eitaa logo
- مبهوت‌ .
33 دنبال‌کننده
4 عکس
11 ویدیو
0 فایل
تنها نه برای احترام آمده‌ایم با لشڪر تو بهر قیام‌آمده‌ایم .. ⏌زندگـ‌‌ئ از زبان یہ بچہ انقلابے 🦦🕶! ⎾ - اللهم‌احفظ‌امامی‌و‌سَیِّدی‌و‌قائدی‌و‌قَلبی‌و‌روحی؛الامام‌الخامنه‌اي🤍! خوش‌حال‌میشم‌کنارم‌باشي‌رفیق☕️ ؛ •| @mabhot62 -
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ کـٰاشت‌ .. داشت‌ .. برداشت‌ 🕶💀 ؛ ➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷ 「 @mabhot62
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- رمان‌قرار‌نا‌نوشتہ . خوابم نبرد. تا ساعت‌ها فقط به سقف خیره بودم. نور ملایم چراغ خواب، گوشه‌ی اتاق رو گرفته بود و باد از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌اومد تو و پرده رو آروم تکون می‌داد. بوی مانیا هنوز کامل نرفته بود. هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، خنده‌ش می‌اومد، بعد صدای مامان، بعد اون کلمه‌ی ناتمام: «جمعه… مهمون داریم.» چند بار پهلو عوض کردم. یک‌بار بلند شدم، آب خوردم، برگشتم. پیشونیم رو گذاشتم رو زانوهام و آروم، جوری که خودم هم درست نشنوم، گفتم: «خدایا… هرچی خیرِ منه پیش بیار.حداقل اگه قراره ب هم برسیم دلم رو صاف کن.» اصن نفهمیدم کی پلک‌هام سنگین شد و خوابم برد. صبح با صدای اذان بیدار شدم. هنوز کامل تاریک بود. یه لحظه ماتم برد. بعد آروم بلند شدم، وضو گرفتم و نماز خوندم. سجده که رفتم، پیشونیم روی مهر موند. دلم پر بود؛ نه از ترس، از یه حس عجیب بلاتکلیفی. وقتی سلام دادم، نشستم رو سجاده‌م و چند دقیقه‌ای هیچی نگفتم. فقط نفس کشیدم. مفاتیح سبز رنگمو از توی جانمازم برداشتمو شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا.. تنها چیزی ک درد الانم تسکین میداد.. دردی ک معلوم نبود چی بود؛ از یه طرف ذوقم برا قبولیم، از یه طرف اون خواستگاریه کوفتی پایین که اومدم، مامان تو آشپزخونه بود. بوی چای تازه و نان‌سنگک پیچیده بود. بابا سر میز نشسته بود و خبرها رو نگاه می‌کرد. اراد داشت کتش رو می‌پوشید و ایهان با چشم‌های خواب‌آلود لیوان شیرش رو دستش گرفته بود. +صبح بخیر اراد با لبخند گفت و از کنارم رد شد. +من زود باید برم. -صبح بخیر. ایهان یه تکه نان پرت کرد تو بشقابم: — بخور. امروز رو قرص و کپسول تجویز نکن حداقل. لبخند کوچیکی زدم. نشستم. مامان چای ریخت و خودش هم روبروم نشست. .. - بہ‌قلم‌خانوم‌صـٰاد" هرگونہ‌کپي‌برداري‌حرامہ‌ ! .
- رمان‌قرار‌نا‌نوشتہ . نگاهم کرد؛ همون نگاه عمیق همیشگی. +دیشب دیر خوابیدی؟ - یه کم… فکرم مشغول بود. سرش رو آروم تکون داد. چیزی جلو ایهان و بابا اضافه نکرد. فقط گفت: «امروز با هم می‌ریم بیرون. یه سری کار داریم.» فهمیدم چه کارایی.. لباس و آماده‌شدن برای خواستگاری،خواستگاری ک نه،بابا گفت فقط یه مهمونی کوچیک. بعد از صبحانه بابا رفت سر کار ، اراد رفته بود، ایهان هم زد به جاده کتابخونه. خونه دوباره مال من و مامان شد. داشتم ظرف‌ها رو جمع می‌کردم که موبایلِ لرزید. مانیا: «بیدار شدی ؟؟ هنوز از ذوق دیشب خوابم نمی‌بره. امروز چیکار می‌کنی؟» لبخند اومد رو لبم. سریع جواب دادم: «نه بیدار نیستم،خوابم .» +عجب، خب باشه تو روح، برنامه امروزت چیه؟ بریم بیرون؟ -نمیتونم، امروز با مامانم میرم بازار +باشه عزیزم اوکی پس، خوش بگذره -فداتشم .. - بہ‌قلم‌خانوم‌صـٰاد" هرگونہ‌کپي‌برداري‌حرامہ‌ ! .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــ ماراهنری‌نیست‌به‌جُزنوکریِ‌تو؛ تابوده‌چنین‌بوده‌وتاهست‌چنین‌است . . ــ ➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷ 「 @mabhot62
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ همهبرنیکیجابمونهیعنیچی ؟ . دوریعاشقونه .. یعنیچی . . ؟ ـــ ➢𝐣𝐨𝐢𝐧🕶↷ 「 @mabhot62
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا