دعاگو که همیشه ریشه‌ای قوی در خاک داشته باشد و شاخه‌هایش رو به نور رشد کند و شاهد جوانه زدن برگ‌های تازه‌اش باشم. حالا باز طوفانی سهمگین همراه رعد و برق به جان باغ افتاده و شکارچیان قسی‌القلب که ناجوانمردانه تبر برداشته‌اند به قطع درختان تنومند و نهال‌های ترد و جوان باغ. باز دل‌نگران می‌شوم که نکند ریشه‌اش هنوز قوام و قرار نگرفته در خاک. صبح روز تهاجم پلید شکارچیان آبادانی این خاک و باغ، صلابتش در دل خاک و رقص میانهٔ رجز رعد و برق و یاوه‌گویی شکارچی را با چشم دیدم. سرافراز و پابرجا، غیور و عزت‌مند. حالا دل قرص‌ام و خوشحال بابت زحمات چندساله و می‌دانم اگر اهریمن پلید تبر بردارد و ساقهٔ نهالم را از بیخ و بن بزند. حتما باغبانان دیگر این باغ از چوبش تبری می‌سازند و گردن شکارچی‌اش را با آن می‌زنند و مطمئنم از زغال چوب سوخته‌اش حتی، آتشی شعله می‌گیرد که به یقین خانمان تبرزنش را خواهد سوزاند. من نهالم را برای آبادانی، سرسبزی و عزت این باغ پرورش داده‌ام و یقین دارم ریشهٔ درختم قوتی خواهد شد برای صلابت و غنی شدن خاک. حتی اگر تمام تنهٔ وجودی‌اش خرج آبادانی باغ شده باشد. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفاتِحِینَ.
هو الحفیظ
«قلب خانه» اینجا خانهٔ من در قلب تپندهٔ ایرانم، تهران است. آشپزخانه قلب خانه است. امورش که به قاعده و مرتب باشد انگار خانه جان دارد، سرپاست و همهٔ امور خانه در آرامش. ظرف‌ها که شسته باشند، سبد لباس‌های چرک خالی از لباس کثیف، غذا آماده و چای دم، گویی قلب خانه تیک‌تاک‌وار می‌زند و در تمام رگ و پی خانه، خون جاری می‌سازد. اینجا آشپزخانهٔ من است. عکس برای امروز ساعت هفت صبح به وقت است. من این روزها شب‌زنده‌دار شده‌ام و البته گاهی هم سحرخیز، مثلاً شب‌هایی که سه نیمه‌شب می‌خوابم، شش صبح بیدار می‌شوم. امروز سه‌شنبه ۲۷ خرداد، جزء روزهای سحرخیزی‌ام بود. با صدایی مهیب از خواب پریدم. گوشی را چک کردم تا ببینم صدا از کدام محله بود. چیزی دستگیرم نشد. رفتم آشپزخانه اول بساط چای را مهیا کردم. همزمان ظرف‌های شسته را توی کابینت‌ها گذاشتم. چند ظرف کثیف باقی را شستم. لباس چرک‌ها را داخل لباسشویی انداختم. بعد فکر کردم برای ناهار چی درست کنم. چون فکرم برای غذا درست کردن به جایی نرسید، رهایش کردم. مقابل آینه دستشویی، متوجه موهای پریشان و آشفته‌ام شدم. از کمد برس صورتی‌ام را برداشتم و موهایم را برس کشیدم و با کش بستم. با همسرم صبحانه خوردیم و راهی محل کارش شد. بچه‌ها هنوز خواب بودند. به سرم زد این قاب زیبا از این روزها را اینجا یادگار بگذارم. شروع کردم به جمع کردن ظرف‌های تمییز آب‌چکان. خیالم که راحت شد همه چیز مرتب است، قاب دوربین را بستم و این عکس را گرفتم تا سندی باشد از این روزها، از قلب تپندهٔ خانه‌ام. من این روزها حواسم بیشتر به ظرف‌های نشسته و لباسهای چرک است و حواسم بیشتر به نظم امور خانه و حواسم بیشتر به سلامت قلب خانه‌ام است. آفتاب از این پنجره پهن می‌شود در خانهٔ ما. از قاب قلب تپندهٔ خانه‌ام. من بیشتر از همیشه حواسم به قلب خانه‌ام است. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
التماس دعا...
