چه کردی با دل و جانم، که من از ریشه ویرانم
کَمی با من مُدارا کُن! مَگَر من خاکِ ایرانم؟:)
در هَوَس خیالِ او، همچو خیال گَشتِهاَم . . .
اوست گرفته شَهرِ دل، من به کُجا سَفَر کُنَم؟
لبانش میخندید؛
اما چشمانش چیز دیگری را میگفت ..
گویا غمی بزرگ را در خود مخفی کرده بود!'