eitaa logo
مدرسه نویسندگی مبنا
19هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
582 ویدیو
85 فایل
📝 کانال رسمی «مدرسه نویسندگی مبنا» اینجا تلاش می‌کنیم خودمان را در میانه جنگ روایت‌ها ببینیم و در آن نقشی موثر ایفا کنیم✨ هشتگ #آموزش را از دست ندهید! ☺️ خانم میم هستم، مسئول رسانه مبنا بیاید باهم گپ بزنیم: 🆔 @adm_mabna ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«روایت؛ قدیمی‌ترین سلاح دشمن!» اگر مشتاقید در این شرایط کشور کاری کنید، اگر مایلید در جنگ روایت‌ها نقشی داشته باشید، وبینارهای رایگان آموزش روایت «برای زندگی» دقیقا برای شما طراحی شده‌اند. 🖋🔎 مسیری برای آن‌که یاد بگیریم چه چیزی را روایت کنیم، چطور قلم‌مان را به میدان بیاوریم و در زمانهٔ جنگ روایت‌ها موثر باشیم! 💢 ثبت نام رایگان از پیوند زیر: 🔗 https://formafzar.com/form/2h2u4 📝🌿 برای زندگی، باید به روایت کردن پناه ببریم... | @mabnaschoole |
«برای زندگی» وبینارهای رایگان آموزش روایت قرار است قلم به دست بگیریم و سرباز جنگ روایت‌ها باشیم.🌱 👤 مدرس: استاد محمدرضا جوان آراسته 💻 شیوهٔ برگزاری: جلسات به صورت کارگاهی آنلاین و همراه با تمرین برگزار می‌شود. + بررسی محتوای منتشر شده در خبرگزاری‌ها و کانال‌ها 📆 تاریخ برگزاری: یکشنبه و دوشنبه، ۱۲ و ۱۳ بهمن ماه، ساعت ۱۹:۳۰ 📍پیوند ثبت نام رایگان: 🔗 https://formafzar.com/form/2h2u4 این پیام را برای هرکسی که مشتاق روایت این روزهاست، ارسال کنید...✨✏️ | @mabnaschoole |
مدرسه نویسندگی مبنا
«برای زندگی» وبینارهای رایگان آموزش روایت قرار است قلم به دست بگیریم و سرباز جنگ روایت‌ها باشیم.🌱
. سلام و خیر مقدم خدمت دوستانی که به جمع ما اضافه شدن✨ خیلی خوش اومدید🥰 دوتا از وبینارهای آموزش روایت نویسی جنگ روایت‌ها برگزار شدن. بعد از ثبت نام از لینک زیر، می‌تونید بهم پیام بدید تا وبینارها رو دراختیارتون قرار بدم. هفته آینده ان‌شاءالله وبینار سوم برگزار میشه و در خدمتتون خواهیم بود. از این روزها هم فراخوان نگارش و انتشار روایت رو خواهیم داشت. حتما در کانال همراهمون باشید. من اینجام: @adm_mabna پیوند ثبت نام رایگان هم اینجاست: https://formafzar.com/form/2h2u4 | @mabnaschoole |
اگر خیالمان جمع است، به‌خاطر حضور اوست. حضرت صاحب الامر(عج) در حدیثی به ما دل‌گرمی داده‌اند که: «من ختم‌کنندهٔ راه اوصیا هستم و به وسیلهٔ من خدا بلاها را از اهل بیت من و شیعیانم دفع می‌نماید.» 🎉 پنج روز تا میلاد منجی عالم | @mabnaschoole |
«فرق من با تو» اگر بیشتر می‌دیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی می‌شدیم. ما خیلی چیزهای‌مان شبیه هم بود. توی دهه‌ی سوم زندگی بودیم، دخترهای‌مان تقریبا هم سن هستند، مطمئنم هم‌ بازی می‌شدند. ته‌لهجه‌های‌مان، گیلکی بود. هوای لطیف گیلان، نرم‌مان کرده و حدس می‌زنم تو هم اهل تعارف بودی، قلبت رقیق بود و مثل همه‌ی مادرها، جانت برای بچه در می‌رفت. من درکت کردم وقتی زهرا گفت: «گذاشت بچه‌ش چهارساله بشه و حسابی از آب و گل درآد، بعدش رفت سر کار تو درمانگاه امام سجاد.» تو عزیز همسرت، الیاس بودی. برای او هم کم از مادر نبودی. هر خانمی دوست دارد همسرش را هر روز ببیند، توی مساله‌های زندگی، تنها نباشد. تو راضی شدی