🌺 مدد از شهدا 🌺
شهید بابک نوری هریس قسمت چهل و چهار بیست و هفت روز و یک لبخند 🌟🌟🌟 پدر،سرش را با تأسف تکان می دهد:
بابک نوری هریس
قسمت چهل و پنج
بیست و هفت روز یک لبخند
🌟🌟🌟
خاله از جایش بلند می شود.دوباره صدای بغض آلود رفیقه،توی گوشش جان می گیرد.یعنی توی دل خواهرش چه خبر بود؟حتمی شوریِ هفت دریا را ریخته بودند در جانش.شماره تلفن بابک را می گیرد؛که خاموش است.بعد شماره ی مسعود را؛که آن هم خاموش است.دوباره شماره ی بابک را می گیرد؛که خاموش است...و باز شماره ی مسعود را.سرِ بوق دوم،پسرش جواب می دهد.با تحکم می گوید((با بابک ای؟گوشی رو بده بهش...)).پسر من و من می کند؛اما صدای محکم مادر،کارساز می شود.صدای بابک می پیچد توی گوشی.خاله می پرسد ((بابک،کجا داری میری؟)).بابک می خندد و می گوید((میرم سوریه.)).
_بابک،اونجا جنگه.فکر مادرت رو کرده ای؟می دونی چقدر غصه می خوره؟
_خاله،الکی نگران اید،به خدا!میرم و زودی میام.
_آخه،بابک،از تو چه کاری ساخته ست اونجا؟
_اِ...خاله،مثل این که یادت نیست من ورزشکارم!می خوام برم با دشمن بجنگم؛راه سوریه باز شد،با هم بریم زیارت.
خاله،به طنز کلام بابک پی می برد.می داند برای عوض کردن حال و هواست. می گوید((بابک،تو چیزیت بشه،رفیقه دق می کنه.به خاطر مادرت نرو.)).سکوت می شود.صدای های و هوی آن ور خط،سکوت بین خط را خش می اندازد.
_خاله،من به خاطر بی بی زینب دارم میرم.
گوشی از صورتش فاصله می گیرد.دیگر می داند نمی تواند برای منصرف کردن خواهرزاده اش کاری بکند.تکیه می دهد به دیوار،و از لای پرده،نگاهش را می دوزد به سیاهیِ آسمان.چه شب ها که بابک از درِ خانه اش آمده بود داخل تا کنار شوهر خاله اش بنشیند به گونی دوزی،و کمک دست مسعود باشد برای خالی کردن و بار زدن گونی ها به وانت!هر بار کمک می خواستند و کارهای گونی دوزی عقب مانده بود،انگار کسی بابک را خبر می کرد.یکدفعه با یک پلاستیک میوه پیدایش میشد و خنده کنان می گفت((امشب اومده ام نیروی کمکی بشم.خوردنی هم آورده ام!)).و کیسه را توی هوا تکان می داد.رقیه،دل نگران رفیقه است.می داند جان خواهرش به جان بچه هایش بند است.می داند الآن توی دل خواهرش غوغاست اما دم نمی زند!رفیقه کی دم زده که حالا بزند؟به یاد بچگی شان می افتد که همین مظلومیت خواهر باعث میشد همیشه حقش را بالا بکشد.شماره ی خواهرش را با انگشتان لرزان می گیرا.رفیقه،مثل همیشه،آرام جواب می دهد.می پرسد((چی کار کردی؟)).رقیه جواب می دهد ((توی ماشین ان)).میرن لشکر قدس؛جایی که رزمنده ها اعزام میشن.خواهر کوچک ،به خواهر همیشه صبورش دلداری می دهد که ان شاالله بابک منصرف می شود و برمی گردد.مادر می گوید((هر چی خدا بخواد.)).
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
بابک نوری هریس
قسمت چهل و ششم
🌟🌟🌟
جلوی محوطه ی لشکر،شلوغ است.پیر و جوان آمده اند.زن ها،میان انبوهی از مردانِ عازم به سفر،در رفت و آمدند.مسافران را می شود از لب های خندان شان شناخت،و بدرقه کنندگان را از اشک و اضطرابی که در نگاه شان است.
مادر و الهام پیاده می شوند.الهام می گوید:تو این شلوغی چطور پیداش کنیم؟
میروند بین جمعیت .هوا پر است از عبارات ((ایشالا قسمت شما!))؛((خوش به سعادت تون!)).((بخواه که ما رو هم بطلبه!)).
