بی تو چه کند مولا؟ یا فاطمه الزهرا!
افتاده علی از پا، یا فاطمه الزهرا!
وقت ست که از رحمت، دستی ز علی گیری
افتاده ز پا مولا، یا فاطمه الزهرا!
بعد از تو علی از پای افتاد و ز غم خو کرد
با خانه نشینیها، یا فاطمه الزهرا!
رفتی و علی بی تو بیت الحزنی دارد
پر ناله و پر غوغا، یا فاطمه الزهرا!
چو محرم رازی نیست، با چاه سخن گوید
تنهاست علی تنها یا فاطمه الزهرا!
شب ها به مزار تو، میگرید و میسوزد
چون شمع ز سر تا پا، یا فاطمه الزهرا!
بر خاک مزار تو، خون ریخت به جای اشک
از دیدهی خون پالا، یا فاطمه الزهرا!
بر خرمن جان او، چون شعله شرر میزد
میریخت چو آب اَسما، یا فاطمه الزهرا!
دامان علی از اشک پر کوکب و اختر شد
در آن شب محنتزا، یا فاطمه الزهرا!
هم وصف تو ناممکن، هم قدر تو نامعلوم
هم قبر تو ناپیدا، یا فاطمه الزهرا!
استاد محمد علی مجاهدی
از سینه باز آه شرربار می کشی
شبنم چرا به صفحه گلزار می کشی
از گریه نیز چشم تو را منع کردند
از مردم مدینه چه آزار می کشی
دستاس و نان و شانه به گیسوی کودکان
بهر چه کار از تن بیمار می کشی
باید بپرسم از در خانه چگونه شد
ره می روی و دست به دیوار می کشی
ای خوش آن روزی که ما، در خانه مادر داشتیم
دیده از دیدار رخسارش، منور داشتیم
هر کسی جسم عزیزش روز بر دارد، ولی
ما که جسم مادر خود را به شب برداشتیم!
کاش آن روزی که مادر گفت: پهلویم شکست!
ما دم در، حق حفظ جان مادر داشتیم
کاش آن روزی که تنها مادر ما را زدند
ما یکی را در میان کوچه، یاور داشتیم!
کاش محسن را نمیکشتند، تا ما غنچه یی
یادگار از آن گل رعنای پرپر داشتیم!
کاش آن ساعت که دانستیم بی مادر شدیم
جای آغوشش به خاک تیره، بستر داشتیم!
این در و دیوار میگرید به حال ما، که ما
مادری بشکسته پهلو پشت این در داشتیم!
مادر ما، رفت از دنیا در آن حالی که ما
گریه بر حالش سر قبر پیمبر داشتیم!
(میثم) از دل می سراید شعر جانسوزش، بلی
از عنایت ما به او چون لطف دیگر داشتیم
دنياست چو قطره ایّ و دريا، زهرا
کِی فرصتِ جلوه دارد اينجا، زهرا ؟
قدرش بود امروز نهان، چون ديروز
هـنگـامـه كنـد و لیک فـردا، زهــرا
خالق چو كتابِ خلقت اِنشا فرمود
عالَم چو الفبا شد و معنا، زهرا
احمد كه خدا گفت به مدحش "لولاک"
کِی می شدی آفريده، لولا زهرا
"طاها" و "علي" دو بيكران دريايند
آن برزخِ ما بينِ دو دريا، زهرا
او سِرّ خدا و ليلة القدر نبی است
خير دو سَرا، درخت طوبا، زهرا
بر تختِ جلال، از همه والاتر
بر مسند افتخار، يكتا، زهرا
در "آل كسا" محورِ شخصيت هاست
ما بينِ "اَب" و "بعل" و "بنيها"، زهرا
سَرسلسله ی نسلِ پيمبر، كوثر
سرچشمه ی نورِ چشمِ طاها، زهرا
تنها نه همين مادرِ سبطين است او
فرمود نبي: " ام ابيها"، زهرا
آن پايه كه ديروز پيمبر بنهاد
امروز نگهداشته برپا، زهرا
از " احمد" و "مرتضی" چه باقی مانَد
از مجمعشان، شود چو مِنها، زهرا
حُرمت بِنِگر كه در صفوفِ محشر
يك زن نَبُوَد سواره اِلاّ زهرا
هنگام شفاعت چو رسد روز جزا
كافی است برای شيعه، تنها زهرا
حيف است "حسانا" كه در آتش سوزد
آن شيعه كه وِردِ اوست: زهرا، زهرا
حبیب الله ( حسان ) چایچیان
دلا بیا به سرای علی سری بزنیم
سری به غمکده درد پروری بزنیم
زکوچه های مدینه یکی یکی گذری
به خانه ای که درش سوخته دری بزنیم
خبر رسیده که این روز ها علی تنهاست
بیا به خانه ی بی فاطمه سری بزنیم
ای چراغ دل ویرانه ی من
نظری کن به من و خانه ی من
خانه بعد از تو شده غمخانه
شمع یاد تو و ما پروانه
گریه داریم نهان از دشمن
من به طفلان تو، طفلان بر من
زود ای لاله ی من پژمردی
کاش همراه مرا می بردی
همه شب تا به سحر پیوسته
می کنم ناله ولی آهسته
تا نظر بر در و دیوار کنم
یاد آن پهلو مسمار کنم
ای حمایتگر من خیز و ببین
فاتح بدر شده خانه نشین
این سخن ورد زبانها افتاد
دیدی آخر علی از پا افتاد
آنکه یک عمر سرافرازی کرد
چرخ با هستی او بازی کرد
هیچ پرسی به چه روز افتادم
رفتی و کرده ای دشمن شادم
آنکه می خواست ز پا بنشینم
شادمانست که من غمگینم
فرصتی تا که مناسب جوید
این سخن با دگران می گوید
رشته ی صبر علی پاره شده
چاره ساز همه بیچاره شده
علی انسانی
بیتو یافاطمه با محنت دنیا چه کنم؟
وای، با اینهمه غم، بیکس و تنها چه کنم...
بی تو دنیاست مرا، همچو کویری سوزان
دور، از سایهات ای شاخۀ طوبی چه کنم؟
آتش فتنه ز خاموشی تو روشن شد
در چنین مهلکه، ای بضعۀ طاها چه کنم؟
من به دریای غمت کشتی طوفانزدهام
پای بندم به تو و، غرق به دریا؛ چه کنم؟
ای که در رحلت احمد بگرفتی دستم
حال کز داغ تو افتادهام از پا، چه کنم؟
در دل شب، ز یتیمان تو پنهان گریم
گر صدایم شنود زینب کبری، چه کنم؟...
حسان
رفتي، ولي ز غصه دل با پدر مگو
گفتي كنار تربت پاكش، دگر مگو!
يا فاطمه! رسول امين را غمين مخواه!
با او ز جور امّت بيدادگر، مگو
از ماجراي غصب فدك، ايّها البتول!
زآن سيلي و گرفتن قرص قمر! مگو
زآن آتشي كه شعله كشيد از حريم حق
وز پهلوي شكسته و مسمار در، مگو!
از آستان خانه، به وقت هجوم خصم
زآن ماجرا و قصّه قتل پسر مگو
زآن ضرب تازيانه و اين بازوي كبود
كز من نهفته ماند، براي پدر مگو!
زآن اشكها كه از غم هجرانِ روي او
از ديده ريختي همه شب تا سحر، مگو
شاعرشهيد حسين آستانه پرست
تنها نگشت خانه من قتلگاه من
جان داد پشت در، پسر بی گناه من
رخسار زرد و جسم کبود و سرشک سرخ
شد باعث سفیدی موی سیاه من
از چشم من سرشک غم از بس فرو چکید
غم موج می زند به خدا در نگاه من
بین من و مغیره خدایا تو حکم کن
ای روز دادخواهی من دادخواه من
جرمم چه بود بر بدنم تازیانه زد
در پیش دیده پسرم ای اله من
مردم ز من به پیش علی شکوه میبرند
تا نشنوند ناله و آه و فغان من
کبوترمن مپرزلانه
مبرصفارازآشیانه
روانه گردی توازبرمن
شودروانم پیت روانه
کسی که بالت شکسته دشمن
شکسته بال وچه کرده بامن
تراکشانده میان کوچه
مرنشانده به کنج خانه
کبوترمن مپرزلانه
مبرصفارازآشیانه
تمام عمرم توئی طبیبم
مزن شرارم مبرشکیبم
میان دشمن ببین غریبم
به کنج خانه ازین میانه
کبوترمن مپرزلانه
مبرصفارازآشیانه
کتاب عمرت ورق ورق شد
غروب گونه رخ شفق شد
چگونه دستت چوبی رمق شد
که موی زینب نکرده شانه
کسی زحالم خبرندارد
شب غم من سحرندارد
قمرزعالم ستاره ریزد
که آسمانم قمرندارد
دوزانویم را به غم نشستم
دراتنظاراجل نشستم
شبی گلایه به ماه کردم
فضای شب را پرآه کردم
بصورت ماه نگاه کردم
کبوترمن به خانه برگرد
صفای لانه ه لانه برگرد
از زندگانیم گله دارد جوانیم
بیزار از جواني و از زندگانيام
جانانهام که رفت، چرا جان نميرود؟
اي مرگ! همتي که به جانان رسانيام
هر شب به ياد ماه رخت تا سحرگهان
هر اختريست شاهد اخترفشانيام
بر تيرهاي کينه، سپر گشت سينهام
آرَم گواه پيش تو پشت کمانيام
ياري ز مرگ ميطلبم، غربتم ببين
امت پس از تو کرد عجب قدردانيام!
موي سپيد و فصل جواني خبر دهد
کز هجر خود به روز سيه مينشانيام
ديوار ميکند کمکم راه ميروم
ديگر مپرس از من و از ناتوانيام
سوزندهتر ز آتش غم غربت علياست
ايمرگ! ماندهام که ز غمها رهانيام
استاد انسانى
دختر نازنین پیغمبر
حاصل اربعین پیغمبر
در صدای تو مرتضی می دید
لهجه ی دلنشین پیغمبر
عرق چهره ی تو بنشسته
بر روی آستین پیغمبر
احترام تو و علی بوده
سخن آخرین پیغمبر
أینَ زهرا بُود به رستاخیز
جمله ی اولین پیغمبر
وصف تو در بیان نمی گنجد
روح تو در زمان نمی گنجد
آمدی ای بهار زیبایی
تا درآید علی ز تنهایی
هر كه شد عاشق غمت بانو
می كِشد كار او به رسوایی
دانش ما ز روح تو اندك
ما همه قطره و تو دریایی
از كسی كه به مجلست آید
مرتضی می كند پذیرایی
ای اسیر نگاه تو حیدر
دیده دارد به راه تو حیدر
شاعر:مجتبی روشن روان