واقعا همه چیز اونجور که فکر میکنیم راحت و زیبا و فانتزی نیست ؛ عشق خیلی پیچیدهست و درک کردن "احساس" خیلی آزار دهندهتر از چیزیه که همه در روزمره تجربش میکنن ... حقیقتشو بخواید میتونم بگم دیوانگی کردم شاید بگم "اشتباه کردم" و درباره گفتنش هم پشیمون نشم .
آره عشق زیبا بود آموزنده بود شیرین بود و لذتبخش ولی همزمان با تمام اینها عشق عمیق بود و سنگین بود و سوزاننده و آسیبزا ؛ اونقدر سخت بود که خیلی جاها تو مسیر کم و آوردم و نشستم و تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت بلند نشم ..
بعد از تجربه کردنش فهمیدم که عاشق بودن واقعی با اون چیزی که ازش تصور دارن انسانها زمین تا آسمون متفاوته و هر احساسی رو نمیشه عشق نامگذاری کرد .
برام عجیب بود و دردناک و خردکننده و داغ ولی ميدونيد حقیقت چیه؟ مهمترین ویژگی عشق تعجببرانگیز بودنشه!! عشق عجیبه واقعا عجیبه کاملا عجیب و غیرقابلدرک و شگفتآوره .. برای همینه که من بعد از یادآوری تمام اون شکنجه و عذابی که تو مسیر این عشق تجربه کردم و تایپ کردن دونه به دونه این حروف از سختی های این احساس هنوز میتونم بگم که من لذت بردم!!
من از تمام سنگینیها و شکستگیها و خستگیها و رنجهایی که تو این مسیر بهم تحمیل شد لذت بردم و هنوز نمیتونم بگم که عطش و طمع من به چشیدن بیشترش ارضا شده ..
و بعد از یادآوری تمام اون سختیها من هنوز میگم که من راضیام از "عاشق بودن" و تمام موانع مسیرش ..
حتی منظورم اون فرد معشوق نیست و بدون اهمیت به این که اون فرد کیه و چه جایگاهی فیالحال تو زندگیم داره و در آینده ممکنه کجای زندگیم باشه (یا نباشه) فقط میخوام بگم که تا آخر عمرم از اون و خدای اون فرد ممنونم که بهم این فرصت رو دادن تا این عشقِ تلخ رو تجربه کنم چون واقعا ازش لذت بردم و میبرم (: