هدایت شده از حسبناالله
بشناسد؟ در پاسخ بايد گفت اگر مصلحت باشد امكان دارد چنان كه در برخي موارد بعضي افراد موفق شدند آن بزرگوار را ديده و بشناسند البته اين شناخت غالبا و در اكثر موارد پس از ديدار بوده است
بر اساس روايات امام مهديعجل الله تعالي فرجه الشريف در ميان مردم زندگي مي كنند و غيبت آن بزرگوار به صورت عادي به معناي ناشناس بودن ايشان است؛ يعني مردم ايشان را مي بينند ولي نمي شناسند بنابراين اصل ديدار امكان پذير است
آيا ديدار حضرت حضرت مهديعليه السلام فايده اي دارد؟
الففوايد و آثاري بر ديدار ولي عصرعليه السلام مترتب است از جمله
ـ اثبات وجود حضرت انسان با ديدن امام خويش اطمينان قلبي بيشتري به وجودش پيدا ميكند و دچار ترديد نميشود
ـ حضور حضرت ديدار باعث ميشود آدمي دريابد حضرت در ميان مردم حضور دارد و آنان را ميبيند و بر احوالشان آگاه است لذا خود را تنها نميداند
ـ بركات و آثار ملاقات با امام زمانعليه السلام و استشمام نفس روحاني او و هم نفس شدن با عبد صالح خدا در جان و روح انسان اثر معنوي دارد انسان را با خدا آشناتر و به او نزديكتر ميكند و از شيطان و آلودگيها دورتر ميكند و خواستههايي كه بنابر مصلحت است مورد اجابت كامل واقع ميشود تزكيه نفس و طهارت باطن را در آدمي تقويت ميكند و روحيه عبادت و عبوديت و عمل به وظايف ديني را در انسان شديدتر ميكند
ب ديدار ولي خدا پاسخي است به يك نياز و ميل دروني انسان انسان از لحاظ وجودي و روحي با امام زمانعليه السلام رابطه دارد
از اين رو در درون جان خود حضور در محضر او را خواستار است و با ديدن او آرامشي خاص در آدمي ايجاد ميشود همان گونه كه ابراهيم خليلعليه السلام با درخواست ديدن چگونگي زنده شدن مردگان به دنبال آن آرامش و اطمينان نفس بود به علاوه در اين ديدارها هدايت و راهنمايي و عنايت ويژه شامل حال انسان ميشود
ج ديدار حضرت لطفي است كه شامل حال فرد ميگردد و لذا بايد با طهارت نفس بيشتر اين حال با صفا و اين لطف را حفظ كند آدمي بايد بداند حضرت او را دوست دارد و انسانيت عبوديت و سعادت او را ميخواهد
از اين رو بايد در طريق بندگي بيشتر خدا گام بردارد و خود و محيط و جامعه را در مسير صحيح زندگي قرار دهد و ياد و معرفت نسبت به حضرت را زنده كند
هدایت شده از حسبناالله
حضرت آية الله استاد بزرگوار جناب آقاى سيد حسن ابطحى دامت ظله العالى در كتاب سير الى الله نوشته يك بنده خدائى گفت :
در شب يازدهم ذيقعده (سال 1363) كه تولد حضرت على بن موسى الرّضا عليه آلاف تحية و الثنا من در مشهد مقدس بودم آن روزها از همه چيز حتّى از خدا و دين معنويات بطور كلّى غافل بودم ، گاهى بعضى از دوستان تذكّراتى بمن مى دادند كه خدائى هست قيامتى هست كمالات روحى و معنوى هست و بالاخره انسانيتى هست ، امّا من توجهى نداشتم و به فكر آخور و دنيا و حيوانيّت خود مثل اكثر مردم مشغول بودم ولى در آن شب گذرم به صحن مقدس حضرت على بن موسى الرضا (ع ) افتاد، چراغانى مفصلى كرده بودند وميلاد مسعود آن حضرت را جشن گرفته بودند و با آن كه ساعت ده شب بود در ميان صحن مطهر جمعيت زيادى با وِلْوِلِه و شور عجيبى مطلبى را به يك ديگر تذكّر مى دادند كه آن مطلب اين بود كه امشب تا بحال 21 نفر از مريضهاى صعب العلاج كه در حرم و اطراف آن دخيل شده بودند شفا يافته اند و هر كدام از مردم مدّعى ديدن چند نفر از آنها را بودند و خودشان ناظر شفا يافتن آنها بودند.
در اين بين يك نفر از مقابل ما گذشت ديدم مردم به او اشاره مى كنند و ميگونيد اين هم يكى از آنهاست من جلورفتم تا از حقيقت حال او تحقيق كنم آن مرد به چشمم آشنا بود لذا اول پرسيدم ، من شما را كجا ديده ام ؟
او به من گفت : ديشب در فلان رستوران باهم غذا مى خورديم شما دلتان بحال من سوخته بود و با تاءسف بمن نگاه مي كردى من حدود نيم ساعت ، در مقابل شما نشسته بودم ، من باشنيدن اين جملات بيادم آمد كه شب گذشته من براى صرف غذا به رستوران رفته بودم ، در مقابل ميز ما فلجى كه از هر دو پا عاجز بود، روى چرخى نشسته بود و غذا مى خورد وبسيار در زحمت بود، من دلم بحالش سوخت و حتى از او اجازه گرفتم كه اگر مايل باشد پول غذايش را حساب كنم و حالا اين همان مرد است كه در مقابل من سالم راه مى رود.
اول با ناباورى عجيبى باوگفتم ممكن است پاهايت رابمن نشان دهى ، تاببينم چگونه سلامتى خود را يافته اى ؟ آخر من شب گذشته پاهاى او را ديده بودم كه فقط دوقطعه استخوانى بيش نبود و ابدا گوشت ماهيچه اى نداشت او فورا شلوارش را بالازد ديدم پاها بطور معمول چاق و پرگوشت شده و ابدا اثرى از فلج در آنها ديده نمى شود!!
اينجا بود كه ناگهان فرياد زدم خداجان كور باد چشمى كه تو را نمى بيند. چرا من اين همه از تو غافل بودم خدايا مرا ببخش من يك عمر در گناه و خطا بودم تورا نمى پرستيدم حتّى بخاطر اينكه راحت خطا و معصيت كنم تو را انكار ميكردم هرچه از رحمت و فضل و بزرگوارى و مهربانى تو ميگفتند من همه را ردّ مى كردم ، خدا يا غلط كردم اشتباه كردم ، تو اينقدر به من عنايت دارى ولى من نافرمانى ميكردم خدايا مرا ببخش ، خداجان به من مهربانى كن اگر تو مرا نيامرزى من بكجا پناه ببرم ، مردم دور من جمع شده بودند و از من جريان را سؤ ال مى كردند ولى من بهيچ وجه حوصله حرف زدن با آنها را نداشتم و تا صبح در آنجا اشك مى ريختم و برگذشته خود كه عمرى را به بطالت و غفلت گذرانيده بودم مى گريستم و تصميم گرفتم كه توبه كنم و هرچه سريعتر خود را به كمالات روحى برسانم و نگذارم دو باره زرق و برق دنيا من را به غفلت فرور ببرد.
الهى بنده شرمنده هستم
به درگاه تو سرافكنده هستم
تو خالق هستى و من بنده تو
كه از جرم و خطا درمانده هستم
تو بيش از حد به من احسان نمودى
و ليكن من سيه پرونده هستم
مرا از نيستى هستى تو دادى
ز كردارم بسى شرمنده هستم
به جاى لطف و احسانت خدايا
چرا غير از تو را جوينده هستم
نشان دادى تو راه خويش ، امّا
ره ديگر چرا پوينده هستم
نظر بنما تو بر اين عبد فانى
ترحّم كن تو را من بنده هستم
مسيرم را رضاى خويشتن كن
كه من راه تو را خواهنده هستم
خطوط گمرهان سد كن برويم
كه من خطّ تو را يابنده هستم
هدایت شده از حسبناالله
در كتاب سير الى الله (حضرت آية الله استاد بزرگوار جناب آقاى سيد حسن ابطحى دامت ظله العالى) از يك بنده خداى ديگر كه اسم نياورده كه مى گفت آن وقتها كه با اتوبوس از قم به تهران مى رفتيم و جاده قم تهران هنوز آسفالت نشده بود تقريبا حدود دامنه كوههاى حسن آباد راننده اتوبوس ماشين را نگه داشت و از مسافرين اجازه گرفت كه در وسط بيابان كنار جادّه دو ركعت نماز با سرعت بخواند و به سوى ما بر گردد و ما مسافرين اگر چه مى گفتيم حالا چه وقت نماز است ولى به هر طورى بود چون او خيلى اصرار داشت همه اجازه دادند كه فورا نمازش را بخواند و برگردد.
وقتى به ماشين برگشت و پشت فرمان نشست من و اكثر اهل ماشين مايل بوديم كه بدانيم او به چه جهت در اينجا نماز خوانده و اساسا اين چه نمازى بوده كه قبل از ظهر با آن همه اصرار لازم بوده كه حتما آن را در اين مكان بخواند، لذا من گفتم : جناب آقاى راننده ممكن است بفرمائيد اين چه نمازى بود كه شما در اينجا خوانديد، و چرا از ميان اين جاده اين محل مخصوص را انتخاب فرموديد؟
او گفت در اين مكان خداى تبارك و تعالى مرا از خواب غفلت بيدار كرده و من هر وقت از اينجا مى گذرم به شكرانه آن نعمت مقيّدم دو ركعت نماز شكر بخوانم.
من پرسيدم چگونه خداى تعالى شما را در اين جا از خواب غفلت بيدار كرده است ؟!
او اوّل نمى خواست قضيه اش را نقل كند ولى وقتى با اصرار من و سائرين مواجه شد و بخصوص وقتى كه من به او گفتم : شايد قضيّه شما ديگران را هم از خواب غفلت بيدار نمايد.
گفت : من چند سال قبل يك آدم بى بندو بار و غافل از خدا و مردم آزار عجيبى بودم ، هيچ چيز مرا به ياد خدا نمى انداخت تا آن كه يك روز كه اتّفاقا با ماشين سوارى شخصى خود تنها از اينجا عبور مى كردم ، به اين مكان رسيدم در اينجا سخت دچار فشار ادرار شدم . و ماشين را در كنار جاده پارك كردم و در كنار مزرعه اى كه محصول گندمش را جمع كرده بودند نشستم و بول كردم
ناگاه ديدم زنبور درشتى روى زمين نشست و دانه گندمى را كه در آنجا افتاده بود و از مزرعه باقى مانده بود با دندان برداشت و به سوى سنگلاخ هائى كه تقريبا در دامنه آن كوه قرار گرفته بود حركت كرد و رفت من ناخودآگاه به فكر افتادم كه زنبور باگندم چه ارتباطى دارد او گوشتخوار است . حتما گندم را براى كار ديگرى مى خواهد.
لذا با خود گفتم لازم است كه دنبال او بروم . با سرعت عقب او رفتم ديدم در ميان آن سنگلاخ ها گنجشكى مرده و دو جوجه تازه (از تخم سر بيرون آورده ) به جاى گذاشته كه هر دوى آنها زنده هستند آنها وقتى صداى ويز ويزبال زنبور را شنيدند دهان خود را باز كردند و آن زنبور دانه گندم را به دهان آنها انداخت و رفت چيزى نگذشت كه دوباره همان زنبور همين عمل را تكرار كرد من مدّتى در كنار آن جوجه ها نشسته بودم و آن زنبور مكرّرا مى رفت و گندم و يا هر خوردنى ديگرى را مى آورد و شكم اين جوجه هاى گرسنه بى مادر را سير مى كرد.
همه اينها فريادى بود كه از موجوديّت محبوبم حضرت حقّ به سر من كشيده مى شد و مرا از خواب غفلت بيدار مى كرد من در آن هنگام اشك مى ريختم و با گريه و فرياد بر سر خود مى زدم كه چرا من تا اين حدّ از اين خداى مهربان كه زنبور را براى زنده نگه داشتن جوجه گنجكشها مأ مور مى كند غافل بودم ، كور باد چشمى كه تو را نبيند و بدا به حال كسى كه از محبّت تو در دلش چيز نباشد و به خود خطاب مى كردم و آهسته مى گفتم و اشك مى ريختم كه :
اى مركز دايره امكان
وى زبده عالم كون و مكان
تو شاه جواهر ناسوتى
خورشيد مظاهر لاهوتى
تا كى زعلائق جسمانى
در چاه طبيعت تن مانى ؟
تا چند به تربيت بدنى
قانع به خزف ز در عدنى
صد فلك ز بهر تو چشم براه
اى يوسف مصرى بدر آى زچاه
تا والى مصر وجود شوى
سلطان سرير شهود شوى
دو روز اَلَست بلى گفتى
امروز به بستر لا خفنى
تا كى ز معارف عقلى دور
به ز خارف عالم حسن مغرور
از موطن اصلى نيارى ياد
پيوسته به لهو و لعب دلشاد
نه اشك روان نه رخ زرد
الله الله تو چو بى دردى ؟
يكدم بخود آى و ببين چه كسى
به چه دل بسته اى بكه همنفسى
زين خواب گران بردار سرى
برگير زعالم اولين خبرى
و سپس دست به طرف آسمان دراز كردم و گفتم : اى محبوبم ، عزيزم ، خداى مهربانم ، مرا ببخش و از گذشته ام صرفنظر فرما، تو كه در گذشته بر من منّت گذاشته اى مرا همه چيز داده اى توئى كه به من نيكى كرده اى و مرا از بدبختيها نجات داده اى ، خدايا از اين ساعت مرا از خود جدا مفرما اى تو نعمت من و بهشت من ، اى تو دنياى من ، اى تو آخرت من ، اى خداى مهربان يا اللّه ، بالاخره آن روز در كنار آن جوجه گنجشكها و حركات آن زنبور كه وجود خدا را كاملا در آنجا حس مى كردم بقدرى نشستم و گريه كردم و سر بسجده گذاشتم و اشك ريختم و از محبوب تازه ام يعنى خداى مهربان عذر خواهى و توبه نمودم كه قلبم روشن شد و دانستم ديگر از خواب غفلت بيدار شده ام و بايد براى نزديك ش
هدایت شده از حسبناالله
دن به پروردگارم فعاليت كنم و حجابهاى نورانى و ظلمانى را برطرف نمايم و به سوى كمالات روحى پرواز كنم لذا در آن روز به شكرانه اين نعمت بزرگ دو ركعت نماز شكر خواندم و مقيّدم كه هر زمان از اين محل عبور مى كنم دو ركعت نماز شكر بخوانم و از پروردگارم تشكر نمايم .
الهى بردر تو روسياهى
نشسته خسته با حال تباهى
به درگاه تو با اين چشم گريان
فكنده سر گداى بى پناهى
ترحّم كن بر اين محزون نالان
نما از مرحمت بر او نگاهى
الهى از گنه شرمنده ام من
تو از حال دل زارم گواهى
حديث اكرم الضّيف تو خواندم
منم مهمان به دربارت الهى
غريق شهوت و ذنب و گناهم
به بحر رحمتت هستم چوكاهى
هدایت شده از حسبناالله
حضرت آية الله استاد بزرگوار جناب آقاى سيد حسن ابطحى دامت ظله العالى در كتاب سير الى الله مى فرمايد:
در تابستان گرمى شخصى به من تلفن زد كه آقا من از شما ميخواهم ولو براى نيم ساعت هم كه شده به منزل ما بيائيد كه كار لازمى با شما دارم ، من كه فرصت اجابت اين گونه تقاضاها رانداشتم در جواب گفتم من شما را نمى شناسم و علاوه متأ سفانه نمى توانم به اين گونه از دعوتها پاسخ مثبت بدهم ، زيرا كار زيادى دارم و فرصتم بسيار كم است امّا او اصرار زيادى كرد و وقتى كه خودش را معرفى نمود، ديدم از دور نام او را شنيده ام به او گفتم : اجمالا مطلبتان را بفرمائيد شايد يكروز خدمتتان برسم .
او گفت : من دوست دارم مطلبم را در منزل براى شما نقل كنم و علاوه لحظه اش هم دير است وقتى شما جريان را ملاحظه فرموديد متوجّه خواهيد شد كه من چه ميگويم به هرحال من قبول كردم و به منزل او رفتم ديدم كتاب پرواز روح را روى ميز مطالعه اش گذاشته و اشك از گوشه هاى چشمش سرازير گرديده و ميگويد: خدايا مرا ببخش ، مرا عفوكن ، من چقدر از غافله عقب هستم و وقتى چشمش به من افتاد آغوشش را باز كرد و مرا در بغل گرفت و گفت :
خدا شما را جزاى خير عنايت كند اين كتاب مرا از خواب غفلت بيدار كرد حالا ميخواهم اولا به شما بگويم من كه بوده و در چه خواب عميقى بسر برده ام ، حالا با من بيائيد تا ببينيد كه من چه ميكرده و چقدر بد بوده ام ، سپس او جلو افتاد و من عقب سر او ميرفتم
اول آلبوم عكسهايش را ميخواست به من نشان بدهد من پس از ديدن دوعكس كه فوق العاد منظره بدى داشت يعنى زنهاى لخت و مناظر شهوت انگيز و مجالس رقص و غيره بود لذا شبهه كردم كه بقيّه اش را نگاه كنم و او ميگفت : بقيّه اش بدتر از اينهاست ، سپس به من گفت : شما شاهد باشيد كه همه آنها را پاره ميكنم و در آتش مى سوزانم و اين كار را كرد، پس از آن در يخچال بزرگى را باز كرد و با آن كه چند سالى از انقلاب اسلامى ايران گذشته بود و در ايران مشروبات الكلى پيدا نمى شد انواع مشروبات خارجى در يخچالش ديده مى شد كه آنها را در ميان چاه فاضلاب منزلش خالى كرد، وسايل موسيقى هرچه داشت شكست و از كار انداخت ، عكسهاى هنر پيشه هاى معروف جهان را كه جمع كرده بود پاره كرد و در زباله دان ريخت ، مجلات خارجى كه مناظر بسيار بدى داشتند و همه اش تحريك شهوت ميكرد سوزاند و از بين برد و سپس مثل زن بچه مرده نشست و هاى هاى گريه كرد و گفت من چرا تا به حال از همه چيز غافل بوده ام ؟
من وقتى به زندگى گذشته ام نگاه مى كنم خودم را مانند حيوان بى شعورى مى بينم كه در آخورى فقط مى خورده و مى خوابيده و عمل زناشوئى مى كرده با اين تفاوت كه او روز قيامت مورد مؤ اخذه واقع نمى شود ولى خداى تعالى بخاطر عقلى كه به من داده مرا مؤ اخذه خواهد كرد حالا شما بفرمائيد من چگونه خسارتهاى گذشته ام را جبران كنم ؟
من به او گفتم : عمده گرفتارى انسان همين خواب غفلت است كه بحمداللّه شما از آن بيدار شده ايد و شما هنوز نسبتا جوانيد مى توانيد به راحتى از خداى تعالى طلب عفو و بخشش و توبه كنيد و بلكه همين اعمال كه در مقابل چشم من انجام داديد توبه شماست وقتى اين جمله اميد بخش مرا شنيد باز شروع به گريه كرد و گفت :
آقا من خيلى گناهكارم من خيلى بدبختم به او گفتم گناه تو هرچه بزرگ باشد عفو خدايتعالى بالاتر و بزرگتر است اميدوار باش و نگذار شيطان با القاء ياءس و نا اميدى اين حالت يقظه و بيدارى را از تو بگيرد هر چه گناه بيشترى دارى شبهاى بيشترى در خانه خدايتعالى راز و نياز كن و نگذار دوباره حالت غفلت و قساوت تو را بگيرد به هر حال او به حمداللّه به دستورات من توجه كاملى نمود و از آن لجنزار و زندگى حيوانى نجات پيدا كرد و مى رود كه انشاء اللّه يكى از اولياء خدا گردد.
غيرذات تو مرا دلبر و دلدارى نيست
جز رضاى تو ومخلوق توام كارى نيست
عاقبت كار چو بر دست و يد قدرت تست
بجز از لطف توام ياور وغمخوارى نيست
بجز از چشمه لطف وكرمت اى اللّه
آب دگر به نُهور بدنم جارى نيست
شاكرم چونكه مرا با توسر وكارى هست
كه به غيرتومرا محرم اسراى نيست
ازهمانروز كه مشمول عنايت شده ام
غير بار غم تو بر بدنم بارى نيست
هدایت شده از زهراسادات
#پند_اجتماعی
شاگردي از استاد خود پرسيد:
خواهش ميکنم به من بگو از کجا بايد يک انسان خوب را تشخيص دهم؟
استاد جواب داد:
تو نميتواني از روي سخنان يک فرد، تشخيص دهي که او يک انسان خوب است؛
حتي از ظاهر هيچ فردي نيز نميتواني به اين شناخت برسي،
اما ميتواني از فضايي که در حضور آن فرد، به وجود ميآيد، او را بشناسي؛
زيرا هيچ کس قادر نيست
فضايي در اطراف خود ايجاد کند که با روحش سازگاري نداشته باشد:
اين يعني بازتاب شعور دروني
وتشعشعات ما به هستي!!!!
هدایت شده از زهراسادات
خیلی قشنگه:
...
ﻳﮏ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎﻳﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻘﻴﻘﺎﺗﺶ در خانه هاى سالمندان، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺣﺴﺮﺗﻬﺎﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ 5 ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
🍀 ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺴﺮﺕ: ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ.
🍀ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ.
🍀ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻮﻡ: ﮐﺎﺵ ﺷﺠﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻢ.
🍀ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ.
🍀ﺣﺴﺮﺕ ﭘﻨﺠﻢ: ﮐﺎﺵ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻯ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ.
📚 #داستان_های_کوتاه_و_آموزنده
👈 خزیمة و پادشاه روم
خزیمة ابرش پادشاه عرب بدون مشورت پادشاه روم که از دوستان صمیمی وی بود کاری انجام نمی داد رسول را به نزد او فرستاد، و از او درباره فرزندانش مشورت و نظر خواست.
او در نامه اش نوشت: من برای هر یک از دختران و پسران خویش مالی زیاد و ثروتی فراوان قرار دادم که بعد از من درمانده و مستمند نشوند. صلاح شما در این کار چیست؟
پادشاه روم جواب فرستاد که: ثروت، معشوق بی وفاست و دوام ندارد، بهترین خدمت به فرزندان این است که، آنان را از مکارم اخلاق و خویهای پسندیده برخوردار کنید، تا در دنیا سبب دوام دولت و در آخرت سبب غفران باشد.
📗 #جوامع_الحكايات ص 270
✍ سدیدالدین محمد عوفی
📚 #داستان_های_کوتاه_و_آموزنده
👈 شاگرد بزاز
جوانك شاگرد بزاز، بی خبر بود كه چه دامی در راهش گسترده شده. او نمی دانست این زن زیبا و متشخص كه به بهانه ی خرید پارچه به مغازه ی آنها رفت و آمد می كند، عاشق دلباخته ی اوست و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست.
یك روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی جدا كردند. آنگاه به عذر اینكه قادر به حمل اینها نیستم، به علاوه پول همراه ندارم، گفت: «پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد.».
مقدمات كار قبلا از طرف زن فراهم شده بود. خانه از اغیار خالی بود. جز چند كنیز اهل سِر كسی در خانه نبود. محمدابن سیرین كه عنفوان جوانی را طی می كرد و از زیبایی بی بهره نبود- پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد، در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت.
او منتظر بود كه خانم هرچه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی كه خود را هفت قلم آرایش كرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت. ابن سیرین در یك لحظه ی كوتاه فهمید كه دامی برایش گسترده شده است. فكر كرد با موعظه و نصیحت یا با خواهش و التماس خانم را منصرف كند، دید خشت بر دریا زدن و بی حاصل است.
خانم عشق سوزان خود را برای او شرح داد، به او گفت: «من خریدار اجناس شما نبودم، خریدار تو بودم.» ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت، در دل زن اثر نكرد. التماس و خواهش كرد، فایده نبخشید. گفت چاره ای نیست؟ باید كام مرا برآوری. و همینكه دید این سیرین در عقیده ی خود پافشاری می كند، او را تهدید كرد، گفت: «اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا كامیاب نسازی، الآن فریاد می كشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است كه چه بر سر تو خواهد آمد.»
موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد كه پاكدامنی خود را حفظ كن. از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می شد. چاره ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فكری مثل برق از خاطرش گذشت.
