eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
532 دنبال‌کننده
11.3هزار عکس
870 ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
12.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥صدای سیدحسن نصرالله را می‌شنوید که همه مسلمانان را به کمک‌رسانی به ملت فلسطین دعوت میکند 📝 شهید سیدحسن نصرالله: من امروز به شما می‌گویم که مهم‌ترین وظیفه‌ای که مسلمانان دارند، چه مرد، چه زن، چه کوچک و چه بزرگ، این است که به مردم فلسطین کمک کنند. و آنچه که باید به نیروهای جهادی فلسطینی ارائه دهیم، پول است. همه ما می‌توانیم پول بدهیم. پول‌های کم از اینجا و آنجا، مانند قطرات آبی که می‌توانند سیل، دریا و اقیانوس بسازند. ‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✋ اے ڪه روشن شود از نـور تو هر صبح جهان روشنـــاے دل من حضرتـــ خورشـید سلام.... 🌸 ‌
14.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️ظاهراً بعضیا بدون حضرت دارن زندگی میکنن! 🔻عجب، مگه میشه؟ تلگرام | بله | سروش | روبیکا | اینستاگرام | آپارات | سایت ‌ ‌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
#دختر_شینا #رمان #قسمت_بیست_و_سوم خانواده صمد با تعجب نگاهم می کردند. آخر توی قایش هیچ دختری روی ای
فصل هفتم دو ماه از ازدواج ما گذشته بود. مادر صمد پا به ماه شده بود و هر لحظه منتظر بودیم درد زایمان سراغش بیاید. عصر بود. تازه از کارهای خانه راحت شده بودم. می خواستم کمی استراحت کنم. کبری سراسیمه در اتاقم را باز کرد و گفت: «قدم! بدو... بدو... حال مامان بد است.» به هول از جا بلند شدم و دویدم به طرف اتاقی که مادرشوهرم آنجا بود. داشت از درد به خود می پیچید. دست و پایم را گم کردم. نمی دانستم چه کار کنم. گفتم: «یک نفر را بفرستید پی قابله.» یادم آمد، سر زایمان های خواهر و زن برادرهایم شیرین جان چه کارهایی می کرد. با خواهرشوهرهایم سماور بزرگی آوردیم و گوشه اتاق گذاشتیم و روشنش کردیم. مادرشوهرم هر وقت دردش کمتر می شد، سفارش هایی می کرد؛ مثلاً لباس های نوزاد را توی کمد گذاشته بود یا کلی پارچه بی کاره برای این روز کنار گذاشته بود. چند تا لگن بزرگ و دستمال تمیز هم زیر پله های حیاط بود. من و خواهرشوهرهایم مثل فرفره می دویدیم و چیزهایی را که لازم بود، می آوردیم. بالاخره قابله آمد. دلم نمی آمد مادرشوهرم را در آن حال ببینم، پشتم را کردم و خودم را با سماور مشغول کردم که یعنی دارم فتیله اش را کم و زیاد می کنم یا نگاه می کنم ببینم آب جوش آمده یا نه، با صدای فریاد و ناله های مادرشوهرم به گریه افتادم. برایش دعا می خواندم. کمی بعد، صدای فریادهای مادرشوهرم بالاتر رفت و بعد هم صدای نازک و قشنگ گریه نوزادی توی اتاق پیچید. همه زن هایی که دور و بر مادرشوهرم نشسته بودند، از خوشحالی بلند شدند. قابله بچه را توی پارچه سفید پیچید و به زن ها داد. همه خوشحال بودند و نفس هایی را که چند لحظه پیش توی سینه ها حبس شده بود با شادی بیرون می دادند، اما من همچنان گوشه اتاق نشسته بودم. خواهرشوهرم گفت: «قدم! آب جوش، این لگن را پر کن.» خواهرشوهر کوچک ترم به کمکم آمد و همان طور که لگن را زیر شیر سماور گذاشته بودیم و منتظر بودیم تا پر شود، گفت: «قدم! بیا برادرشوهرت را ببین. خیلی ناز است.» لگن که تا نیمه پر شد، آن را برداشتیم و بردیم جلوی دست قابله گذاشتیم. مادرشوهرم هنوز از درد به خود می پیچید. زن ها بلندبلند حرف می زدند. قابله یک دفعه با تشر گفت: «چه خبره؟! ساکت. بالای سر زائو که این قدر حرف نمی زنند، بگذارید به کارم برسم. یکی از بچه ها به دنیا نمی آید. دوقلو هستند.» دوباره نفس ها حبس شد و اتاق را سکوت برداشت. قابله کمی تلاش کرد و به من که کنارش ایستاده بودم گفت: «بدو... بدو... ماشین خبر کن باید ببریمش شهر. از دست من کاری برنمی آید.» دویدم توی حیاط. پدرشوهرم روی پله ها نشسته و رنگ و رویش پریده بود. با تعجب نگاهم کرد. بریده بریده گفتم: «بچه ها دوقلو هستند. یکی شان به دنیا نمی آید. آن یکی آمد. باید ببریمش شهر. ماشین! ماشین خبر کنید.» 📚
✨🌙✨ پشتِ تمام آرزوهایت خدا ایستادہ ڪافیست بـہ حڪمتش ایمان داشتـہ باشید و او را بخوانید تا شما را اجابت ڪند 🌙شبتون بایاد خدا بخیر ‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌹🕊 جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست دیوانه این چنین که منم در بلای عشق دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ ‌
‌ سلام و صبح‌بخیر خدمت اهالیِ معبرشهدا 😊🌹 که کمر رو سفت بستن برا رفتن به بهشت💪 و دیگه خوووووب بلدن که بلیط و کلید بهشت، نمازه🔑🔖 ‌نماز، مهمترین داراییِ ماست😇👇 و بدون نماز، جهنم قطعی و بهشت کنسله
‌ یه پیامی رو چندبار نوشتم و پاک کردم آخرش همه رو پاک کردم و بیخیال شدم همه چی رو هم که نباید گفت گاهی باید گوشی رو گذاشت کنار و فقط با خدا حرف زد🌸🥰 ‌