تنها نگشت خانه من قتلگاه من
جان داد پشت در، پسر بی گناه من
رخسار زرد و جسم کبود و سرشک سرخ
شد باعث سفیدی موی سیاه من
از چشم من سرشک غم از بس فرو چکید
غم موج می زند به خدا در نگاه من
بین من و مغیره خدایا تو حکم کن
ای روز دادخواهی من دادخواه من
جرمم چه بود بر بدنم تازیانه زد
در پیش دیده پسرم ای اله من
مردم ز من به پیش علی شکوه میبرند
تا نشنوند ناله و آه و فغان من
کبوترمن مپرزلانه
مبرصفارازآشیانه
روانه گردی توازبرمن
شودروانم پیت روانه
کسی که بالت شکسته دشمن
شکسته بال وچه کرده بامن
تراکشانده میان کوچه
مرنشانده به کنج خانه
کبوترمن مپرزلانه
مبرصفارازآشیانه
تمام عمرم توئی طبیبم
مزن شرارم مبرشکیبم
میان دشمن ببین غریبم
به کنج خانه ازین میانه
کبوترمن مپرزلانه
مبرصفارازآشیانه
کتاب عمرت ورق ورق شد
غروب گونه رخ شفق شد
چگونه دستت چوبی رمق شد
که موی زینب نکرده شانه
کسی زحالم خبرندارد
شب غم من سحرندارد
قمرزعالم ستاره ریزد
که آسمانم قمرندارد
دوزانویم را به غم نشستم
دراتنظاراجل نشستم
شبی گلایه به ماه کردم
فضای شب را پرآه کردم
بصورت ماه نگاه کردم
کبوترمن به خانه برگرد
صفای لانه ه لانه برگرد
از زندگانیم گله دارد جوانیم
بیزار از جواني و از زندگانيام
جانانهام که رفت، چرا جان نميرود؟
اي مرگ! همتي که به جانان رسانيام
هر شب به ياد ماه رخت تا سحرگهان
هر اختريست شاهد اخترفشانيام
بر تيرهاي کينه، سپر گشت سينهام
آرَم گواه پيش تو پشت کمانيام
ياري ز مرگ ميطلبم، غربتم ببين
امت پس از تو کرد عجب قدردانيام!
موي سپيد و فصل جواني خبر دهد
کز هجر خود به روز سيه مينشانيام
ديوار ميکند کمکم راه ميروم
ديگر مپرس از من و از ناتوانيام
سوزندهتر ز آتش غم غربت علياست
ايمرگ! ماندهام که ز غمها رهانيام
استاد انسانى
دختر نازنین پیغمبر
حاصل اربعین پیغمبر
در صدای تو مرتضی می دید
لهجه ی دلنشین پیغمبر
عرق چهره ی تو بنشسته
بر روی آستین پیغمبر
احترام تو و علی بوده
سخن آخرین پیغمبر
أینَ زهرا بُود به رستاخیز
جمله ی اولین پیغمبر
وصف تو در بیان نمی گنجد
روح تو در زمان نمی گنجد
آمدی ای بهار زیبایی
تا درآید علی ز تنهایی
هر كه شد عاشق غمت بانو
می كِشد كار او به رسوایی
دانش ما ز روح تو اندك
ما همه قطره و تو دریایی
از كسی كه به مجلست آید
مرتضی می كند پذیرایی
ای اسیر نگاه تو حیدر
دیده دارد به راه تو حیدر
شاعر:مجتبی روشن روان