مادر،اسم پسرش را به یکی دو نفر از جوان های هم سن بابک می گوید و همراه دخترش،در گوشه ی محوطه،منتظر آمدن بابک می ماند.مادرهایی مثل او که فرزند راهیِ سوریه می کنند،کم نیستند.بعضی هاشان انگار یکی دوبار بیشتر بدرقه کننده بوده و طعم چشم انتظاری را کشیده اند که این طور با آرامش دست می کوبند روی شانه های مادرهای بی قرار و دلواپس.میان نگرانی و دلواپسی،هزار برابر شور و هیجان رفتن بود؛آن قدر که نگرانی ها را می بلعیدند.
بابک،از دور که مادر و خواهرش را می بیند،قدم تند می کند.روبه روی مادر مب ایستد؛چرا اومدید اینجا؟
اشک،روی گونه ی مادر می غلتد.بابک،نگاه از مادر می گیرد و دست می کشد به محاسنش.الهام،حیران شور و ذوق آدم های دور و برش است:
_بابک،این ها چرا این قدر خوشحال ان؟انگار دارن میرن عروسی!بابک می خندد و می گوید:خوب،نمی دونی چقدر منتظر این لحظه بوده ان که...
_که برن جنگ؟
_که برن پاسداری بی بی زینب.
مادر از نگاه پسر می خواند که اصرار برای ماندن فایده ندارد.خواهر،آویزان بازویش می شود:
_بابک،نرو!ما خواهر و برادرها،جز هم کسی رو نداریم که!چرا داری با ما این جوری می کنی؟
نگاه بابک،همه جا می چرخد الا توی چشم های خواهر و مادرش:
_من تصمیمم رو گرفته ام.برنامه ریزی کرده ام.باید برم.دست،دور گردن خواهر می اندازد،و خواهر،صورت در گودی گردن برادر فرو می کند.نفس ها عمیق می شود.انگار هر دم،بر دوش خود،عطر برادر را حمل می کند که بازدم ها این قدر سنگین می شوند.
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
♦️برای دیدن پدر و مادر میرفتم؛ بین راه نیت کردم برای خشنودی قلب امام زمان عجلاللهتعالی فرجه الشریف دست پدر و مادرم را ببوسم.
♦️تپش قلب گرفتم، رسیدم و خم شدم و دست مادرم را بوسیدم. دست پدر را هم بوسیدم... چقدر گستاخانه منتظر پاداش الهی بودم. شب در عالم خواب رویایی دیدم...
♦️آنچه در ذهنم ماند پیراهن مشکی نوکریام بود که مادرم در عالم خواب به من گفت: ان شاءالله شهید شدی این پیراهن را برایم میآورند. من هم گفتم ان شاءالله.
(📚 دست نوشته شهید محسن حججی یادگار ۱۳۹۵)
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
#شهید_مدافع_حرم_محسن_حججی
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
🌺 مدد از شهدا 🌺
بابک نوری هریس قسمت چهل و ششم 🌟🌟🌟 جلوی محوطه ی لشکر،شلوغ است.پیر و جوان آمده اند.زن ها،میان انبوهی
شهید بابک نوری هریس
قسمت چهل و هفتم
🌟🌟🌟
نوبتِ در آغوش کشیدن مادر می شود.اشک ها به لب ها رسیده اند تا جمله ی ((بابک نرو...))را تر کنند تا بچسبد به لبان لرزان مادر و به گوش بابک نرسند.روی شانه ی پسر،رد لبان خیس مادر جا می ماند.روی شقیقه و کنار موهای سفید مادر هم بوسه ی گرم پسر نقش می بندد.برای هم دست تکان می دهند.الهام هنوز پر از خواهش نگاهش می کند.مادر اما دیگر مطمئن است بابکش منصرف نمی شود.الهام می گوید((بریم؟)).اما نمی روند.خیره به راهی که بابک رفته،می مانند.دستمال،روی چشم می کشند.بغض فرو می دهند.به جماعتی که دورشان را گرفته اند،نگاه می کنند که اغلب خوشحال اند.
باز بابک از دور پیدایش می شود.الهام،امیدش جان می گیرد؛خودش را به برادر می رساند:
_منصرف شدی بابک،با ما می آی خونه؟
نگاه بابک،روی چشمان خیس مادر است.مقابلش می ایستد:
_گریه نکن،مامان!نذار آخرین تصویر من از شما،این جوری باشه. جمله ی آخرش تیغ می شود و قلب مادر را می خراشد.اشک ها پشت هم سرازیر می شوند.
