در انتظارِ سرانجامِ وداع من با جهان، شاید روزی در سکوتی آرام فرا رسد بیآنکه اندوهی نمایشی در کار باشد. آرام، همانگونه که غروب بر شانهی آسمان مینشیند. من خواهم بود و نفسی که کوتاهتر از همیشه میشود، نفسی که آهسته برمیخیزد و بیادعا فرو مینشیند، چنانکه شمعی در پایانِ شب، بیجدال با تاریکی خاموش شود؛ چنانکه قطرهای در آغوشِ موجهایِ دریا ناپدید میگردد.
هدایت شده از Tweety
اگه تو هم قند روزای تلخ کسی نیستی این پستو فوروارد کن.