2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ
جونبـٰابـٰا ..
ــ
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ
کـٰاشت ..
داشت ..
برداشت 🕶💀 ؛
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」
#پارت7
- رمانقرارنانوشتہ .
خوابم نبرد.
تا ساعتها فقط به سقف خیره بودم. نور ملایم چراغ خواب، گوشهی اتاق رو گرفته بود و باد از پنجرهی نیمهباز میاومد تو و پرده رو آروم تکون میداد. بوی مانیا هنوز کامل نرفته بود. هر بار چشمهام رو میبستم، خندهش میاومد، بعد صدای مامان، بعد اون کلمهی ناتمام: «جمعه… مهمون داریم.»
چند بار پهلو عوض کردم. یکبار بلند شدم، آب خوردم، برگشتم. پیشونیم رو گذاشتم رو زانوهام و آروم، جوری که خودم هم درست نشنوم، گفتم:
«خدایا… هرچی خیرِ منه پیش بیار.حداقل اگه قراره ب هم برسیم دلم رو صاف کن.»
اصن نفهمیدم کی پلکهام سنگین شد و خوابم برد.
صبح با صدای اذان بیدار شدم.
هنوز کامل تاریک بود. یه لحظه ماتم برد. بعد آروم بلند شدم، وضو گرفتم و نماز خوندم. سجده که رفتم، پیشونیم روی مهر موند. دلم پر بود؛ نه از ترس، از یه حس عجیب بلاتکلیفی. وقتی سلام دادم، نشستم رو سجادهم و چند دقیقهای هیچی نگفتم. فقط نفس کشیدم. مفاتیح سبز رنگمو از توی جانمازم برداشتمو شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا.. تنها چیزی ک درد الانم تسکین میداد.. دردی ک معلوم نبود چی بود؛ از یه طرف ذوقم برا قبولیم، از یه طرف اون خواستگاریه کوفتی
پایین که اومدم، مامان تو آشپزخونه بود. بوی چای تازه و نانسنگک پیچیده بود. بابا سر میز نشسته بود و خبرها رو نگاه میکرد. اراد داشت کتش رو میپوشید و ایهان با چشمهای خوابآلود لیوان شیرش رو دستش گرفته بود.
+صبح بخیر
اراد با لبخند گفت و از کنارم رد شد.
+من زود باید برم.
-صبح بخیر.
ایهان یه تکه نان پرت کرد تو بشقابم:
— بخور. امروز رو قرص و کپسول تجویز نکن حداقل.
لبخند کوچیکی زدم. نشستم. مامان چای ریخت و خودش هم روبروم نشست.
..
- بہقلمخانومصـٰاد"
هرگونہکپيبرداريحرامہ ! .
#پارت8
- رمانقرارنانوشتہ .
نگاهم کرد؛ همون نگاه عمیق همیشگی.
+دیشب دیر خوابیدی؟
- یه کم… فکرم مشغول بود.
سرش رو آروم تکون داد. چیزی جلو ایهان و بابا اضافه نکرد. فقط گفت: «امروز با هم میریم بیرون. یه سری کار داریم.»
فهمیدم چه کارایی.. لباس و آمادهشدن برای خواستگاری،خواستگاری ک نه،بابا گفت فقط یه مهمونی کوچیک.
بعد از صبحانه بابا رفت سر کار ، اراد رفته بود، ایهان هم زد به جاده کتابخونه. خونه دوباره مال من و مامان شد. داشتم ظرفها رو جمع میکردم که موبایلِ لرزید.
مانیا:
«بیدار شدی ؟؟ هنوز از ذوق دیشب خوابم نمیبره.
امروز چیکار میکنی؟»
لبخند اومد رو لبم. سریع جواب دادم:
«نه بیدار نیستم،خوابم .»
+عجب، خب باشه تو روح، برنامه امروزت چیه؟ بریم بیرون؟
-نمیتونم، امروز با مامانم میرم بازار
+باشه عزیزم اوکی پس، خوش بگذره
-فداتشم
..
- بہقلمخانومصـٰاد"
هرگونہکپيبرداريحرامہ ! .
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــ
ماراهنرینیستبهجُزنوکریِتو؛ تابودهچنینبودهوتاهستچنیناست . .
#عزیزِعراقیِمن
ــ
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ
همه برن یکی جابمونه یعنی چی ؟ .
دوری عاشقونه ..
یعنی چی . . ؟
#عزیزِعراقیِمن
ـــ
➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷
「 @mabhot62 」