_آقلاما،مامان!تز گَلرم.((گریه نکن،مامان!زود می آم.)).
به خواهر نگاه می کند:
_الهام،باور کن این اشک هاتون زنجیر میشه و می افته به پام!چرا می خواید مجبورم کنید بمونم وقتی من دلم می خواد برم؟
مادر و دختر تسلیم می شوند و فقط نگاهش می کنند.بابک برای بار دوم
می بو سدشان و به سمت اتوبوس می رود.صدای سلام و صلوات و دود اسپند،تمام محوطه ی لشکر را گرفته است.حالا چراغ های اتوبوس کم نور و کم سوتر می شوند. مادرها و همسرها و خواهرهای بدرقه کننده چشم دوخته اند به همان اندک نوری که عزیزشان را می برد.روی لبان مادر و دختر،لبخندی کم جان نقش بسته است.نمی دانند بابک چندبار از اتوبوس پیاده شد وآمد کنارشان ایستاد و چند بار بوسیدشان و رفت؛اما آن قدر آمد تا به خنده شان انداخت.سوز پاییزی می پیچد به دست و پای آدم هایی که کنار سپاه قدس ایستاده اند.
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
شهید بابک نوری هریس
بیست و هفت روز و یک لبخند
قسمت چهل و هشتم
🌟🌟🌟
اتوبوس پر شده از صدای خنده و شوخی.هرکس دنبال دوست و هم کلاسی دوران آموزشش می گردد تا یا کنارش بنشیند یا بنشاندش کنارش،بابک،سر در قرآن دارد؛صورت آرامَش می پیچد توی گوشِ بغل دستی اش.
داوود مهرورز،هرازگاهی گردن می کشد سمت بابک.همراه علی رضایی،چند ردیف جلوتر نشسته است؛اما دلش چند صندلی عقب تر کنار بابک مانده.
حواسش می رود به چند ماه پیش.بابک،روی صندلی جلو نشسته،و داوود خیره مانده بود به پسری که موهایش را با دقت شانه کرده بود و لباسش،خوش سلیقه بودنش را داد میزد.
پاکیزگی و شیک بودنش،لحظه ای داوود را به شک انداخته بود که یکی همین الآن او را از مهمانی برداشته،آورده و نشانده سر کلاس.بابک گردن کج کرده ،و داوود،گردیِ صورتی را دیده بود که محاسنی یکدست و مرتب داشت و کم سن و سال بود.
_بابا،خوش تیپ،تو رو چه به اینجاها؟
_خودت چرا اینجایی،پیرمرد؟
_چی؟به من میگی پیرمرد؟هنوز من رو نشتاخه ای،پسر! ده تای تورو حریف ام!
و دوستی شان با همین چند کلمه شکل گرفته بود.
حالا داوود،از چند صندلی جلوتر،نگران پسری ست که توی این چند ماه،متوجه مهربانی و وسعت قلبش شده بود.صبوری و کم حرفی اش بارها باعث شده بود داوود با او شوخی کند و سربه سرش بگذارد.حالا داوود،حواسش به پسری ست که از وقت حرکت اتوبوس،زیارت عاشورا در دست گرفته و گریه می کند.
سرگرمی گرداند.سکوت کم کم توی اتوبوس پهن می شود. بعضی ،سرها را چسبانده به شیشه،به ظاهر مشغول تماشای رقص نورها در جاده اند.برخی هم چشم ها را بسته اند و زیر لب صلوات می فرستند،و دانه های تسبیح،لای انگشت شان می چرخد و صدای ریزی می دهد.چند نفری هم سرخم کرده روی شانه،و به خواب رفته اند.بابک،کتاب را گرفته بالا،زیر نور کم جان سقف،هنوز زیارت عاشورا می خواند.اشک هایش،توی بازی نورهای رنگارنگ،از چشم سُر می خورند.کنار دستی اش طاقت نمی آورد،می کوبد به شانه ی بابک،خودش را می کشد جلو،و خم می شود سمتش تا صورتش را کامل ببیند:
_چی شده بابک؟نگران چیزی هستی؟
بابک دست می کشد روی چشمانش .حالا مژه هایش زیر این حجم از خیسی سنگین شده و به هم چسبیده اند:
_حس می کنم دیگه خونواده م رو نمی بینم😭
شانه اش توی مشت کنار دستی فشرده می شود:
_این چه حرفیه پسر؟
_من نگران خودم نیستم که؛نگران پدر و مادرم هستم.
دوباره اشک ها جاری می شود.
))السلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره و الوتر الموتور))خیس می شود.😭😭
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
شهید بابک نوری هریس
قسمت پنجاه
🌟🌟🌟
تلفن زنگ می زند.به هوای این که بابک است،خیز برمی دارد سمت گوشی.خواهرش است.این روزها،تمام کسانی که این خبر را شنیده اند،زنگ می زنند؛معلوم نیست برای دلداری یا سر درآوردن از چرایی رفتن بابک!
خواهر،از حال بابک می پرسد؛این که زنگ زده یا نه.مادر خم می شود و ریشه های فرش را با سرانگشتانش صاف می کند.جواب سؤال ها را یکی یکی می دهد.می گوید((می خواهم برای بابک آش پشت پا درست کنم.)).کمر راست می کند.تی شرت بابک،روی بند تکان می خورد.باید برش دارد و توی کمدش بگذارد.بابک،روی پاکیزه بودن لباس هایش حساس است.نبود بابک توی خانه،مثل ریخته شدن مرکبی روی فرش است که هرچه می خواهی با فکر نکردن و در باره اش حرف نزدن نادیده اش بگیری،باز آن لکه به چشمت می آید؛هربار،پررنگ تر.
به در و دیوار خانه اش خیره می شود؛به اتاق های تو در تو؛به نقلی بودن آشپزخانه اش.بعد از سال ها زندگی کردن در یک اتاق کوچک،این خانه برایش حکم قصر را دارد؛قصری که حضور بچه هایش،منبع روشنایی اش بوده اند. حالا حس می کند از نورِ خانه اش کم شده.به سمت سالن قدم برمی دارد .می نشیند گوشه ی کمد ویترینی ؛جایی که بابک سال ها آنجا برای نماز خواندن قامت بسته.ده یازده سالش بود که وقت اذان،لبه ی حوض می ایستاد به وضو گرفتن.بعد،همان جور که سر و صورت و دستانش خیس بود،می دوید سمت مسجد صادقیه.
به هوای دوباره دیدن بابک لبه ی حوض،گردن می کشد سمت حیاط.
***
پیاله های آش،روی سنگ اُپن ردیف شده اند.با پیازداغ و کشک،طرح گل روی آش انداخته اند.خواهرها،توی سالن نشسته اند.خاله محموده،رو به خواهرش می کند و می گوید:یادت می آد احسان داشتم؟
رفیقه سر تکان می دهد.محموده ادامه می دهد:بابک چقدر کمکم کرد!تا خودِ صبح بیدار موند.هم پای من،این ور و اون ور رفت.گفتم که بابک،یه ذره بخواب.گفت((نه،خاله!یه شب،هزار شب نمی شه که.)).تا آخرش هم موند و دیگ های بزرگ رو باهام شست و بعد رفت.
همان روز،بابک به خاله اش گفته بود می خواهد برود سوریه.و اولین کسی که خاله نگرانش شده بود،خواهرش بود.گفته بود((پس مادرت؟)).بابک گفته بود((نگران نباش،خاله!چند روزه برمی گردم.)).
خاله زل زده بود به خواهرزاده اش،و توی دلش قربان صدقه اش رفته بود.
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
🌺 مدد از شهدا 🌺
شهید بابک نوری هریس قسمت پنجاه 🌟🌟🌟 تلفن زنگ می زند.به هوای این که بابک است،خیز برمی دارد سمت گوشی.خ
شهید بابک نوری هریس
قسمت پنجاه و یک
🌟🌟🌟
یادش آمده بود چند سال پیش،وقتی دو خواهر،خانه شان رو به روی هم بود،همین بابک که حالا بزرگ شده و تصمیم به رفتن گرفته بود،هر روز با دستان کوچکش،درِ خانه شان را می کوبید،و او،در را که باز می کرد،قامت کوچک و صورت ریزه ی بابک را می دید که تمامش لبخند بود.بابک نگاهش می کرد و می گفت ((خالا،آلما واروزدی؟)))((خاله سیب دارید؟))
و خاله دلش غش می رفت از شیرین زبانی بابک،و به سینه می فشردش و سیبی دستش می داد.بعد ها هم بابک،طبق عادت،هر وقت به خانه ی خاله اش می رفت،بعد از شنیدن صدای خاله از پشت در باز کن،لحن بچگانه به صدایش می داد و می گفت((خالا،گینه آلما واروز؟)).و حالا همین بابک می خواست برود،و او فقط توانسته بود بگوید((چرا بابک؟)).و او گفته بود ((داعش،خیلی از جوون های ما رو کشته،خاله!باید بریم انتقام خون اون ها رو بگیریم. باید از ناموس مون دفاع کنیم،خاله!)).
بستگان،هریک،خاطره ای از بابک دارند و برای گفتن و نگفتنش دو دل اند.می ترسند دل تنگیِ مادر بیشتر شود.مادر،برای فرار از بغض،به آشپزخانه میرود و آشغال سبزی را توی زباله می اندازد.
خاله رقیه می گوید:چقدر بابک وقت پاک کردن سبزی و وسایل،ازمون صلوات گرفت!آخرش گفتم((بابک،بسه دیگه!خسته شدیم.)).خندید و گفت ((ثواب داره،خاله!)).دوباره گفت ((برای سلامت...)).مادر،لبش به لبخندی باز می شود و همان جا پای ظرف شویی می نشیند:
_از بچگی عادت داشت .وقتی بچه بود و سوار ماشین می شدیم که بریم جایی،همین که ماشین حرکت می کرد،بابک برای سلامت آقای راننده صلوات می فرستاد!برای سلامت همه،تو جاده صلوات می فرستاد.دیگه صداش می کردیم ملا بابک.
صدای خنده برای لحظه ای غم نبودِ بابک را از دل ها دور می کند.
_خیلی هم تمیزه ها،باجی!اون شب که اومده بود خونه مون،دیده بود بالا شلوغه،رفته بود لباس هاش رو تو انباری آویزون کرده بود!
نمی دونم رفتم چی بردارم که دیدم یه چیزی از وسط انبار آویزونه؛با خودم گفتم((این دیگه چیه؟)).دیدم لباس بابک.واسه این که کثیف نشه،کنار دیوار هم آویزان نکرده بود.
حواس مادر می رود سمت حیاط؛روی طنابی که تی شرت بابک تاب می خورد.این روزها،حواسش پرت شده،يا منتظر است خود بابک بیاید و طبق عادت،لباس هایش را از روی طناب بردارد و توی کشویش بگذارد؟
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
شهید بابک نوری هریس
قسمت پنجاه و دوم
🌟🌟🌟
تلفن زنگ می خورد.همه تکانی به خود می دهند.نگاه همه می رود سمت مبلی که گوشی مادر رویش است.مادر،روی زانو،خودش را به گوشی می رساند.دردِ زانوها،امانش را می برد.صدای بابک از میان شلوغی درو برش به گوشش می رسد.حال و احوال می کنند،و مادر می گوید:خاله ها اینجان.برات آش پشت پا پختم.و به همسایه ها هم دادم.
بابک می گوید:چرا،مامان؟الآن همه ی همسایه ها می فهمن من رفته ام سوریه!
وقتی مادر آش را دم خانه ی همسایه ها برده و گفته بود (( آش پشت پای بابک است؛رفته سوریه...))،خشک شان زده بود کی باور می کرد پسری که تمام این سال ها ظاهر امروزی داشته،یک هو از سوریه سر در بیاورد؟
مادر برای خاطر جمعی پسر می گوید:نه.بهشون نگفتم آش پشت پای تویه. گفتم نذریه.
می داند پسرش این کارها را دوست ندارد.از نظر او، این کارها،یک جور تظاهر کردن است.مگر وقتی فوق لیسانس دانشگاه تهران قبول شده بود،به کسی گفته بود؟یا اجازه داده بود مادرش،فامیل را دعوت کند و مهمانی بدهد؟گفته بود((چه کاریه؟من برای خودم درس خونده ام و برای خودم دانشگاه قبول شده ام.چرا باید تو بوق و کرنا کنم؟)).
حالا همین پسر نگران است که مبادا مادر ماجرای رفتنش را به کسی گفته باشد.مادر می پرسد:به دوست هات نگفتی؟
جواب می دهد:فقط خداحافظی کردم و گفتم یه مدت نیستم.همه فکر کردن میرم خارج.من هم گفتم آره.
مادر با تعجب دست روی خال کنار چانه اش می گذارد.بابک جواب می دهد:سوریه هم خارجه دیگه،مامان!
و صدای خنده ی هردویشان بلند می شود.
تلفن قطع می شود ؛خاله ها،منتظر خبری از بابک،به دهان خواهر چشم دوخته اند.مادر روی مبل می نشیند؛درست جایی که وقت رفتن بابک،پدر نشسته بود.همان جا،سنگینی دنیا را روی پاهایش حس کرده بود که نتوانسته بود قدمی به سمت پسرش بردارد؛که اگر برمی داشت،شاید حالا بابک توی اتاقش بود،نه سوار ماشینی که به سمت فرودگاه امام می رفت که پروازشان بدهد به دمشق .
مادر فکر کرد این سرنوشت،چه بازی هایی می تواند داشته باشد. همین چند ماه پیش بود که توی همین سالن،کنار آشپزخانه ،رضا و پدرش به بابک گفتند برای ادامه تحصیل به آلمان برود
پدر به بابک نگاه کرده و گفته بود((تو پسر زرنگی هستی.توانایی تنها زندگی کردن رو هم داری و می تونی روی پای خودت وایسی.اگه موافق باشی،بفرستمت آلمان،اونجا ادامه تحصیل بده.)).
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
شهید بابک نوری هریس
بیست و هفت روز و یک لبخند
قسمت پنجاه و چهارم
🌟🌟🌟
دست های بزرگ و سنگین مرد،روی شانه ی بابک می نشیند و از این که این قدر خوب عربی حرف می زند؛تحسینش می کند و کمی در باره ی داعش و ستمی که بر مردم سوریه شده،حرف می زند.بابک با دقت به حرف های مهمان دار گوش می کند و چند باری دست هایش را برای هم دردی روی شانه ی مرد می کوبد.
کم کم شور و هیجان فروکش می کند.همه در صندلی های خود فرو رفته اند.بعضی دو به دو حرف می زنند.برخی نیز چسبانده اند به پنجره ی بیضی هواپیما،و لحظه به لحظه کوچک شدن زمین را نظاره می کنند.
بابک تکیه داده به صندلی،و کتاب زیارت عاشورا را بالا آورده.نگاه نم دارش،روی کلمات کشیده می شود.خانم مهمان دار،نوشیدنی ها را روی میز جلوی بابک قرار می دهد.بابک به انگلیسی تشکر می کند.برای مهمان دار جالب توجه است؛چون تا نیم ساعت پیش،هواپیما پر بود از صدای مردانی که محلی حرف میزدند.
مشغول صحبت می شوند.حسین نظری،از ردیف کناری،شاهد مکالمه ی انگلیسیِ بابک و مهمان دار است.بابک،همیشه و همه جا،او را با کارهای خود و توانایی فراوانی که داشته،غافلگیر کرده،اما هیچ وقت نگفته بود این قدر به زبان عربی و انگلیسی مسلط است.بعد با خودش فکر کرد بابک کی از خودش حرف زده و تعریف کرده که بخواهد این ها را بگوید!
از دوران آموزش،یعنی سه ماه پیش،با بابک آشنا شده بود.روزهای اول،سر کلاس،وقتی دقت بابک را حین درس دادن آقای نوروزی دیده بود،تعجب کرده بود.اکثر بچه ها،وقت درس دادن و توضیحات موشک تاو و ...،سر در گوشی داشتند یا خمیازه می کشیدند؛اما بابک،تمام نکات را در دفترچه ی کوچکی که بعدها حسین فهمیده بود همه جا و همیشه همراهش است،می نوشت.بعد با گوشی اش،از روی تابلویی که مدرس،دستگاه را تشریح کرده بود،فیلم گرفته بود.داوود مهرورز،وقتی حوصله و دقت بابک را دیده بود،دیگر خودش را از نوشتن و نت برداری معاف کرده و از بابک خواسته بود که بعد از هر کلاس،مطالب را برایش از طریق تلگرام بفرستد.حسین،اولین باری که مهرورز این را از بابک خواسته بود،یادش بود.بابک از دفترش سر بلند کرده و به مهرورز خندیده بود. بعد با چشمکی و کوبیدن آرنجش به حسین،رو به مهرورز گفته بود((آخه پیرمرد،تو که حوصله ی دو خط نوشتن نداری،چطوری می خوای اونجا بجنگی؟)).مهرورز سینه صاف کرده بود که ((من پیرمردم؟نشونت میدم!صبر کن.)).و از همان روز،کَل کل شان شروع شده بود.
کتاب،دوباره تا مقابل چشمان بابک بالا آمده. حسین،غلتیدن اشکی از گوشه ی چشمان بابک را می بیند و رو برمی گرداند.
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
شهید بابک نوری هریس
قسمت شصت
🌟🌟🌟
مهرورز بیدار می شود.خبری از بابک نیست.تخت با دقت مرتب شده.وقتی برای نماز بیدار شده بود،بابک روی تختش نشسته و پتو را دور شانه هایش انداخته بود و قرآن می خواند.این پسر،صبح به این زودی کجا رفته بود؟
آرام و بی صدا از اتاق خارج می شود و درِ آهنیِ سیلو را باز می کند.روشنیِ روز،چشم هایش را می بندد.دست به کمر،دورتادور پایگاه را نگاه می کند.سمت چپ،رضا علی پور را می بیند که کنار جیپی نشسته.به طرفش می رود.نزدیک تر که می شود،سر و گردن بابک هم نمایان می شود که روی زمین چمباتمه زده و مشغول درست کردن چیزی ست:
_کله ی صبح دارید چی کار می کنید؟
علی پور با خنده بابک را نشانش می دهد:
_داره وسایل ورزشی درست می کنه.
بابک سربلند می کند :سلام،حاج داوود!
داوود خیره می شود به کیسه های شنی که بابک سعی دارد آن ها را در دوطرف میله ی آهنی ببندد که بین پاهایش گرفته است.
_ وزنه درست می کنی؟
_تخته شنا هم درست کرده.نگاه!
می چرخد به سمتی که علی پور با دست نشان داده.بابک،با تکه چوب هایی که دیروز وقت پاکیزه کردن سیلو جمع شده بود،تخته شنای کوچکی سر هم کرده بود.
_ دو روزِ دیگه اینجا بمونیم،یه باشگاه هم می زنی دیگه!
بابک،پاهایش را به عرض شانه باز می کند.یا علی گویان،با دو دست،وزنه ای را که ساخته،برمی دارد و تا نزدیک سینه بالا می برد.عضلات بازو و ساعدش،با هر حرکتی برجسته می شود،و دانه های عرق بر تنش می نشیند.باد،دانه های شن را از سوراخ های ریزِ کیسه فراری می دهد.
داوود می نشیند کنار رضا.خیره می شود به پسری که وزنش را انداخته روی انگشتان پاهایش،و سینه اش نزدیک زمین می شود و فاصله می گیرد.
سرهنگ،بچه ها را دورِ خودش جمع می کند.از دیروز صبح که صحبت هایش را کرده بود،دنبال هماهنگی های لازم برای رفتن به جلو بود.دورادور،بچه ها را در نظر داشت .دیروز،بعد از نماز و صبحانه،به رزمنده ها گفته بود که ممکن است دو سه روز در همین جا مستقر شوند؛اما دقایقی پیش،از نیروهای جلو خبر رسیده بود که برنامه تغییر کرده و ممکن است امروز یا فردا دوباره راهیِ جاده شوند.
بچه ها،وسط سالن مستطیل شکل،در چند ردیف پشت سر هم می نشینند. ابر نازکی که از سوزاندن پی در پی اسفند شکل گرفته،هنوز بالای سرشان موّاج است.
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
🌺 مدد از شهدا 🌺
شهید بابک نوری هریس قسمت شصت 🌟🌟🌟 مهرورز بیدار می شود.خبری از بابک نیست.تخت با دقت مرتب شده.وقتی بر
شهید بابک نوری هریس
قسمت شصت و یک
🌟🌟🌟
سرهنگ،صحبت هایش را با چگونگی وضع زندگی مردم سوریه و نقش نیروهای ایرانی در این کشور شروع می کند؛این که حضور داعش در این کشور،چقدر در این تخریب ها و فلج کردن چرخه ی زندگی مردم تأثیر داشته و چه کودکانی را از حق طبیعی خودشان مثل زندگی،مدرسه و حتی بازی کردن سلب کرده است .در ادامه ی حرف هایش،همان طور که نگاهش بین نیروهایش می چرخد،دستانش را پشتش قلاب می کند و می گوید قرار است عملیات آزاد سازی بوکمال که آخرین سنگر داعش محسوب می شود،تا یکی دو روز آینده آغاز شود.همه ی نگاه ها به دهان سرهنگ است.سرهنگ،چهره های جوان را که می بیند،یاد خودش می افتد که در بیابان های جنوب نشسته بود و با چه اشتیاقی به حرکت و قدم زدن فرماندهش حین توجیه نقشه ی عملیات گوش می کرد.با خودش نجوا می کند:آن زمان اگر ما زیر بمب و خمپاره سینه سپر کردیم،برای دفاع از سرزمین مان و وظیفه مان بود؛اما حالا این پیران و جوان های کشورم،برای مقابله با کسی آمده اند که آوازه ی تجهیزات و تعلیمات نظامی شان هم رعب انگیز است ...
با این فکرها،رشته ی کلامش را گم می کند.کمی مکث می کند و از لای درِ نیمه باز سیلو،به شن های شناور در هوا که زیر نور آفتاب مثل براده های طلا می درخشند،نگاه می کند.
