- رمانقرارنانوشتہ .
#پارت5
نشستیم. اولش کم حرف بود. فقط صدای برداشتن قاشق و بشقاب. بعد اراد سرشو بلند کرد و با لبخند خودمونیش گفت:
— امروز خونه پرخنده بود ها. هنوز صدای خندهتون تو گوشمه.
ایهان بدون اینکه سرش رو از برنجش بلند کنه اضافه کرد:
— هعی، پزشک آینده. باید بیشتر از اینها تحویلش بگیریم.
مامان نگاهم کرد. چشمهاش هنوز کمی سرخ بود از قبل.
— خدا رو شکر ایدا… از وقتی کارنامه اومد، دلم آرام گرفته. انگار یه وزنه از روش برداشته شده.
لقمهم وسط راه گیر کرد. سرمو انداختم پایین و آروم گفتم:
— منم هنوز باورم نمیشه مامان.
بابا قاشقش رو گذاشت کنار و با همون صدای پخته و آرومش حرف زد:
— باور کن دخترم. تو زحمتش رو کشیدی. ما فقط دعا کردیم. از این به بعد هم کنارتم؛ ولی راه رو خودت باید بری.
نگاهش بلند و مهربون بود. نه سخت، نه سنگین. فقط پر از اعتماد. یهو گلوم گرفت. اراد یه دست انداخت پشت سرم و آروم فشرد. ایهان هم لیوان آب رو هل داد طرفم و با لحن نیمهشوخیش گفت:
— گریه نکن ایداجان، برنجت خیس میشه.
خندهی کوچیکی بین همه پیچید. سنگینی فضا شکست.
مامان وسط غذا یه لحظه نگاهم کرد و لبخند زد. لبخندی که فقط مال مادرهاست؛ نرم، عمیق و پر از یه دنیا حرف ناگفته. دستش رو دراز کرد و پشت دستم گذاشت. گرم بود.
..
- بہقلمخانومصـٰاد"
هرگونہکپيبرداريحرامہ ! .
- رمانقرارنانوشتہ .
#پارت6
دلم هنوز پر از بعدازظهر بود. از خندهها، از اون حسی که انگار هیچی نمیتونست خرابش کنه.
شام که تموم شد، ظرفها رو جمع کردم، ایهان رفت سراغ کتابش و بابا برگشت پشت میزش. من موندم کمک مامان. کنار سینک ایستاده بودیم که مامان یهو آروم، جوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
— فردا با هم میریم برای یه لباس مناسب. جمعه… مهمون داریم.
نگاهم کرد. دیگه چیزی اضافه نکرد.
ولی من فهمیدم.
دستهام زیر آب موند. آب گرم بود، اما یه سرمای کوچیک دوید زیر پوستم.
سرمو خیلی آروم انداختم پایین.
— چشم مامان.
اون شب وقتی رفتم بالا، اتاق هنوز بوی مانیا رو میداد.
پنجره رو کمی باز کردم. باد ملایم اومد تو.
روی تخت نشستم، دستام رو گذاشتم رو سینهم و به سقف خیره شدم.
خوشحال بودم.
خدا رو بابت امروز، بابت مانیا، بابت خانوادهم شکر کردم.
اما یه گوشهی دلم، بیصدا و سنگین، منتظر جمعه بود.
و من هنوز نمیدونستم اون انتظار، قراره چی با خودش بیاره.
..
- بہقلمخانومصـٰاد"
هرگونہکپيبرداريحرامہ ! .
هرچيپخلويفن ِاز چنلملفبده . بهجهنمسیاه، نمیخوامیهمشتاسکلوروانيتوچنلمباشن😻 .
فـُوری : دیده شدنترامپ ،
تو تجمعات بعد از
اینکه بهش گفتیم نذری
یــه بـُشکه ِ
نفتت میدیم 🗿🌹 .
*آسمـٰان -
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」
510.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ
خداروچدیدي ..
شـٰایداوندخترسهسالهدستمونوگرفت ؟
ــ
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ
جونبـٰابـٰا ..
ــ
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」