eitaa logo
مهجور ☫
127 دنبال‌کننده
268 عکس
59 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
التماس دعا...
هو مالک‌الملک
جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ تا ساعت سهٔ نیمه‌شب بیدار بودم. همسرم روی سجاده نشسته بود که چشم‌های من دیگر تاب بیدار ماندن نداشت. روی تخت دخترم دراز کشیدم. پتو را کشیدم رویم و نفهمیدم چقدر طول کشید تا صدای تلویزیون از عمق خواب بیدارم کرد. مثل بی‌هوشی بودم که در ریکاوری بعد عمل، پرستار صدایش بزند تا هوشیاری‌اش را بسنجد. پلک‌هام بین خواب و بیداری گیج بود اما گوش‌هام تیز شد روی صدا. همسرم از این عادت‌ها ندارد اهل خانه خواب باشند و صدای تلویزیون به گوش کسی برسد. برای همین پیچیدن صدای تلویزیون در آن وقت صبح برایم عجیب آمد. در همین چند ثانیهٔ تقلای بین خواب و بیداری، چیزهایی گنگ شنیدم. یادم نیست دقیقاً چه کلماتی. ولی به نظرم کلماتی مثل حمله، ترور، سحرگاه، شهادت، مسکونی، دانشمند به گوشم خورد. به‌ طرفة‌العینی از تخت قُلوه‌کن شدم سمت هال و جلوی تلویزیون. به لکنت افتاده بودم. بریده بریده از همسرم پرسیدم: «اسرائیل حمله کرد؟ ایران رو زد.» نیاز نبود چیزی بگوید، حال و روز زارش خبر می‌داد چه رکبی خورده‌ایم. بعد از تجربهٔ ۲۳ سال زندگی مشترک دستم آمده به‌‌ وقت پریشانی چطور بهم می‌ریزد. آدم تو‌داری که به زحمت می‌توانی احساس غم و غصه یا استرس و نگرانی‌اش را بفهمی، در سکوت و پر از حس خفقان که گویی کسی گلویش را بفشارد و نگذارد کلمات خودشان را از اسارت دهانش نجات دهند، صورتش گُرگرفته و چین پیشانی‌اش بیشتر شده بود. جواب داد: «این همه سروصدا بیدار نشدی؟ صدای موشک و بمب نشنیدی؟» نشنیده بودم، عجیب بود که آنقدر عمیق خوابیده بودم و یا بهتر است بگویم بی‌هوش شده بودم دقیقاً تا ساعت شش صبح که با صدای تلویزیون پریدم. در همین گپ‌و‌گفت بودیم که پسرم هم دوید توی هال. با نگرانی پرسید: «زدن؟» سری به نشانهٔ تأیید تکان دادم. وا رفت روی مبل و شروع کرد به غر زدن که «دیدین گفتم می‌زنه این لعنتی.» راست می‌گفت. روز قبلش از رصد اخبار در شبکه‌های مجازی و رجزخوانی‌ها خبر را شنیده بود و بهمان گفت. پدرش اما گفته بود هیچ غلطی نمی‌کنند و دلداری داده بود که این سگ هار همیشه واق‌واق می‌کند. با تعجب از همسرم پرسیدم: «راست میگه! دیدی می‌گفت و تو میگفتی چرته؟ الکی میگفتی یا باور داشتی نمی‌زنه!» با ناراحتی گفت: «چی می‌گفتم! تو دلت رو خالی می‌کردم با این حال و روزت؟ چه دلیلی داشت قبلش استرس بهت بدم. بعدشم آره منم تو خبرها و مجازی شنیدم هی خط و نشون می‌کشن ولی عمراً فکر نمی‌کردم اینجور نقره داغمون کنند.» و فقط خدا می‌داند با چه حالی این جملات را می‌گفت. حس عزیزمردگی و داغداری‌اش را منی که سال‌هاست همدمش هستم می‌شناسم. تا بخواهم چیزی بگویم دوباره پسرم شروع کرد به غریدن که «باید دهنش رو سرویس کنند. باید با خاک یکسانش کنند. خاک تو سرمون که اینجور رکب خوردیم و ...» صدای غر زدن‌هاش بلندتر و عصبانی‌تر می‌شد. بهش گفتم: «آروم‌تر الان حلما بیدار میشه، می‌ترسه.» ولی انگار نه انگار. مجبورم شدم با لحن جدی‌تر بگویم: «مگه ما دستور حمله به اسرائیل رو دادیم که اینجور می‌کنی؟ بهت هم بگم حواست باشه جلوی حلما این کارا رو نمی‌کنی ها، بچه بترسه!» خزید توی خودش. مچاله شد روی کاناپه. نگاهش کردم. تمام صورتش بغض بود. گلویش هم آمده و لب‌هاش به لرزه آمده بود و به زور حجم بغض ریخته در صورتش را تاب می‌آورد. با همان حال نزار و با بغض گفت: «آخه خیلی نامردی زدن. کاش تلافی کنیم.» و اشک از گوشهٔ چشمش غلطید تا بیخ گلویش. و من که ۱۹ سال است مادرش هستم و بهتر از همه می‌دانم که دقیقاً کپی پدرش تودار و درون‌گراست، می‌‌فهمم این اشک و بغض یعنی چی! و من که سال‌هاست این برون‌ریزی را از پسرم ندیدم حتی زمان مرگ پدرم که آرام و بی‌صدا و بی‌هیاهو گوشه‌ای می‌خزید و گریه می‌کرد، می‌فهمم چقدر از این خبر بهم ریخته و آشفته شده! هرچه از سال‌های کودکی فاصله گرفته، بیشتر شبیه پدرش شده. آرام و متین و محکم و استوار. بعد سه نفرمان مات صفحهٔ تلویزیون شدیم تا بلکم بفهمیم دقیقاً چطور شبیخون زده‌اند بهمان و داغدارمان کرده‌اند. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
و من یتوکل علی الله فهو حسبه 🇮🇷✌️
مهجور ☫
هو مالک‌الملک جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ تا ساعت سهٔ نیمه‌شب بیدار بودم. همسرم روی سجاده نشسته بود که چشم‌ه
هو الجبار
«لبخند عید» جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ قرار بود شب شنبه برویم جشن غدیر و بعدش منزل برادرم به احترام همسرش سادات خانم. اما با شبیخون صبح جمعه، دیگر حال هیچ کاری را نداشتم. جوری دمغ بودم که تا غروب بی‌حال و بی‌رمق افتادم. چند ساعت خوابیدم. بیدار که شدم همسرم گفت زودتر برویم که هم به هیئت برسیم و هم مهمانی. اما من اصلاً حوصله نداشتم و گفتم نمی‌آیم. ما رفتیم منزل برادرم و او به هئیت. با غم و اندوه عید را تبریک گفتیم و بعد تسلیت. همسر برادرم گفت: عیدمان را عزا کردند. همه بی‌حوصله بودیم و مشغول گپ‌و‌گفت در مورد اتفاق افتاده، تا اینکه شبکه خبر اعلام کرد عملیات دفاعی ایران در تقابل رژیم اشغالگر شروع شده و ایران موشک‌هایش را سمت تل‌آویو انداخته. جمع شدیم جلوی تلویزیون، جان تازه‌ای گرفتیم. شروع کردیم به تکبیر گفتن. لبخند عید تازه نشست روی لب‌هامان، امید تابید بر قلب‌هامان. حالا دیگر واقعاً نوبت چای و شیرینی بود. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
رقصی چنان میانهٔ میدانم آرزوست.... 🇮🇷✌️ @maaahjor
هو الولی
«کارت اهدای عضو، سرباز وطن» دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ کلافگی‌اش تمامی ندارد. به پدرش می‌گوید برویم هلال‌احمر کمک کنیم اجساد را از ریز آوار برداریم. بهش توضیح می‌دهم بدون آموزش و مهارت لازم اجازهٔ این کار را نمی‌دهند. می‌گوید: «پس بریم کمک گشت مردمی.» پدرش با دوستانش تماس می‌گیرد و اطلاع می‌دهد که من و پسرم آماده‌ایم برای کمک‌رسانی گشت‌زنی در خیابان. قرار می‌شود نیاز شد اطلاع بدهند. کلافه است و هی پرس‌وجو می‌کند ما چطور کمک کنیم پس. چرا بی‌وطن‌ها مشغول خرابکاری و ایجاد ناامنی در سطح شهرند و ما بیکار نشسته‌ایم. پدرش توضیح می‌دهد ابتدای کار نیروی متخصص و آموزش‌دیده در الویت است. خداروشکر هنوز به نیروی مردمی در سطح گستره نیاز نیست. پیگیر کارت اهدای عضو می‌شود. دلم خالی می‌شود و می‌گویم حالا وقت این کار نیست. اصرار می‌کند و می‌گویم الهی زنده و سلامت باشی ولی اگر خدای‌ناکرده کار به آنجا رسید حواسمان به تمایل قلبی‌ات هست. می‌گوید دوست دارم خودم انجامش بدهم و کارت اهدای عضو را بگیرم. دلش نمی‌آید بگوید شاید شما هم نباشید که رضایت اهدای اعضا را امضا کنید اما از کلافگی‌اش می‌فهمم. با گوشی‌‌اش مشغول است. از اتاقش صدا می‌زند. _ مامان، آدرس و کدپستی خونه رو بهم میگی. می‌فهمم برای چه می‌خواهد. آدرس را نمی‌دهم و حواله‌اش می‌دهم به بعداً که فضا آرام شد. دلم نمی‌آید بگویم بمب که بزنند ممکن است چیزی نماند برای اهدا کردن، عوضش می‌گویم صبر کن چند روز دیگر انجامش می‌دهیم. چند ساعت می‌گذرد. اینستاگرام را باز می‌کنم. استوری گذاشته. دلم می‌خواهد ببینم این روزها پسرم حال و هوایش چطور است. چشمم به صفحهٔ استوری‌اش که میفتد، غم و شادی باهم سرریز می‌شود توی قلبم. درجا بغض می‌کنم اما با لبخند برایش پیام می‌گذارم. «مادر فدای قد و بالات، سرباز وطن» مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو المؤمن