دستانش را در هم گره می کند و می گوید :ما با همین تجهیزات و با همین نیرویی که می بینید ،باید به این عملیات بزرگ کمک کنیم.در ضمن می دونیم دشمن مدت هاست تو اینجا مستقر شده و هم بیشتر از ما اطلاعات جغرافیایی داره و موقعیت یابی مکان براش مقدوره و هم از لحاظ سلاح مجهزتره.
از حرکت کردن در برابر افرادش باز می ایستد و گره انگشتان دستش را باز می کند و جلو می آوردشان. دوباره انگشتانش را به هم گره می زند و چشم می دوزد به انگشتان در هم پیچیده اش:
_با همه ی تدابیری که باید رعایت کنیم،خواه نا خواه ممکنه دو سه تا شهید داشته باشیم.
سربالا می گیرد و چشم در چشم بابک می شود که در ردیف وسط،درست روبه روی پاهایش نشسته است.این که وقت حرف زدن از شهادت،چشم در چشم کم سن ترین نیرویش شده،معذب می شود.
توی حیاط لشکر قدس رشت،وقتی برای سرکشی و نظارت از بین افرادی که برای اعزام آنجا بودند،رد می شد،بابک را دیده بود که کنار دو زن ایستاده بود.چهره ی زیبا و جذابیت بابک،در ذهنش مانده بود.اما چرا آن لحظه هیچ به ذهنش خطور نکرده بود که بابک هم جزو رزمنده هایش است؟چرا گمان می کرد بابک برای بدرقه ی کسی آمده؟این دو روز،هربار بابک را دیده بود،او آرام و سر به زیر،يا به کاری مشغول بود،يا برگه های توی دستش را می خواند.
بابک هنوز چشم به دهان فرمانده دارد.نفس عمیقی می کشد و به حرف هایش ادامه می دهد.
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
شهید بابک نوری هریس
قسمت شصت و دوم
🌟🌟🌟
توی اتاق،روی تخت شان نشسته اند.بابک،روی تشک ابری،پاها را بغل گرفته و تکیه داده به دیوار.قرار شده ده دوازده نفر در این مقر بمانند و چند نفری هم به مقرهای دورالزیتون و نُبل و الزهرا فرستاده شوند تا نیروهای قبلی برای استراحت به عقب بیایند و بقیه بروند جلوتر؛یعنی به تَدمُر.
علی پور روی تخت نیم خیز می شود:
_به چی فکر می کنی،بابک؟
بابک،آرنج هایش را می گذارد روی کاسه ی زانوهایش. تکه ای از نخ کنار ملافه را توی انگشتانش بازی می دهد:
_من شهید می شم،رضا!
کلمه ی شهید،علی پور را وارد می کند صاف تر بنشیند:
_چرا این فکر رو می کنی؟
_امروز فرمانده وقتی داشت حرف می زد و گفت ممکنه شهید داشته باشیم،نگاهش افتاد تو نگاه من.
رضا،هیکل لاغر و ریزه میزه اش را می چرخاند و دوباره دراز می کشد.حالا سرش سمت بابک است و پاهایش نزدیک دیوار:
_بد به دلت راه نده ،پسر!
بابک،چشم از نخ گلوله شده ی توی دستش برمی دارد و می گوید:بدی تو دلم نیست .خیلی هم دلم روشنه.دوست دارم شهید بشم.حیران است،و لبخندش عمیق تر می شود:
_مطمئن ام شهید می شم.
لبخندش،علی پور را هم حیران می کند.
***
قرار می شود قبل از رفتن به تدمر،یک گروه موشکی تشکیل شود تا در مقابله با عملیات پیش رو مجهزتر باشند .ادوات،قبل از این،فقط خمپاره انداز ۱۲۰'۸۱'۱۰۷'۱۰۶ داشت؛اما با بررسی و مشورت و وجود لانچر((پرتابگر؛سکوی پرتاب موشک)) و موشک انداز تصمیم گرفته می شود یک گروه مجهز موشکی تشکیل شود.
حسین مظلومی و حمید تجسسی در اتاق نشسته اند و درباره ی این موضوع صحبت می کنند.عارف کایده خورده وارد اتاق می شود و کلاه از سر برمی دارد.موهای طلایی اش،روی پیشانی اش ریخته می شود.
می گوید:شنیده ام قراره گروه موشکی تشکیل بشه.من می تونم کمک تون کنم.
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »