🔰روش شهید صیاد شیرازی برای ایجاد صمیمیت با فرزندان
بابا اخلاقش خیلی جدی و محترمانه بود. از آن طرف هم همیشه سرش شلوغ بود. همین باعث شده بود که رابطه مان مثل خیلی از پدر و دخترها نشود. خودش هم این را متوجه شده بود.
یک صدا روز صدایم کرد. رفتم توی اتاقش. جلوی پایم بلند شد. خیلی سرخ شدم. گفت: مریم جان! از فردا بعد از نماز صبح به مدت ۴۵ دقیقه می نشینیم و با هم صحبت می کنیم.
چهل و پنج دقیقه اش عجبیب نبود. در طی این مدت به برنامه مریزی های دقیقه ای اش عادت کرده بود.
گفتم: درباره چه موضوعی؟
گفت: در هر موضوعی که دلت بخواهد.
صبح وقتی رفتم اتاقش. بابا سوره عصر را خواند و منتظر شد تا من صحبت کنم؛ اما من آنقدر خجالت می کشیدم که خودش فرمان را گرفت دستش. این برنامه همه روزه مان بود. کم کم من هم یخم باز شد و صحبت می کردم.
در همین برنامه صبحگاهی می رفتیم بیرون دور می زدیم. نان می گرفتیم و برمی گشتیم. قبلا گواهی نامه رانندگی گرفته بودم. خودش می نشست کنار دستم تا دست فرمانم خوب شود.
این برنامه این قدر ادامه پیدا کرد که آن شرم و خجالت تبدیل به صمیمیت شد.
چقدر شیرین بود. تازه پدرم را پیدا کرده بودم.
🗣راوی: مریم صیاد شیرازی؛ دختر شهید
📚کتاب خدا می خواست زنده بمانی ؛
❤️ @maadar_khoob
♦️زمانبندی توزیع کتابهای درسی دانش آموزان اعلام شد
اسداله مرتضایی، معاون توسعه منابع و پشتیبانی سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی:
🔹روند توزیع کتابهای درسی از ۲۵ مرداد برای متوسطه اول آغاز شده است.
🔹توزیع کتابهای درسی برای سایر پایهها و رشتهها از ۱۰ تا ۱۵ شهریور آغاز خواهد شد.
🔹دانشآموزان باید با توجه به اعلام زمان بندی مدارس برای دریافتهای کتابهای خود اقدام کنند.
🔹 امسال همه کتابها از طریق مدرسه توزیع میشود و توزیع دوگانه نداریم.
🔹مهلت ثبت سفارش کتاب درسی به علت باقی ماندن بخش قابل توجهی از دانش آموزان تا ۳۱ شهریور ادامه دارد.
🔹دانش آموزانی که تعییر رشته، تغییر مدرسه یا تکرار پایه داشتند حتما نسبت به اصلاح اطلاعات خود در سامانه ثبت سفارش کتابهای درسی اقدام کنند.