هو مالک‌الملک
جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ تا ساعت سهٔ نیمه‌شب بیدار بودم. همسرم روی سجاده نشسته بود که چشم‌های من دیگر تاب بیدار ماندن نداشت. روی تخت دخترم دراز کشیدم. پتو را کشیدم رویم و نفهمیدم چقدر طول کشید تا صدای تلویزیون از عمق خواب بیدارم کرد. مثل بی‌هوشی بودم که در ریکاوری بعد عمل، پرستار صدایش بزند تا هوشیاری‌اش را بسنجد. پلک‌هام بین خواب و بیداری گیج بود اما گوش‌هام تیز شد روی صدا. همسرم از این عادت‌ها ندارد اهل خانه خواب باشند و صدای تلویزیون به گوش کسی برسد. برای همین پیچیدن صدای تلویزیون در آن وقت صبح برایم عجیب آمد. در همین چند ثانیهٔ تقلای بین خواب و بیداری، چیزهایی گنگ شنیدم. یادم نیست دقیقاً چه کلماتی. ولی به نظرم کلماتی مثل حمله، ترور، سحرگاه، شهادت، مسکونی، دانشمند به گوشم خورد. به‌ طرفة‌العینی از تخت قُلوه‌کن شدم سمت هال و جلوی تلویزیون. به لکنت افتاده بودم. بریده بریده از همسرم پرسیدم: «اسرائیل حمله کرد؟ ایران رو زد.» نیاز نبود چیزی بگوید، حال و روز زارش خبر می‌داد چه رکبی خورده‌ایم. بعد از تجربهٔ ۲۳ سال زندگی مشترک دستم آمده به‌‌ وقت پریشانی چطور بهم می‌ریزد. آدم تو‌داری که به زحمت می‌توانی احساس غم و غصه یا استرس و نگرانی‌اش را بفهمی، در سکوت و پر از حس خفقان که گویی کسی گلویش را بفشارد و نگذارد کلمات خودشان را از اسارت دهانش نجات دهند، صورتش گُرگرفته و چین پیشانی‌اش بیشتر شده بود. جواب داد: «این همه سروصدا بیدار نشدی؟ صدای موشک و بمب نشنیدی؟» نشنیده بودم، عجیب بود که آنقدر عمیق خوابیده بودم و یا بهتر است بگویم بی‌هوش شده بودم دقیقاً تا ساعت شش صبح که با صدای تلویزیون پریدم. در همین گپ‌و‌گفت بودیم که پسرم هم دوید توی هال. با نگرانی پرسید: «زدن؟» سری به نشانهٔ تأیید تکان دادم. وا رفت روی مبل و شروع کرد به غر زدن که «دیدین گفتم می‌زنه این لعنتی.» راست می‌گفت. روز قبلش از رصد اخبار در شبکه‌های مجازی و رجزخوانی‌ها خبر را شنیده بود و بهمان گفت. پدرش اما گفته بود هیچ غلطی نمی‌کنند و دلداری داده بود که این سگ هار همیشه واق‌واق می‌کند. با تعجب از همسرم پرسیدم: «راست میگه! دیدی می‌گفت و تو میگفتی چرته؟ الکی میگفتی یا باور داشتی نمی‌زنه!» با ناراحتی گفت: «چی می‌گفتم! تو دلت رو خالی می‌کردم با این حال و روزت؟ چه دلیلی داشت قبلش استرس بهت بدم. بعدشم آره منم تو خبرها و مجازی شنیدم هی خط و نشون می‌کشن ولی عمراً فکر نمی‌کردم اینجور نقره داغمون کنند.» و فقط خدا می‌داند با چه حالی این جملات را می‌گفت. حس عزیزمردگی و داغداری‌اش را منی که سال‌هاست همدمش هستم می‌شناسم. تا بخواهم چیزی بگویم دوباره پسرم شروع کرد به غریدن که «باید دهنش رو سرویس کنند. باید با خاک یکسانش کنند. خاک تو سرمون که اینجور رکب خوردیم و ...» صدای غر زدن‌هاش بلندتر و عصبانی‌تر می‌شد. بهش گفتم: «آروم‌تر الان حلما بیدار میشه، می‌ترسه.» ولی انگار نه انگار. مجبورم شدم با لحن جدی‌تر بگویم: «مگه ما دستور حمله به اسرائیل رو دادیم که اینجور می‌کنی؟ بهت هم بگم حواست باشه جلوی حلما این کارا رو نمی‌کنی ها، بچه بترسه!» خزید توی خودش. مچاله شد روی کاناپه. نگاهش کردم. تمام صورتش بغض بود. گلویش هم آمده و لب‌هاش به لرزه آمده بود و به زور حجم بغض ریخته در صورتش را تاب می‌آورد. با همان حال نزار و با بغض گفت: «آخه خیلی نامردی زدن. کاش تلافی کنیم.» و اشک از گوشهٔ چشمش غلطید تا بیخ گلویش. و من که ۱۹ سال است مادرش هستم و بهتر از همه می‌دانم که دقیقاً کپی پدرش تودار و درون‌گراست، می‌‌فهمم این اشک و بغض یعنی چی! و من که سال‌هاست این برون‌ریزی را از پسرم ندیدم حتی زمان مرگ پدرم که آرام و بی‌صدا و بی‌هیاهو گوشه‌ای می‌خزید و گریه می‌کرد، می‌فهمم چقدر از این خبر بهم ریخته و آشفته شده! هرچه از سال‌های کودکی فاصله گرفته، بیشتر شبیه پدرش شده. آرام و متین و محکم و استوار. بعد سه نفرمان مات صفحهٔ تلویزیون شدیم تا بلکم بفهمیم دقیقاً چطور شبیخون زده‌اند بهمان و داغدارمان کرده‌اند. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor