از الان تا سه روز قراره تو دانشگاه فرهنگیان باشیم .. جایی که آرزومه بیام درس بخونم 🙁
خوشحالم خیلی :)
من حقیقتش رو بخوام بگم خودمم نمیدونم چه احساسی رو دقیقا دارم تجربه میکنم این روزا و چطوری دارم میگذرونم شب و روزم رو چون کاملا سردرگمم و چیزی هم خیلی نمیگم اینجا مثل قبلا ولی امیدوارم تعریفی که بعدا از تایم "این دوره" خواهم داشت چیز خوبی باشه و ازش راضی باشم حتی اگه کاملا در حال لذت بردن هم ازش نباشم ولی فقط همین که بتونم راحت نفس بکشم و احساس کنم که دارم زندگی میکنم خوبه همین که بدونم این ثانیه و دقیقه و ساعتی که سپری شد بیهوده نبود و ممکنه من رو به خوشبخت بودن نزدیک کنه .. فقط میخوام بلاخره یه روزی برسه که شاد باشم و شاد زندگی کنم .
دور و نزدیکش مهم نیست فقط میخوام مطمئن بشم که اون روز وجود داره و بلاخره میرسه و من لبخند میزنم :(
دردای من خیلی پیچیدهس زخمای من خیلی عمیقه شکستگیهای من خیلی ناجوره و خلا های درونی من خیلی گود و تاریکن خیلی عجیب غریب تر از اون چیزی که آدما درکش کنن و بتونن بخاطرش برام دلسوزی و ترحم کنن خیلی بدتر از اون چیزی که آدما بخوان برام آرزوی بهبودی بکنن و سعی کنن بهتر بشم ..
همه اینا زیر سر خودمه و آدما دخالت چندانی تو به گند کشیده شدن حال من نداشتن(هر چقدرم بگم نداشتن ولی نصف این آسیبها بخاطر انسانهای دیگه بوده ولی خب) ترجیحا میخوام بگم که تمام این شکافهای ذهنی من بخاطر نقصها و کمبودها و اهمالکاری های خودم بوده چون خودم کم گذاشتم و خودم کم دیدم خودم رو و خودم کم رسیدم به خودم ..
هیچوقت اولویت اول خودم نبودم و اهمیت ندادم که چه بلایی داره سرم میاد و تو چه باتلاقی دارم فرو میرم ؛ در انتها دیدم زندگیم به چه گوهی کشیده شده🙏
پس از هیچکس انتظار ندارم درک کنه یا بخواد دلسوزی کنه و توقع داشته باشه که خیلی زود خوب بشم فقط ترجیح میدم توی این حال کثافتی که هستم رهام کنن و بذارن خودم به حال خودم بسوزم !
فقط ترجیح میدم اون آدمی که خودم ازش دادخواهی کردم به دادم برسه :(
اون آدم میتونه درستش کنه مگه نه؟ صرفا با بودنش .. چمیدونم بابا اه