❤️ @maadar_khoob
مادر خوب
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🌸 #قصه_گویی 3 #استادسلطانی 💠براي بچه ها قصه بگوييد. قصه گويي يكي از روش هاي سنتي خوب
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸
🌸
#قصه_گویی قسمت 4
#استادسلطانی
✔️مرحوم مادر بزرگم يك قصه اي در كودكي برايم تعريف كرده است كه بسيار زيباست. قصه ي دوستي يك خرس و يك هيزم شكن است كه سال ها در كوه با هم دوست بودند و با هم غذا مي خوردند. يك روز هيزم شكن براي ناهار آش پخت، خرس كه مي خواست آش را بخورد شروع كرد با زبانش ليس زدن و با سر و صداي زياد خوردن؛
⬅️هيزم شكن كلافه شد و گفت: درست غذا بخور، حالم رو بهم زدي با اين غذا خوردنت. خرس ديگه غذا نخورد و كنار رفت و صبر كرد هيزم شكن غذايش را تمام كند. گفت: برو و تبرت را بياور و بزن توي سر من. هیزم شکن گفت آخه برای چی؟ ما با هم دوست هستیم. خرس گفت: همین که میگم یا می زنی یا از بالای کوه پرت می کنمت پایین. هیزم شکن هم تبر را برداشت و زد توی سر خرس و خون آمد و بیهوش شد. هیزم شکن فرار کرد و تا یکی دو سال سراغ خرس نرفت اما بعد از چند وقت طاقت نیاورد و رفت ببیند که خرس زنده است یا نه. دید که خرس سالم است و مشغول کار خودش است، سلام و احوالپرسی کرد، گفت چه قدر خوشحالم که می بینم حالت خوبه، آخه خودت گفتی بزن من که نمی خواستم
✅ بزنم. خرس گفت: نگاه کن ببین زخم خوب شده یا نه؟ هیزم شکن نگاه کرد و گفت: آره خدارو شکرخوبه خوبه و جایش هم نمانده. خرس گفت: ولی جای زخم زبونی که زدی هنوز جایش مانده، زخم تبر خوب شد ولی زخم زبون هنوز جاش مونده.
💠قصه های قدیمی را که امروزه می گوییم ادبیات سنتی، بخوانید و بهره ببرید.
🔷 زبان نیشدار روح کودک را بیمار می کند. توهین و تحقیر و نفرین، مقایسه و تحقیر نسبت به دیگران به خصوص اگر با کلمات زشتی همراه شود، در ذهن می مانند و وحشت ایجاد می کنند. ساده ترین حالت مقایسه کردن، زخم زبون است مثل: "خوش به حال مادرش" این گونه حرف زدن زخم زبان است، آزار می دهد، فکر نکنید با این شکل حرف زدن به بچه ها انگیزه می دهید و او را به حرکت درمی آورید.
✅ما در مقایسه سعی می کنیم که بدترین کلمات را به کار ببریم"بدبخت بیچاره اگر درس نخونی پسرعموت دکتر میشه تو باید بری مستراح شورش بشی" ما فکر می کنیم با به کار بردن این کلمات بلکه به غیرت فرزندمان بربخورد و کاری که ما دوست داریم را پیش ببرد، در حالی که خبر نداریم چه نفرتی را در دل فرزندمان از آن کسی که با او مقایسه اش می کنیم، می کاریم و آن ها را تبدیل به دشمن می کنیم. خیلی از اختلافات فامیلی که در بزرگسالی وجود دارد نتیجه ی همین مقایسه ها است. مقایسه باعث نفرت از دیگران می شود و به جای ترویج همدلی و همراهی و یگانگی، تنفر و دوری و را در بچه ها تقویت می کند.
❤️ @maadar_khoob
مادر خوب
#چیست_آن 53 🧐چیستان شماره پنجاه و سوم : ⁉️اون چیه که گوشتش بیرون و پوستش در درونِ⁉️ ❤️ @maadar_kho
#چیست_آن 54
🧐چیستان شماره پنجاه و چهار:
⁉️توی کدوم راه نمیشه رانندگی کرد⁉️
❤️ @maadar_khoob
مصوبه شهر دوستدار کودک در تهران به درستی اجرا نشد اما قراراست به گفته عضو شورای شهرموزه ای برای کودکان در پایتخت ایجاد شود
❤️ @maadar_khoob
دانشآموزان در حال بازی داخل حفاظهای فاصله فیزیکی در مدرسهای در شهر بانکوک تایلند
❤️ @maadar_khoob
مادر خوب
#چیست_آن 54 🧐چیستان شماره پنجاه و چهار: ⁉️توی کدوم راه نمیشه رانندگی کرد⁉️ ❤️ @maadar_khoob
جواب چیستان پنجاه و چهارم:
راه شیری🌌
❤️ @maadar_khoob
🌷امام هــادے (ع) :
العقوق یعقب القلة و یؤدي الي الذلة
نارضایتی پدر و مادر، ڪم توانے را بہ دنبال دارد و آدمے را بہ ذلت مے ڪشاند.
