یه ادم دانا گفت «
«فرض کن یک مار نیشت زده،و به جای اینکه دنبال پادزهر بگردی،
دنبال مار بدویی تا بخواهی بفهمی که چرا نیشت زده،و بهش ثابت کنی که کارش اشتباه بوده و این حق تو نبود!»
از پیرمردی پرسیدند«چرا به کسی اعتماد نمیکنی؟»
پیرمرد لحظه ای سکوت مرد و جواب داد« چون الان هرکسی به فکر زنده ماندن خودشه به هر قیمتی که شده مردم اون بیرون منتظرن تا ازشون غافلگیر شی میخوان از ضعفتون سو استفاده کنن به قدری براتون ارزش قائل میشن که براشون سودمند باشی»
سربازی به شاهزاده زمان خودش گفت«من شمشیری داشتم که از تو محافظت کند اما تاجی برای داشتن تو نداشتم..»