☆𝕄𝕒𝕜𝕒𝕟 𝕔𝕙𝕒𝕟𝕟𝕖𝕝☆
خب بچه ها ادمین جدید داریم اسمش هم هلیاس 😉 هم کلاسیم هستن 😂
دوستانه برای رمانی که دارم مینویسم ازش کمک گرفتم
هدایت شده از 𝗠𝗮𝗰𝗮𝗻𝗕𝗿𝗮𝘃𝗲𐙚⋆ ࣪ ִֶָ
همسایههاتادسترسیتونبازه،چککنیدببینیدلینک
چنلتونهستیانه 💞 @macan11780
فورحسابنشه؛مالکببینهبعدپاککن
هدایت شده از تا ابـב بے تو
رمان تا ابد بی تو
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
آلما:من نمیخام با کسی که چشم همه دنبالشه ازدواج کنم
اصلا اگه اون بعد یه مدت از من خسته شه چی
حامی:آلما من همه ی این کارارو واسه خودت کردم
آلما:نباید میکردی خودم تنهایی میتونستم
آلما:پاهام خونی شده بود گفت بریم بیمارستان منم چاره ای نداشتم قبول کردم
آلما:دنیز تو یکی دیگه شروع نکن
سوگند:آلما من نمیتونم فراموشش کنم میفهمی
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
اگه میخای بقیشو بخونی بیا اینجا عضو شو قشنگمم🤍✨
https://eitaa.com/taabadbito
☆𝕄𝕒𝕜𝕒𝕟 𝕔𝕙𝕒𝕟𝕟𝕖𝕝☆
#Part1 موقعیت: خونه هلن: با چشم های پوف کرده از رختخواب اومدم بیرون ، از دست این رونا از صبحه یه ری
#Part2
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت آب و آتش دلمون یکم فضای سبز میخواست
رفتیم تو ماشین قرار شد دی جی رونا باشه ، خب درسته آهنگ های اون سلیقه من نیست اما ولش..😞
همین رسیدیم جنگ اول شروع شد.
رونا : خب امیر ......
هلن : بس کن گفتم ازش خوشم نمیاد اون ویدیو رو ندیدی شبیه عقده ای ها بود 😒
(نویسنده: فک نکنم خوشت نمیاد ، تازه عقده ای خودتی 😂)
رونا: میشه با امیر درست حرف بزنی اون ویدیو الکی بود هیچ وقت امیر چنین کاری نمیکنه 😔
هلن : بسه و تا مقصد هیشکی حرف نزد ، توی دلش : وای دوباره دارع حالم بد میشه نباید عصبی بشم ، قرصام هم نخوردم.
هلن: رونا بزن بقا بقل این سرویس بهداشتی میخوام برم الان میام
رونا : زود بیا
هلن : داشتم میرفتم که یه لحظه دنیا ایستاد نمیتونستم نفس بکشم دارم میمیرم تعادلم رو از دست دادهام و پرت شدم
تو بغل یه پسره عجیب افتادم
سریع به خودم اومدم و از بغلش در اومدم
این چرا اینجوریه ؟؟ ماست داشت از اونور کلاه و عینک یعنی اصلا صورتش معلوم نیست 🧐 ولش کن...
رونا : صبر کن اون پسره کیه ؟؟ هلن داره باهاش حرف میزنه چی میگن!!
سریع دویدم رفتم دیدم حالش بده شده عصبی به پسره نگاه کردم و هلن رو بردم تو ماشین ، هیچی بهش نگفتم اما داشتم میترکیدم گفتم هلن اون پسره چرا پیش تو بود ؟؟ وی بهم میگفتن ؟؟
هلن : هیچی افتادم منو گرفت ازم معذرت خواهی کرد گفتم باش همین
رونا : قیافش آشنا نبود ؟؟؟
هلن : اصلا قیافش معلوم بود ، ول کن حالا بیشتر باهاش آشنا میشی با لحن شیطون
رونا : منظورت از جمله آخر چی بود !!
هلن : من چیزی نگفتم دوباره با همون لحن
رونا : 😑😑🫤
هلن : همینجا وایسا الان میام
رونا: منم میام
هلن : لطفاً 🥺
رونا:باش برو
هلن : پس این پسره کجاست ؟؟
پسره : وای خدایا من روزی ۱۰۰۰ تا یا بیشتر دختر میبینم اما هیچکدوم مثل این زیبا نبودن 🤤🫠
هلن: تا سه میشمرم اومد اومد نیومد خداحافظ 😐
۱........۲........۳
اومد باورم نمیشه
پسر داستان: سلام دستمو دراز کردم اما فقط گفت
هلن : با من کار داشتید
پسر داستان: دستمو کشیدم عقب اممم.. منم میدونید من نمیدونم چطوری بگم
هلن : اگه نمیدونید من برم
پسر داستان: میخواستم با هاتون آشنا بشم 😖 با استرس
هلن : آها
پسر داستان: این یعنی اره 🫠
هلن: نه 😏
پسر داستان: خب نمیخواید حداقل معرفی کنید شاید اوکی شدیم
من امیرم مقاره
هلن : باید بشناسم ؟؟من هلن هستم
امیر : خوشبختم ، اما خیلی سردی ها
هلن: خداحا....
امیر : پریدم تو حرفش شماره نمیدی!!هلن جان
هلن: بله ؟؟؟ هلن جان ؟؟
امیر : هلن خانم
هلن: نه
امیر: پس چطوری آشناشیم!؟
هلن : ....09126
امیر : خوشحال شدم از آشناییتون
هلن : همچنین
ادامه دارد.......