📚مسند الامام الهادے، ص 303
پ ن: والدین گرامی! تحت هر شرایطی و همواره فرزندان خود را دعا کنید و هرگز آنها را نفرین نکنید. هر بلایی دامنگیر فرزندان شما شود(اعتیاد، انحراف اخلاقی و...) دامن خود شما را می گیرد.
❤️ @maadar_khoob
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨بستنی تلخ ✨
حسین آقای بستنی فروش هر روز بعد از ظهر از کوچه ی ما عبور می کردو نوای آی بستنی ....آی بستنی سر میداد .خیلی دقیق نمیدونستم بستنی چیه اما به نظرم چیزی شبیه ماست های کیسه ای مادربزرگ خدا بیامرزم بود که برای فروش درست میکرد و این شغل یه جورایی شغل میراثی خانواده ما هم شد!!! یه روز بلاخره از سر کنجکاوی با شنیدن صدای حسین اقا به سراغ مادر رفتم واز او خواستم به من پولی بده تا بتونم یکی از اون بستنی های خوش و اب و رنگ و تهیه کنم. مادر با شنیدن درخواست ناگهانی من کمی سرخ و سفید شد و بعد از نگاه کردن به کیف پول همیشه خالیش دو زانو جلوی پای من نشست وگفت:
- تو میدونستی بستنی های حسین اقا خیلی تلخ و بدمزه ان ....من خوردم یه چیزی مثله ته خیاره...با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:
- ولی نوید و احمد هر روز از اون بستنی ها میخرن و کلی بهشون خوش میگذره ..
چشمای مادر دوباره از غم پر شد و گفت:
- آخه نوید و احمد مزه ی ماست های فروشی ما رو که تاحالا نچشیدن تا بفهمن چی خوشمزه ست وچی تلخ و بدمزه...و بعد دست راست من را در دست گرفت و به سمت آشپزخانه رفت و مقداری از ماست های کیسه ای را روی نان مالید و داد دستم .
سال ها با تصور اینکه نون و ماست کیسه ای خانگی ما درست شبیه بستنی های نوید و احمد و حتی خوشمزه ترم هست زندگی کردم . مادرم مرد و من بزرگ و بزرگ تر شدم .
یک روز که دست تو دست دختر دوساله ام داشتم از خیابان عبور میکردم چشم دخترم به بستنی فروشی کنار خیابان
افتاد و شروع به بهانه گرفتن کرد .شاید خنده دار باشه اما میخواستم مانعش بشم چون به نظرم هنوز هم بستنی ها تلخ و بدمزه بودند . با اصرار دخترم دوتا بستنی خریدم وآروم آروم مزه کردم .طعم دلچسب و شیرینش زبانم و نوازش داد ومنو به خاطرات گذشتم پرت کرد.
یاد دوران کودکی ام افتادم .....بستنی ها برای من تلخ و بدمزه بود ....دوچرخه هیولایی بی شاخ و دم .....دفتر فانتزی های همکلاسی هایم دخترونه ....وکله ی کچلی گرفته ام شبیه قهرمان های بزرگ...
در عوض نان و ماست همیشگی ما عالی ...بازی با چوب ولاستیک هیجان انگیز و دفتر های بی رنگ و روی من مردانه
و خودم هم شبیه قهرمان های فیلم ها...
با وجود فقر زیاد مادرم هیچ وقت نگذاشته بود که من حسرت چیزی رو توی زندگی بخورم من با همین باور که بهترینم
و بهترین چیزها رو دارم سال های سال زندگی کردم..و تازه اونروز فهمیدم که مادر من کی بود!!!!
صدای زنگ تلفن همراهم منو از خاطرات گذشته دور کرد.دست دختر کوچکم را گرفتم و به سرعت راه افتادم...یه
عمل قلب اورژانسی داشتم !!!!
شیمااسماعیلی
❤️ @maadar_khoob