نگهبان مرز باشد و اثرش را توی دنیا بگذارد. چه شب‌ها و روزها که نبود. من می‌فهمم که خیلی سخت بود. تو نشان دادی واقعا دوست داشتی مرز کشورت از الیاس سهم داشته باشد تا امن بماند. آخر مرزها هم مادر می‌خواهند. می‌دانم دوست داشتی حافظ و مروج قرآن شوی. خوش به حالت به خاطر همان سهم هشت‌جزئی توی سینه‌ات. تو حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی. احتمالا نگذاشته‌اند آب توی دلت تکان بخورد، و با "بلامیسَر" و "جانِ قوربان" بزرگ شدی. عادت به خشونت نداشتی. شاید به خاطر همین جگرم مثل تن بی جانت موقع رفتن شده. ۲۱ روز است زبانم قفل شده و هربار آمده‌ام بنویسم، چشم‌هایم تار شده، سرم تیر کشیده و آن قدر باریده‌ام که حال قلم گرفتن توی دستم را نداشته باشم. | @mabnaschoole |
مدرسه نویسندگی مبنا
«فرق من با تو» اگر بیشتر می‌دیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی می‌شدیم. ما خیلی چیزهای‌مان شبیه هم بود. ت
. من مدام به آن شب فکر می‌کنم. شب سرد ۱۸ دی ماه را می‌گویم. از خودم می‌پرسم وقتی می‌دانستی قرار است خیابان‌ها شلوغ شود، چه طور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ ۱۲ روزه، صبح و شبت یکی شد و همیشه محل کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟ فاطمه جوابم را می‌دهد: «بعضی همکارا شیفت‌شون تموم میشه و طبیعیه برن. ولی توی این موقعیتا مردم بیشتری میان؛ داد زخمی ها زیاد می‌شه و به پرستار خیلی نیازه؛ وگرنه مرضیه رشته‌ش مامایی بود، اومد به پرستارا کمک کنه.» می‌دانی؟ فرق من با تو توی همین انتخاب‌هاست. تو می‌توانستی نروی ولی نخواستی پنج‌شنبه شب، بچه‌ی یکی از هم‌وطنانت، روی تخت درمانگاه، تنها بماند. سِرُم را سر حوصله از دستانش بیرون آوردی و بدرقه‌اش کردی برود. آن مرد و زن‌های پنج‌شنبه‌شب را هم دوست داشتی. اصلا آن‌جا بودی که اگر تن‌شان زخم برداشت، مرهم‌شان شوی. من فکر می‌کنم، نمی‌توانستی نروی، چون آن‌قدر تمرین مادری کرده بودی که جزو بودنت شده بود. همه‌اش از خودم می‌پرسم، آن شب وقتی از پشت درهای شیشه‌ای درمانگاه، قمه‌زن‌های مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟ فکرش را نمی‌کردی نه؟ همسرت و زینب، چند متر آن طرف‌تر منتظرت بودند، جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند. شنیده‌ام وقتی باهمکارهایت از پله‌های اضطراری بالا می‌رفتید، هرجا پنجره می‌دیدی سرت را بیرون می‌دادی، فکر می کردی همسرت صدا را می‌شنود. هرچه توان داشتی می‌گذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را می‌شنیدند که بعضی حرف‌ها را می‌کشید و می‌گفت: «برید!! بچه رو ببر. بچه رو ببر.» تو توی آن لحظه‌ها هم به جای جان خودت، به چشم‌های زینب فکر می‌کردی. من فکر می‌کنم تو تمام ثانیه‌های آن روز و شب به زینبت فکر می‌کردی، و به بچه‌های دیگر، آینده‌شان، کشورشان. رفیق صمیمی‌ات، گفت که نامردم‌ها، اول لوله‌ی گاز شهری را دستکاری کردند، بعد سرش را کشیدند سمت طبقه‌ی اول، به حال فرصت گذاشتند که گاز تا توی درز دیوارها بتازد. پشت بندش آتش درست کردند. گاز، آتش را وحشی کرد و آن هم توی چشم‌ به‌ هم‌ زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند، بالا و بالاتر رفت، دو طبقه‌ی اول کج و معوج شدند و روی هم فروریختند و سرهایشان پایین آمد. آتش سرکش بازهم جلوتر رفت. شعله‌ها از پنجره‌ها جهید توی طبقه‌ها. فاطمه، به این‌جا که رسید صدایش لرزید: «من فقط می‌گم ای کاش قبل این‌که آتیش به طبقه هشت برسه، راه نفسش بسته شده باشه.» فاطمه هم مادر و پرستار است. نمی‌خواست دم رفتن، دردی را حس کنی. نمی‌خواست چنگال آتش خشم دشمن، به جانِ توی تنت برسد. نمی‌خواست که قرآن توی سینه‌ات، مثل قرآن‌های تکه‌تکه‌ی توی مسجدها شوند. می‌دانی مرضیه؟ هیچ جوان‌مردی نمی‌تواند دردکشیدن زن‌ها را تحمل کند. غم و مظلومیتش سنگین است. من فکر می‌کنم تو آن قدر روح مادری‌ات بزرگ شده بود، که دیگر توی جسمت و توی این دنیا جا نمی‌شد. حالا گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدم‌های بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظه‌ای صدایت بزنند، مرامت نمی‌گذارد جواب‌شان را ندهی؛ تو نشان‌ دادی برای مردمت جان می‌دهی. گمانم حضرت مادر، مادری‌هایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن‌ و مادر کشورت شدی دوست من. (برای شهیده مرضیه نبوی نیا) ✍ فاطمه کهن پور | @mabnaschoole |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلام از یک روز مانده به اولین وبینار آموزشی برای زندگی! 🌿 عیدتون مبارک، ان‌شاءالله امروز از دستان اباعبدالله(ع) عیدی بگیرید. خوب هستید همگی؟ دفترچه‌تون رو آماده کردید؟ مدادتون رو تراشیدید؟ خودکارتون آماده است؟! 📆 فردا ان‌شاءالله کارمون رو پر قدرت شروع می‌کنیم. امروز تقویم دوره رو براتون می‌ذارم تا ان‌شاءالله مروری روی مطالبش داشته باشید. 💢 یادتون باشه، دوستان‌تون رو به شرکت در وبینارها دعوت کنید. سرعت اتفاقات جهان روی دور تنده و ما وقتی برای تلف کردن نداریم! اگر همراهمون هستید، بیایید صلواتی رو در این روز جوان هدیه کنیم به روح بلند شهدای بلند قامت این روزها که برای ایران و برای زندگی از جانشون گذشتند... 💫 | @mabnaschoole |
📆 تقویم وبینارهای آموزشی رایگان برای زندگی 👤 مدرس: استاد جوان آراسته در این دوره قرار است چشم‌هایمان را باز کنیم، قلم‌هایمان را بتراشیم، بنویسیم، خط بزنیم و نهایتا چند قدم در مسیر نبرد روایت‌ها پیش برویم. 🇮🇷✨✏️ 1⃣ یکشنبه ۱۲ بهمن ماه ساعت ۱۹:۳۰ ایده‌یابی یا چی رو باید تعریف کنیم این روزها؟ 2⃣ دوشنبه ۱۳ بهمن ماه ساعت ۱۹:۳۰ بهترین الگوی روایت یا چه‌طور باید اتفاقات این روزها رو بیان کنیم؟ 💢 برای شرکت در این دوره، فقط کافیه تصمیم جدی بگیرید، قلم و کاغذتون رو آماده کنید و از پیوند زیر ثبت نامتون رو قطعی کنید: 🔗 https://formafzar.com/form/2h2u4 | @mabnaschoole |
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«روایتِ جنگ، خود جنگ است!» 🚩 ما در یک صحنه‌ی حسینی بدون زینب(س) قرار گرفتیم و این معادله باید تغییر کند... ⏰ کمتر از ۲۴ ساعت دیگه، اولین وبینار آموزش روایت «برای زندگی» برگزار خواهد شد. پیوند ثبت نام رایگان:👇 🔗 https://formafzar.com/form/2h2u4 | @mabnaschoole |
یک صبح می آیی درست شبیه صبح دوازده بهمن پنجاه و هفت یک روز که خیلی هم دور نیست و ما پنجاه و هفت ندیده ها برایت کمیته استقبال راه می اندازیم. 🎉 سه روز تا میلاد منجی عالم | @mabnaschoole |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا