eitaa logo
مدح و متن اهل بیت
9.6هزار دنبال‌کننده
19.1هزار عکس
21.3هزار ویدیو
1.5هزار فایل
@Yas4321 ارتباط با ادمین @Montazer98745 ارتباط با مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ رمان ناحله مردای فامیل دوماد و اونایی به ریحانه محرم نبودن با آرزوی خوشبختی براشون از خونه خارج شدن ریحانه و شوهرشم مشغول امضا کردن بود گفتم بیکار واینستم نزدیک عروس و دوماد شدم و ازشون عکس گرفتم بلاخره امضاهاشون به پایان رسید ریحانه و روح الله و از جاشون بلند کردن به روح الله گفتن شنل ریحانه و واسش باز کنه شنلش و باز کرد و از سرش در آورد دوباره همه دست زدن و رو سر ریحانه وشوهرش گل و نقل پاشیدن بعد از اینکه حلقه زدن بابای ریحانه رفت و بوسیدشون بعدشم دستشونو تو دست هم گذاشت بابا روح الله هم اومد بینشون ریحانه وبغل کرد و سرش و بوسید روح الله هم بغل کرد هر کدومشون ب ریحانه و شوهرش هدیه میدادن داداش بزرگتر ریحانه ،علی به روح الله و ریحانه هدیه ای داد و بغلشون کرد محمد رفت سمتشون شیطنت خاصی تو چشماش بود خواهرش و طولانیی تو بغلش گرفت ریحانه ام از چشماش مشخص بود به زور جلو اشکاش و گرفته بود حسودیم شد بهشون و برای هزارمین بار دلم خواست برادر داشته باشم محمد ریحانه و از خودش جدا کرد از جیبش یه جعبه ای و در آورد بازش کرد و از توش یه گردنبند بیرون آورد دور گردن ریحانه بستش وپیشونیش و بوسید یه انگشتر عقیقم به روح الله هدیه داد ناراحت شدم وقتی یاد خلاء های زندگیم افتادم من همیشه همه چی داشتم و بازم یه چیزی کم داشتم سرم پایین بود و نگام ب دوربین تو دستم که متوجه شدم ریحانه داره صدام میکنه گیج سرم و اوردم بالا که دیدم همه نگاها رو منه به خودم اومدم و خواستم دوربین وبیارم بالا که یکی از دختر خاله های ریحانه که از همه بدتر نگاه میکرد بهم نزدیک شد چادری بود ولی خیلی جلف از اونایی ک داد میزدن ب زور چادر سرشون کردن ارایش زیادی داشت و موهاشم مشخص بود دوربین وبا یه لبخند مسخره از دستم کشید با تعجب بهش نگاه کردم رفت عقب لنز دوربین و گرفت طرف ریحانه اینا و ازشون عکس گرفت محمدد دوباره اخماش بهم گره خورد ریحانه و روح الله ام سعی میکردن لبخند بزنن دوربین و که اورد پایین محمد سرش و خم کرد و ب ریحانه چیزی گفت ک فهمیدم ریحانه گفت + من چیی بگممم؟ دوباره محمد یچیزی بهش گفت ریحانه ام کلی سرخ و سفید شد و گفت +فاطمه جون میشه یه باردیگه ازمون عکس بگیری ؟ فهمیدم که محمد مجبورش کرده اینو بگه ولی دلیلش و نمیدونستم بیچاره ریحانه خیلی ترسیده بود دختر خالش دوربین و انداخت بغلم و یه پوزخند کاملا محسوسم به محمد زد محمد یه لبخند مرموز رو صورتش نشست خواهر و شوهرخواهرشو بغل کرد و با لبخند ب لنز خیره شد ازشون عکس گرفتم و دوربین و گذاشتم رو میز رفتم و یه گوشه نشستم محمد اینا هنوز بالا بودن که یهو صدای آهنگ بلند شد همه باتعجب نگاه میکردن همون دخترای فامیل ،جیغ کشیدن و با قر اومدن وسط داداشای ریحانه و روح الله اخماشون رفت تو هم علی دست محمد و گرفت و بهش گفت +ولشون کن اینارو بیا بریم محمد جواب داد +ینی چی ولش کن حداقل صداشو کمتر کنن همسایه ها اذیت میشن با دیدن قیافه سرخ ریحانه رفتم کنارش نشستم بهش گفتم _چیشدههه عروس خانوم چرا انقدر ترسیدی ؟ +میترسم دعوا شه فاطمه _دعوا چرا ؟ +ببین این دختر خاله های من با محمد مشکل دارن _سر چی؟چرا؟ +سلما همون دختره که دوربین و ازت گرفت به قول خودش به محمد علاقه داره .بعد محمد خیلی ازش بدش میاد یه اتفاقایی افتاد بینشون که الان سر جنگ دارن باهم.خواهراش یجورایی میخوان حرص داداشم و در بیارن نمیدونم چیکار کنم.تو نمیشناسی محمدو .یه چیزایی و نمیتونه طاقت بیاره _هرچی باشه کاری نمیکنه که مراسمت بهم بریزه اینو مطمئن باش + خداکنهه پدر ریحانه اومد دم در و +آقا محمد بیا پسرم کارت دارم محمد ک تا الان تمام زورش و زده بود تا بره و با سلما اینا برخورد کنه با حرف پدرش احتمالا بیخیال شد داشت میرفت بیرون ک وسط راه برگشت رفت طرف دستگاه با لبخند سیمش و کشید و گرفت تو بغلش وقتی درمقابل نگاه متعجب همه داشت میرفت بیرون به ریحانه گفت +ریحانه جون من اینو میبرم یخورده اختلاط کنم باش صدای خنده جمع بلند شد الان فقط خانوما بودن داخل شالم و از سرم در اوردم و رفتم کنار ریحانه یه چندتا سلفی باهم گرفتیم ایستادم کنارش دوربین و داد ب یکی از فامیلاشونو گفت ازمون عکس بگیره عکسامونو که گرفتیم نشستیم و گرم صحبت شدیم ریحانه ام دیگه استرس نداشت و همش در حال خندیدن بود یکی از خانومای فامیلشون یه قابلمه برداشت وبا ریتم روش ضربه میزد بزور ریحانه رو بلند کردن دورش چرخیدن و اوناییم که میتونستن با اون ریتم تند برقصن رقصیدن البته همش واسه خنده بود یه ساعت دیگه که گذشت به ردیف نشستیم تا آقایون شام و ب یارن چند نفر اومدن تو و بقیه بیرون دم در کمک میکردن محمدم پشت در سینی هارو میداد دستشون
🌿اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاء رمان ناحله بعد از شام رفتم پیش ریحانه وهدیه ام و بهش دادم چون فرصت نشد چیزی بخرم واسش پولشو گذاشتم تو یه پاکت شیک و بهش دادم زنگ زدم به بابام که گفت یه ربع دیگه میرسه نگام به روح الله و ریحانه بود‌که داشتن میخندیدن. از ته دلم از خدا خوشبختیشونو آرزو کردم و واسش خوشحال بودم الان به این نتیجه رسیدم ازدواج تواین سن چندان بدم نیست! بابام که زنگ زد پاییزیم وپوشیدم و ازشون خداحافظی کردم و رفتم بیرون کنار در پدر ریحانه ایستاده بود از اونم تشکر کردم که خیلی گرم جوابمو داد خیلی ازش خوشم اومده بود آدم مهربونی بود ومثله بچه هاش شخصیت جالبی داشت ! رفتم طرف ماشین پدرم که اونم اومد .بابا به احترامش پیاده شد و بهش دست داد تو همین حین چشمش به محمدم خورد .اونم اومد نزدیک تر و با بابام خداحافظی کرد نشستیم تو ماشین و برگشتیم سمت خونه از تو آینه بغل چشمم بهشون بود داشتن باهم حرف میزدن و نگاهشون به ماشین ما بود نفس عمیق کشیدم و به این فکر کردم چه شب خوبی بود تو همین فکرا بودم که رسیدیم خونه! سریع از ماشین پیاده شدم‌و با عجله رفتم بالا . مامان با دیدنم پشت سرم اومد +علیک سلام چطور بود؟ خوش گذشت؟ سرمو تکون دادمو _عالییییی مامان جون عالییی باهم رفتیم تو اتاقم مشغول عوض کردن لباسام شدم و براش توضیح میدادم که مراسمشون چطور بود ‌ گوشیمو برداشت و عکسا رو دونه دونه نگاه کرد رفتم کنارش نشستمو مشغول باز کردن موهام شدم . هی ازشون تعریف میکردم و مامانم با دقت گوش میکرد ‌ اخر سرم اروم زد پس کلمو +یاد بگیر دختره از تو کوچیکتره شوهر کرده تو دو هفته حالا تو اون مصطفیِ بدبختو... دستموگذاشتم رو لبش و نزاشتم ادامه بده و درگوشش گفتم _مامان جان ببین من ایشونو دوس_نَ_دا_رَم مامان یه پشت چش نازک‌کرد و از اتاق رفت بیرون که خودمو با یه حرکت پرت کردم رو تخت و دراز کشیدم. _ نمیتونستم نفس بکشم! هیچیو نمیدیدم انگار داشتم تو دریایِ تاریکی غرق میشدم! یا شایدم یه جا زنجیر شده بودم ! هی دست و پا میزدم ولی هیچی به هیچی! حس میکردم یکی چشمامو گرفته نمیزاره جایی و ببینم ! سیاهی،سیاهی و سیاهیِ مطلق! خیلی حالم بد بود مدام گریه میکردم و کمک میخواستم! همینطور دور خودم میچرخیدم که یا هاله ای از نورُ حس کردم که داره میاد سمتم! با وجودِ اون نور متوجه شدم دارم تو سیاهی عمیق فرو میرم! حالت خیلی عجیبی بود . داد میزدم و گریه میکردم . همه صورتم از گریه خیس شده بود. میدوییدم سمت نور ولی.... به من نزدیکتر میشد و من سعی میکردم بهش برسم ولی بی فایده بود دیگه فاصلمون خیلی کم شده بود و به راحتی میتونستم ببینمش. یه تابوت از نور بود . یه نیروی محکمی منو با خودش میکشید . دستمو گرفتم بهش تا غرق نشم. نمیدونم چیشد که یهو از اون سیاه چالِ وحشتناک دور شدم . انقد دور شدم که شبیهِ یه نقطه دیده میشد. میخواستم ببینم چی نجاتم داده، نگاه کردم دیدم دستم رو یه تابوتِ که روش نوشته ۱۸ و توشم یه جنازس. جیغ زدم ولش کردم . دوباره همه چی سیاه شد! تار، مبهم و دوباره سیاهیِ مطلق! دوباره پرت شدم تو همون سیاهی. همش جیغ میزدم و گریه میکردم! که با فشار محکمی رویِ بازوم بیدار شدم! +فاطمه!!!! فاطمهههه پاشو!پاشو ببینمتتتت از ترس زیاد جمع شده بودم . همه ی صورتم و لباسام خیس بود . مامان نشست رو تخت و بغلم کرد . تو بغلش آروم گریه میکردم . تو گوشم گف +هیس بسه دگ نبینم اشکاتو عزیز دلم !!! اشکامو با انگشتاش پاک کرد و رو موهامو بوسید . ___ کل روز تو فکر خوابی که دیدم بودم. دقیقا یه هفته مونده بود به عید ! هیچ حسی واسِ سالِ نو نداشتم . با بچه هام قرار گذاشتیم دیگه نریم مدرسه! چون بعدِ عید دیگه تعطیل بودیم . درسامونم تموم شده بودو فقط دوره میکردیم و تست میزدیم . واقعا روزای کسل کننده ای بود اصلا این سال سالِ منفوری بود ! پر از استرس پر از درس اه ‌ ازین حالِ بدم خسته شده بودم ! دست از صبحونه خوردن کشیدم و رفتم تو اتاقم. از تو کتابخونه تست جامعِ سوالایِ کنکورِ شیمیمو در اوردم و مشغول شدم . هر کدوم از سوالا تقریبا دو دیقه وقتمو میگرفت .کلافه موبایلمو گرفتمو به مشاورم زنگ زدم. _الو سلام +سلام عزیزم خوبی؟ _چه خوبی چه خوشی ؟ اقا من اصن کنکور نمیدم‌منصرف شدم . +فاطمه باز زدی جاده خاکی ؟ این حرفا چیه ؟ الان وقتِ جمع بندیه آخراشه به همین راحتی جا زدی؟ _بابا حالم بهم خورد از درس!!! +خب دیگه بسه ادامه نده تا نیومدم بزنم تو گوشت! چی میخونی؟ _شیمی +خب پس بگو !!! _اه!حالا چیکار کنم؟ +برو تلویزیون ببین یکم استراحت کن بعد شروع کن ! کلافه یه باشه ای گفتمو تلفنو قطع کردم. انگار خودم بلد نیسم این کارارو . بدون اینکه توجه ای ب حرفش کنم دوباره نشستم سر کتابم و سعی کردم تمرکز کنم و تست بزنم! تو فکر بودم که مامان صدام زد
10.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐هر کسی این کلیپ را ساخته شیر مادر حلالش ، یادگاری از من برای شما 💚
💠نکات کلیدی جزء 💠 1- مراقب باشید که هیچ تجارت و دادوستدی شما را سرگرم دنیا نکند و از نماز و یاد خدا غافل نشوید. (نور: 37) 2- به زنان پاک‌دامن تهمت ناموسی نزنید که شامل عذاب خاص آبرو ریختن در دنیا و آخرت می‌شود. (نور: 23) 3- کارهای زشت و زننده را در بین مسلمانان رواج ندهید و با زبان و قلم آبروی مردم را نریزید. (نور: 19) 4- با حضور قلب نماز بخوانید، از کار و سخن بیهوده فرار کرده، به فقرا کمک مالی دهید و پاک‌دامن باشید. (مؤمنون: 1-5) 5- اگر صاحبخانه آماده پذیرایی نبود، عذرش را بپذیرید و خود را به صاحبخانه تحمیل نکنید و بدون ناراحتی بازگردید. (نور: 28) 6-آقایان و خانم‌ها نگاه ناپاک به نامحرم نداشته و پاک دامن باشید چرا که بذر شهوت را در دل می‌نشاند. (نور: 30 و 31) 7- بدی‌ها را با نیکی پاسخ دهید، و به دنبال انتقام و مقابله به متل نباشید که از وسوسه‌های شیطان است. (مؤمنون: 96) 8- خانم‌ها! با زیور و آرایش خود، در جامعه جلوه‌گری نکنید و با روسری، گردنتان را هم بپوشانید. (نور: 31) 9- برای دختران و پسران مجرد، مقدمات ازدواج را فراهم کنید که بهترین واسطه‌گری‌ها، واسطه‌گری در امر ازدواج است. (نور: 32)
@zekrroozane ذڪـر روزانہ - تحدیرجزء18(معتزآقائی).mp3
4.21M
جزء18 📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖 (تندخوانی) ⃣1⃣ توسط ❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖ امروز: يكشنبہ جزء هدیه به پیشگاه مقدس 🌹حضرت علي(عليه‌السلام) و 🌹حضرت فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) 💠وبه نیت: ظهور وسلامتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) طول عمر مقام معظم رهبری شفای بیماران اسلام وشادی ارواح طيبه شهداء ودر گذشتگان مؤمنین و مؤمنات ❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖
@zekrroozane ذڪـر روزانہ - ترتیل جزء18(مشاری_العفاسی).mp3
11.2M
جزء18 📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖 ⃣1⃣ توسط ❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖ امروز: یکشنبہ جزء هدیہ بہ پیشگاه مقدس 🌹حضرت علي(عليه‌السلام) و 🌹حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) 💠وبه نیت: ظهور وسلامتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) طول عمر مقام معظم رهبری شفای بیماران اسلام وشادی ارواح طيبه شهداء ودر گذشتگان مؤمنین و مؤمنات 📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖 ❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖
@zekrroozane ذڪـر روزانہ - ترنیل جزء18(سعدالغامدی).mp3
6.54M
جزء18 📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖🌹📖 8⃣1⃣ توسط ❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖ امروز: یکشنبہ جزء هدیه به پیشگاه مقدس 🌹حضرت علي(عليه‌السلام) و 🌹حضرت فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) 💐وبه نیت: ظهور وسلامتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) طول عمر مقام معظم رهبری شفای بیماران اسلام وشادی ارواح طيبه شهداء ودر گذشتگان مؤمنین و مؤمنات ❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖
💢↶ شرح دعای روز هجدهم ✍آیت اللہ مجتهدی تهرانی ره 【اَللَّهُمَّ نَبِّهْنِی فِیهِ لِبَرَکاتِ أَسْحَارِہ】 خدایا مرا متنبه کن تا از برکات سحرهای ماہ رمضان استفادہ کنم و اهل سحر باشم و طوری نباشد که فقط برای سحری خوردن بلند شوم و اهل نماز شب و دعای سحر نباشم سعی کنید در طول سال از سحرها استفادہ کنید هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یُمن دعای شب و وِرد سحری بود خدایا توفیق بهرہ برداری از برکات سحر را روزی من کن حتی کسانی که نمی‌توانند روزہ بگیرند سحرها بیدار باشند تا از برکات سحر استفادہ کنند 【وَ نَوِّرْ فِیهِ قَلْبِی بِضِیَاءِ أَنْوَارِهِ】 خدایا قلب مرا نورانی کن به روشنائی انوار سحر بخاطر اینکه سحر یک نورانیتی دارد خدایا به آن نور سحر قسمت می‌دهم که قلب ما را نورانی کن الآن قلب‌های ما زنگ زدہ است الآن من خودم را می‌گویم قلب من هم دچار زنگار است خود من به احوالات گذشته خودم که نگاہ می‌کنم می‌بینم که آن آدم چهل سال پیش نیستم دعای کمیل را که می‌خواندم شاید حدود سه ساعت طول می‌کشید و اصلاً یک پلک بر هم زدن خسته نمی‌شدم شصت و سه سال قبل که در مشهد بودم مرحوم کلباسچی که شرحی بر دعای کمیل هم از ایشان منتشر شدہ است به نام «انیس اللیل» در صحن مسجد گوهرشاد دعای کمیل می‌خواندند آن هم از حفظ و با چه حال و هوائی اما الآن که به خودم نگاہ می‌کنم دیگر آن حال نیست محیط چه کارها که با ما نمی‌کند چرا چشم ما آلودہ شدہ؟! چرا گوش ما آلودہ شدہ؟! و همه چیز ما عوض شدہ است لذا دعا دعای خیلی خوبی است که از خدا بخواهیم قلب و دل ما را نورانی کند 【وَ خُذْ بِکُلِّ أَعْضَائِی إِلَی اتِّبَاعِ آثَارِهِ】 خدایا تمامی اعضاء مرا طوری قرار بدہ که از آثار تو پیروی کنم طوری باشم که چشم و دست و همه اعضاء و جوارحم از آثار و برکات تو پیروی کند 【بِنُورِکَ】 اما به نور خودت خدایا تو را به نور خودت قسم می‌دهم که این حاجت من را برآوردہ کنی ممکن است بپرسی که مگر خدا نور دارد؟ می‌گویم: بله «اَللہ نور السَّموات وَالاَرض» 【یَا مُنَوِّرَ قُلُوبِ الْعَارِفِین】 ای خدائی که به نور خودت قلب عارفین را نورانی کرده‌ای منظور از عارف کسی نیست که از عرفان دم می‌زند و حرف از وادی عشق می‌زند و خود آراسته به آداب اهل معرفت نیست گاهی امام از عرفان می‌گوید و یک زمانی آدمی که محاسن ندارد از عرفان دم می‌زند و بین این دو تفاوت است شما جوانان الآن که دل‌های شما پاک و نورانی است مواظبت از حریم قلبتان کنید و دری محکم و آهنین بر آن بسازید تا شیطان بر دل شما راہ پیدا نکند و اگر امروز و فردا بکنید دیر می‌شود در روایت آمدہ است که عمر به چهل سالگی که رسید شیطان بر پیشانی شخص گناهکار بوسه می‌زند و می‌گوید: کار تو دیگر تمام شدہ است چرا که دل تبدیل به ویرانه شدہ است و خرابه‌ای بیش نیست خوشا به حال جوان‌هائی که قدر نعمت جوانی را می‌دانند
19.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴تصاویر کمتر دیده شده از لحظات نفس‌گیر در عملیات رمضان 🌷در تیر ماه ۱۳۶۱ و حضور فرماندهان ارشد جنگ در خط مقدم و مجروحیت رزمنده بیسیم‌چی... 🌷شادی ارواح طیبه شهدا صلوات
7.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤در آستانه ی شب قدر حرم امیرالمومنین علیه السلام سیاه پوش شد...
29.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥معجزه قرآنی در کاشان ☑️ثنا نظری ۷ ساله دختری که از سه سالگی حافظ کل قرآن مجید به پنج زبان جهان گردیده امروز مهمان کاشانی ها و امام جمعه محترم شهرستان کاشان بود.