فكر كرد یك راه باقی است؛ كاری كنم كه عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ كنم، باید یك لحظه آلودگی ظاهر را تحمل كنم. به بهانه ی قضای حاجت از اطاق بیرون رفت، با وضع و لباس آلوده برگشت و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم كشید و فورا او را از منزل خارج كرد.
بدین ترتیب، ابن سیرین با استمداد از خداوند متعال، خود را با یک لحظه آلودگی ظاهری، برای همیشه از آلودگی معنوی نجات داد. خداوند به سبب این عملِ عفیفانه ی او، علم تعبیر خواب را به او آموخت و او در این علم به مقامی رسید که پس از معصومان علیهم السلام، هیچ کس بدان نرسید.
📗 #داستان_راستان جلد 2
✍ علامه شهید مرتضی مطهری
#حدیث_امروز
💢 فریب نخورید
✅امام علی(ع):
فریب فراوانی #مساجد و نماز جماعت مردمی که بدنهایشان در کنار هم ولی دلهایشان #پراکنده است را مخور.
📚الأمالی للصدوق، صفحه ۴۲۴
#نیمه_شعبان
💢 چرا امام زمان، #قائم آل محمد نامیده شد؟
#ویژه_نیمه_شعبان
✅ابوحمزه ثمالی می گوید: از حضرت امام محمد باقر (ع) پرسيدم: اى فرزند رسول خدا! مگر شما ائمه، همه قائم به حق نيستيد؟
فرمود: بلى!
عرض كردم: پس چرا فقط امام زمان (ع) قائم ناميده شده است؟
فرمودند: هنگامى كه جدّم امام حسين عليه السّلام كشته شد فرشتگان گريستند و ضجّه زده و به درگاه الهى ناليده و گفتند: اى خدا و اى سرور ما آيا از كسى كه برگزيده و فرزند برگزيده و بهترين خلق تو را كشته غافل هستى؟
خداى عزّ و جلّ به ايشان وحى نمود: اى ملائكه من آرام باشيد #قسم به عزّت و #جلال خودم از قاتلين او انتقام خواهم گرفت اگر چه در زمان بعد باشد، سپس ائمّه اى كه از فرزندان امام #حسين عليه السّلام هستند را به ايشان نشان داد، آنها مسرور و #خوشحال شدند در بين فرزندان حضرت يكى از آنها ايستاده و نماز مى خواند، حقّ تعالى فرمود: با اين قائم از قاتلين انتقام خواهم گرفت.
علل الشرائع صفحه532
#نیمه_شعبان_مهدویت
#تولد_امام_زمان_علیه_السلام
#پرسش
❔برخی می گویند در روایات شیعه سندی دال بر تولد امام زمان علیه السلام وجود ندارد و تولد این امام #افسانه ای بیش نیست ❕خواستم در این رابطه توضیح بدهید ❗️❗️
💠#پاسخ💠
👌براستی چگونه کسی می تواند منکر تولد امام زمان علیه السلام شود در حالی که صدها سند بر این #مطلب در کتب و روایات ما نقل شده است که قابل انکار نمی باشد .
❕شیخ طوسی از #حكيمه، دختر امام جواد عليه السلام نقل می کند که می گوید ؛
👌 « ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) نيمه شعبان سال 255 در پى من فرستاد و فرمود: «اى عمّه! امشب، افطارت را نزد من باش كه خداى عز و جل تو را با [تولّد] ولى و حجّتش بر خلقش #خوشحال مى كند. او جانشينم پس از من است».
💠از اين خبر، خوشحالى فراوانى به من دست داد. بلافاصله لباس به تن كردم و همان لحظه بيرون آمدم و خود را به ابو محمّد (امام عسكرى) رساندم....
❕من حاضر و ناظر بودم كه از او ولىّ خدا- كه درودهاى خدا بر او باد- با سجده گاههايش به زمين آمد و من هم شانه هايش را گرفتم و او را در دامانم نشاندم. پاكيزه بود و همه كارهايش به انجام رسيده بود. ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) مرا صدا زد و فرمود: «اى عمّه! بشتاب و پسرم را برايم بياور». او را نزد ايشان بردم. وى را گرفت و زبانش را بيرون آورد و بر دو چشمان او ماليد و او چشمانش را گشود. سپس زبانش را در دهانش كرد و كام او را برداشت و همين گونه به گوشهايش كرد و آن گاه او را روى كف دست چپش نشاند و ولىّ خدا #صاف نشست. آن گاه دست بر سرش كشيد و به او فرمود: «پسر عزيزم! به قدرت خدا سخن بگو ...»
📚الغیبه طوسی ص 234_ بحار الانوار ج 51 ص 17_ اعلام الوری ج 2 ص 214_ و ...
❕در نقل #دیگری آمده است ؛
«هنگامى كه صاحب الزمان از دل مادرش بيرون آمد، بر زانوانش نشست و دو انگشت اشاره اش را راست گرفت و سپس عطسه كرد و فرمود ؛ «ستايش، ويژه خداى جهانيان است. خدايا! بر سَرورمان محمّد و خاندان او درود فرست! بنده اى ياد كننده خدا نه مغرور و نه متكبّر» و سپس فرمود: «ستمكاران پنداشتند كه حجّت خدا از ميان رفته است. اگر به ما اجازه #سخن داده مى شد، ترديد از #ميان مى رفت».
📚کمال الدین یک جلدی ص 430_ الغیبه طوسی ص 244_ اعلام الوری ج 2 ص 217
❕ابی هاشم جعفری به امام عسکری عرضه داشت « جلالت شما مرا مانع شده تا مساله ای را از شما سوال کنم آیا برای شما فرزندی است ؟ امام علیه السلام فرمود: آری ،راوی گفت : اگر حادثه ای برای شما اتفاق افتاد کجا از او سوال کنم فرمود: در مدینه»
📚الکافی ج 1 ص328
👌احمد بن #محمد می گوید :
« بعد از کشته شدن زبیری نامه ای از امام عسکری به دستم رسید که در ان نوشته شده بود این جزای کسی است که بر خدا و اولیایش افترا ببندد و گمان می کند که میتواند مرا بدون جانشین بکشد و قدرت خدا را چگونه دیده است آن گاه می گوید :
فرزندی برای ان حضرت در سال 255 #زاییده شد که اسم ایشان را محمد گذاشت »
📚کافی ج1 ص328
❕عمرو #اهوازی می گوید:
«امام عسکری فرزندش را به من نشان داد و گفت این امام شما پس از من است»
📚الکافی ج1 ص328
👌معاوية بن حكيم و محمّد بن ايوب بن نوح و محمّد بن عثمان عمرى مى گويند ؛
❕«امام عسكرى عليه السّلام در منزل خود فرزندش را بر ما كه چهل نفر بوديم عرضه داشت و فرمود: اين امام شما بعد از من و #جانشين من بر شماست، او را اطاعت كنيد و بعد از من متفرّق نشويد ...».
📚کمال الدین ج2 ص 435_ الغیبه طوسی ص 357
💠روایات تولد امام زمان علیه السلام بسیار فراتر از این مقدار است که می توانید انبوه این روایات را از منابع مختلف و معتبر شیعه در آدرس های زیر مشاهده کنید ؛
📚الکافی ج 1 ص 514 به بعد _ کمال الدین ج 2 ص 429 به بعد _ بحار الانوار ج 51 ص 150 به بعد و ج51 ابواب 1_ 18_ 19 و ..._ منتخب الاثر ج 1 ص 367 به بعد
❕ممکن است برخی به #اسنادی که ارائه شد اشکال سندی بگیرند ، این افراد توجه ندارند که بر اساس مبنای صحیح و مورد اتفاق بزرگان شیعه که معروف است به مبنای « موثوق الصدوری » در صحت روایات ، تمام روایات مذکور که در کتب معتبر آمده است صحیح و قابل اعتمادند چرا که کثرت نقل و قرائن فراوان دیگری بر #صحت آنها گواهی می دهد و ضعف سند سبب سلب #اعتماد نمی شود
❕از این گذشته ما قبلا #تواتر و قطعی بودن روایات وجود امام زمان علیه السلام را ثابت کرده ایم ، با اثبات تواتر جایی برای تردید در این مساله باقی نمی ماند .