«آش پشت پا» سه‌شنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴ پیام دادم توی گروه خانوادگی، «تو این شرایط چی می‌چسبه؟» منتظر جواب نماندم «فردا ناهار مهمون من، همه بیاین خونهٔ بابا اینا.» بساط آش را مهیا کردم. تمام مواد پخته‌ شده را همراه پیاز داغ ریختم توی زودپز و درش را محکم بستم که آب آش نشت نکند و جمع کردیم، رفتیم یک محله آن طرف‌تر، خانهٔ پدری. رشته آش را هم بردم که آنجا مواد را توی قابلمه‌ای بزرگ‌تر بریزیم و آش را بار بگذاریم. یادمان رفت از فروشگاه‌ یا لبنیاتی کشک بخریم. سوپر مارکت محل هم بسته بود. اجباراً بی‌خیال کشک شدیم و آش را بدون مخلفات کشک و نعناداغ خوردیم. دور سفره جمع شدیم، برادرم گفت: «به نظرتون تو شرایط الان تهران، خانواده‌ای هست که جمع بشن دورهم و آش بخورن.» همه خندیدیم. خواهرم جواب داد. «اتفاقاً تو این شرایط آش دورهمی می‌چسبه.» پشت حرفش درآمدم که «آش دورهمی نه، آش پشت پا.» خانم برادرم پرسید: «پشت پای کی؟» خیلی جدی جواب دادم: «پشت پای موشک‌هامون، که به سلامتی برن و بخورند به هدف.» برادرم گفت: «بهترین آشی بود که تو این چند وقته خوردم.» قبول داشتم. شاید بهترین آش تمام عمرم، آش پشت پای موشک‌های ایرانی به سمت حیفا و تل‌آویو. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو 
الوارث روزی اگر بناست که بر تن کفن کنم من، آن کفن به تن ز برای وطن کنم سبز و سفید و سرخ نکوتر بود کفن تا من برای خاطر میهن به تن کنم ایران من، عزیز من، ای سرزمینِ من مرگ است بی تو گر هوسِ زیستن کنم روزی که پای عشق وطن در میان بُوَد تاریخ گفته است چه باید که من کنم چون برقِ حق به خرمن باطل دراوفتم یزدان صفت، مبارزه با اهرمن کنم دشمن اگر که پای بدین سرزمین نهد کاری که کرد نادر لشگرشکن کنم... 🇮🇷 @maahjor
هو الحفیظ
«پارک وی.آی.پی» پنج‌شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۴ این روزها بچه‌های‌مان هم پابه‌پای ما شب‌زنده‌دار شده‌اند. بهشان قول دادیم زود بخوابند، می‌بریم‌شان پارک، بستنی هم جایزه. بالأخره دو و نیم شب خوابشان می‌برد. حالا موقع وفای به عهد است. پارک سرکوچه خلوت و دنج شده. درست است پارک و زمین بازی‌اش با سروصدا و شیطنت بچه‌ها معنا دارد. درست است تهران با ازدحام آدم‌ها، تردد و رفت‌وآمدشان هویت دارد. امّا، ما این روزها وجه آرام‌بخش شهر را می‌بینیم. در تهران مانده‌ایم و در فضای ملتهب شهر، زیبایی‌اش را می‌بینیم. ما از خلوتی خیابان‌ها دلهره نداریم. ولی اگر سوپرمارکتی یا نانوایی یا پنجرگیری یا هر مغازه و فروشگاهی را باز ببینیم دلگرم می‌شویم. غروب‌ها همین چراغ‌های تک‌و‌توک ساختمان‌ها چشم‌مان را روشن می‌کند. این روزها ما با دیدن زندگی در سطح شهر جان می‌گیریم و سعی می‌کنیم زندگی را در سطح شهر جاری کنیم. ما این روزها پارک می‌رویم، بستنی می‌خریم. غذا می‌پزیم. کتاب می‌خوانیم. بازی می‌کنیم. می‌خوابیم. بیدار می‌شویم. حمام می‌رویم. خبر می‌خوانیم. نماز و دعا می‌خوانیم و با آرامش و توکل به خدا زندگی می‌کنیم. ما زندگی را در تهران زنده نگه می‌داریم..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
‌هو‌ المقسط
تکیه بر کعبه بزن وارث شمشیر دو دم اَشهَدُ اَنَّ عَلی از تو شنیدن دارد... @maahjor