eitaa logo
مدح و متن اهل بیت
9.8هزار دنبال‌کننده
19هزار عکس
21هزار ویدیو
1.5هزار فایل
@Yas4321 ارتباط با ادمین @Montazer98745 ارتباط با مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
9.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙حجت‌الاسلام شیخ جعفر 🔸کلیپ زیبای «برکات نوری» کسانی که یاد را زنده می‌کنند خیر می‌بینند... کوتاه و شنیدنی 👈حتما و نشردهید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ به آیت‌الله عرض کردم ما ولایت را اینگونه می‌فهمیم؛ فرمودند این همان ولایت حقیقی است... نائب بر حق 🌷
7.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👩‍🍳🧑‍🍳 برنج ٢پیمانه جعفری ساطوری ١٠٠گرم تخم‌مرغ ٢عدد زعفران دم کرده ٢ق چ شیر٢قاشق غ پودر سوخاری ٣٠٠گرم گوشت چرخ کرده ١۵٠گرم پیاز ١عدد،سیر ۱ حبه رب گوجه ١قاشق فلفل دلمه خرد شده ١عدد نمک،فلفل، آویشن، زردچوبه مقداری
5.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👩‍🍳🧑‍🍳 پارت دوم برنج ٢پیمانه جعفری ساطوری ١٠٠گرم تخم‌مرغ ٢عدد زعفران دم کرده ٢ق چ شیر٢قاشق غ پودر سوخاری ٣٠٠گرم گوشت چرخ کرده ١۵٠گرم پیاز ١عدد،سیر ۱ حبه رب گوجه ١قاشق فلفل دلمه خرد شده ١عدد نمک،فلفل، آویشن، زردچوبه
5.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍😋 🍊لوکوم پرتقال: اب پرتقال بدون پوره یک پیمانه شکر یک پیمانه پودر نشاسته ذرت یک سوم پیمانه کره نصف قاشق چایخوری یک قاشق غذاخوری رنده پوست پرتقال یک پینج جوهر لیمو(اندازه ای که بین دو انگشت جا میگیرد) 🥝لوکوم کیوی اب کیوی بدون دانه و رقیق شده یک پیمانه(با کمی اب رقیق کنید) شکر یک پیمانه پودر نشاسته ذرت یک سوم پیمانه کره نصف قاشق چایخوری یک پینج جوهر لیمو(اندازه ای که بین دو انگشت جا میگیرد) 🍋لوکوم لیمویی اب لیمو بدون پوره نصف پیمانه اب نصف پیمانه شکر یک پیمانه پودر نشاسته ذرت نصف پیمانه کره نصف قاشق چایخوری رنده پوست لیمو
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دسر لیوانی😍 خیلی قشنگو خوشمزست🥺🥺 مواد اصلیشم در دسترستونه موز شیر و کیک مواد لازم برای دولیوان: موز یخ زده ۲ عدد کیک ۱عدد میوه دلخواه مثل توت فرنگی یا موز 1⃣لایه اول کیک پودر شده 2⃣ لایه بعدی میوه دلخواه توت فرنگی یا موز 3⃣لایه بعدی موز یخ زده و شیر حالا دیگه امادست میل کنید نوشه جانتون..😊
7.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرکس با این مرد بزرگ مخالفت کند خدا او را نخواهد بخشید اینو یقین بدانید استاد فاطمی نیا
🌷خانواده تون را،مسجدی ،نمازی وباتقواتربیت کنید: 🌷يَا بَنِيٓ آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد۳۱اعراف بچه هاتون راباخودبه مسجدببرید 🌷یابنی اقم الصلوه..۱۷لقمان .لقمان به فرزندش گفت پسرم نمازبرپاکن 🌷رب اجعلنی مقیم الصلوه ومن ذریتی ربنا وتقبل دعاء.۴۰ابراهیم حضرت ابراهیم ع گفت خدایامن وفرزندانم را اقامه کننده نمازقرارده 🌷وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ..۱۳۲طه خانواده تان رابه نمازتشویق کنید 🌷يَآ أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوٓا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا٦تحریم خودوخانواده راازگناه باز دارید 🍃🌺🌸🍃🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺دختر جوانی دارم که ذاتا دختر خوبی می باشد اما چند وقتی است که پنهانی سیگار می کشد دیگر نماز نمی خواند و دچار آسیب های فضای مجازی شده است؛ چند وقت پیش نیز با او دعوایم شد که متاسفانه منجر به فاصله گرفتن او از خانواده گشت. چگونه رفتار کنم که موثر واقع شود؟ 👌پاسخی ازمرحوم آیت الله مصباح یزدی
🌱 40 🔸امیرالمومنین علی علیه السلام روز پاتختی میخواست خانمشو به پیامبر توصیف کنه فرمود حضرت زهرا "شریک بندگی" منه💕 🔹خیلی ها هستن میگن خانواده اصرار دارن با کسی ازدواج کنید که همه چیزش خوبه ولی بندگی درست نداره! ولی ما نمیخوایم با چنین کسی ازدواج کنیم...... ✅ بنای خانواده بنای معنوی هست. مورد احترام خداوند متعال هست. 💖خدا به دید محبت نگاه میکنه به خانه ای که در اون "بنای خانواده" وجود داره.
مدح و متن اهل بیت
قسمت دویست و هفده بارون شدیدی میزد . با لباس بیرون رو تخت نشسته بودم. چهلمین روزِ نبودش بود . نبود
قسمت دویست و هجده _وای اره راست میگیا خیلی عجیبه . به نظرت راست میگه؟ +نمیدونم ولی حس میکنم دلیلی هم نداره واسه دروغ گفتن .‌‌... _اخه اینکه دوتا بچه ی دبیرستانی کتاب بنویسن عجیبه سنشون کمه خب و اینکه شخصیت اصلی داستان که از قضا اسمش محمد هم هست خیلی اتفاقی شکل بابا در میاد یخورده بیشتر از خیلی عجیبه ...! +فقط شکل نیست ... میگه تاریخ شهادت و ماه تولد و اسم و شخصیت و حب رهبر هم از شباهتای شخصیت داستانش با محمده . _اره خوندم . +دیدی چی گفت؟ گفت اتفاقی عکسشو تو اینستاگرام دیدن ایام امتحانات ترم دوم . رفتن دنبالش چیزی پیدا نکردن... فقط شجاعت و شهامتی که بابا تو مصاحبه برنامه ی همیشه خونه گفت و پیدا کردن ... _اره خوندم . اینم عجیبه خب تو رو چجوری پیدا کردن؟ +نمیدونم اینجور که این میگه خودش خواهرزاده ی شهیده انگار اعصابش خورد بوده شروع کرده به گله کردن که چرا کارمون پیش نمیره و این حرفا که یهو کانال امیرعلیو پیدا میکنه از رو ایدیش بهش پیام میده _خب؟ +اره بعد برای امیرعلی جریانو تعریف میکنه ...و خلاصش اینکه امیرعلی ایدی منو بهش میده . _عه چه عجب اجازه دادین شما. + نظر تو چیه؟ _نمیدونم یکم عجیب و غیر واقعی به نظر میرسه ‌.. البته یه چیزی هم بگما .‌‌ با چیزایی که من از بابا دیدم این اصلا در مقابلشون عجیب نیست.‌‌... _نمیدونم حالا باید چیکار کرد ... یه سری اطلاعات از شهادتش میخوان که بگم براشون تو داستانشون اضافه کنن ‌ +خب بگو بهشون دیگه _حالا باید یکم فکر کنم. +تو کشتی ما رو بخدا ... خندید و چیزی نگف. _راستی اسمشون چی بود؟ +حلما و پرنیان _اها . چه جالب ... _ طبق گفته ی استاد امروز امتحان مهمی داشتیم ... تمام شب رو بیدار موندم تا نمره ی خوبی بگیرم. از خواب شدید سرگیجه گرفته بودم منتظر بودیم استاد بیاد . به اطرافم نگاه کردم. محمد حسام هنوز نیومده بود استاد این درس با محمد حسام لج کرده بود و تهدیدش کرده بود که اگه یه بار دیگه نکته ای که میگه رو رعایت نکنه این ترم مشروطش میکنه... دیوونه کار دست خودش داده بود. دقیقا با چه جرئتی امروز حاضر نشده بود خدا میدونست... دوتا از بچه هایی که پیش محمدحسام میشستن وارد کلاس شدن. یکی از بچه هایی که نشسته بود گفت +ابتکار نیومد؟این استادی که من دیدم این ترم میندازتشا... حالا چه برسه که این امتحانو هم نده. یکی از بغل دستیای محمد حسام گفت: +اره خودشم میگفت دوباره باید این واحدو برداره... یکم ناخوش احوال بود نتونست بیاد ... به ساعتم نگاه کردم ده دقیقه از وقت شروع کلاس گذشته بود استادی که همیشه سر ساعت حاضر میشد ۱۰ دقیقه تاخیر داشت خیلی عجیب بود ... پنج دقیقه بعد یه خانمی با چندتا ورقه تو دستش اومد تو کلاس و توضیح داد که استاد امروز خودش نمیتونه سر جلسه حاضر شه ولی ورقه ی امتحان رو فرستاده و گفته که حتما امروز باید از ما این امتحان رو بگیرن... خانمی که یکی از مسئولای دانشگاه بود بدون اعتنا به بچه ها که صداشون در اومده بود ورقه ها رو روی میزامون پخش کرد و گفت که ازهمون لحظه تا بیست دقیقه دیگه وقت داریم که جواب بدیم‌ ورقه رو که رو میزم گذاشت با عجله شروع کردم به نوشتن جوابای سوالا ... هرچی که یادم میومد رو تو ورقه پیاده کردم‌.. با اینکه همش حواسم به محمد حسامی بود که قرار بود یه بار دیگه این واحد رو برداره از همه زودتر کارم تموم شده بود انقدر که حالم بد بود میخواستم ورقه رو بدم و یه سره برم خونه یه دور که سوالا رو چک کردم دیدم جای اسمم خالیه ... خواستم اسم خودم رو بنویسم که انگار یه نیرویی مانع میشد ... عقلم میگفت اسم خودتو بنویس ولی دل و وجدانم راضی نمیشد محمدحسام گناه داشت اون درسش خیلی خوب بود نامردی بود استاد به خاطر لجی که باهاش داشت این ترم بندازتش دلم براش خیلی میسوخت . استاد جلوی بچه های کلاس چندین بار عقایدش رو مسخره کرده بود و متحجر خطابش کرده بود غرورشو پیش خیلیا خورد کرده بود. دلم رضا نمیداد بی تفاوت باشم.. با خودکار آبی بیکی که تو دستام بود جلوی نام و نام خانوادگی نستعلیق نوشتم: "محمد حسام ابتکار" قطعا چیزی نمیشد چون استاد نبود. ولی فقط باید یخورده صبر میکردم تا بقیه هم ورقه هاشونو بدن که ورقه ی من لابه لای ورقه های اونا گم بشه و مراقب رو اسمی که رو ورقه نوشته دقت نکنه... چون مراقب اشنا نبود قطعا مارو نمیشناخت ... یه نفس عمیق کشیدم و تو دلم ذکر گفتم.. ایشالله که شر نشه ...! وقت که تموم شد اومد سمتمون و ورقه ها رو جمع کرد یه نفس عمیق کشیدم. حس خلافکاری رو داشتم که از دست پلیس فرار کرده تو دلم یه لبخند شیطونی زدم و از کلاس رفتم بیرون __ از اول کلاس دل تو دلم نبود که گند این امتحان در اد. پایان کلاس همه راجع به امتحان و سختیش حرف میزدن ولی من همه ی حواسم پیش خلافی بود که کرده بودم