هر كدام از ما چیزی را كه برایش
با ارزش بوده از دست میدهد.
موقعیتهای از دست رفته٬
احساساتی كه هرگز نمیتوانیم
دوباره به دست بیاوریم.
این بخشی از آن چیزیست كه
معنیاش زنده بودن است. اما
درون سرمان اتاق كوچكی است
كه آن خاطرات را در آن نگه
میداریم.
اتاقی شبیه قفسههای توی این
كتابخانه. و برای درک عملكرد
قلبمان باید مدام كارتهای مرجع
جدید درست كنیم.
باید هر چندوقت یكبار چیزها را
گردگیری كنیم٬ آنها را هوا بدهیم٬
آب گلدانها را عوض كنیم.
تو برای ابد در كتابخانهی
خصوصی خودت زندگی میكنی.
-هاروکیموراکامی
چه خواهش ها در اين خاموشيِ
گوياست، نشنيدي؟
تو هم چيزي بگو، چشم و دلت گوش
و زبان دارد
-هوشنگابتهاج
ميليون ها انسان تصميم گرفته اند
كه ديگر احساساتى نباشند،
پوست كلفت شدند؛
تا ديگر كسى نتواند آزارشان دهد،
اما به بهايى گزاف!
كسى نميتواند آزارشان دهد؛
اما دیگر كسى نميتواند شادشان هم
كند!!
سرچشمه ترس تو همین است
این فشار در قفسه سینه
از آن است که زندگی نازیسته
میخواهد سینه ات را بشکافد و
قلبت زمان را میشمرد
و طمع به زمان همیشگی است
زمان میبلعد و میبلعد و
چیزی باقی نمیگذارد.
-ونیچهگریهکرد
شیفتهی چیزهای ساده و عادی هستم،
آنها آخرین پناهِ روحهای پیچیدهاند...
-اسکاروایلد
آدمها میآمدند که بروند، اما
صدای خندهشان در اتاق،
بوی عطرشان روی تخت، جایخالیشان
در جایجایِ خانه هنوز حس
میشود.
ستارههایی که دور زخمها کشیده
شده میدرخشند.
تمام زخمهای ایجاد شده بدون مرهم
میمانند.
در لابهلای خاطرات و در پسِ ذهن
هنوز آدمهای از دسترفته
میخندند، راه میروند،
مرا در آغوش میکشند.
همین است که آزارم میدهد.
همین است که زخمهایم را به
خـونریزی وا میدارد.
همین است که اندک اندک
مرا به مرگ میکشاند.
مدهوش..
از زاهد بی مغز مَجو معرفت عشق کَف از دل دریا چه خبر داشته باشد... -صائبتبریزی
دوری از بزم تو عمریست که حرمان من است
زدم و می زنم از دست غمت داد هنوز
-شهریار
خاطراتی هست که آدمهایش
رفتهاند، این خاطرات غـمانگیـز
است، ولی آن خاطراتی که
آدمهایش حضور دارند
اما شبیهِ گذشته نیستند
بسیار دردناکتر است.
-نزارقبانی