هدایت شده از 𝙏𝙆꙰ Am!R
داستان علاقه من به قرمه سبزی خیلی قشنگ بود طوری که تو هیچ رابطه ای نمیشد پیدا کرد !
یه روز بدترین و چرت ترین غذا رو سفارش دادم و صرفا فقط برای تجربه این کارو کردم اما پشیمون شدم .
اونجا بود که عمویه گرامی با ولع داشت قرمه سبزی میخورد و من با حسرت داشتم نگاهش میکردم قطعا اگر اون نگاه من به یک آدم بود الان چندین سال عاشق هم بودیم ؛/
و الان حدودا چهار ساله که میزان علاقم به قرمه سبزی کم نشده برام جالبه اینکه بدترین غذایی که دوست نداشتم شده بهترین غذایی که دوست دارم میدونم موضوع چرتی برای نوشتنه اما....
دوست داشتم این خاطررو ثبت کنم و به اشتراک بزارم که هیچ وقت نخواید همه چیزو تجربه کنید مخصوصا در مورد غذا !
(من یه احمقه تجربه گرم)
_راشا
به نظر آدم ها لیاقت داشتن چنین عزیزی مثل من را ندارند .
بهتر است آدم های بهتری برای خود پیدا کنم نه من شما هم همینطور !
اما چطور در این دور زمانه یک آدمی پیدا کنم که تا آخر عمرم پایم باشد و در غم و اندوهم شریک باشد ؟
وجود ندارد غمگین ناراحت و سرشکسته هستم زیرا باید تا آخر عمر تنها بی کس و افسرده بمانم ،
آری آری که من در تمام طول عمرم همینگونه بود ام اما تنها بودن بهتر از این است ، که آدمی انتخاب کنم که یک روزی من را ترک کند ؛
که تمام طول مدتی که با من بوده مثل جان برایم عزیز بوده .
من قلب دارم قلب من می شکند من آدم هستم قلب روح عشق و علاقه دارم ظاهرا من را با یک درخت خشک اشتباه گرفته اید !
" تاسف می خورم تاسف می خورم زیرا انسانها پایبند بودن و تعهد را یاد نگرفتند"
_ چاکرتونم راشا