اگه قبلاً دختر مهتاب رو نخوندی!
داستان از وقتی شروع شد که شینگین با مادرش، الهه ماه روی ماه زندگی میکردن ولی یه روز همه چیز ریخت بهم.
چون معلوم شد الهه ماه یه رازی داره که میتونه خشم خدایان آسمونی رو دوباره بیدار کنه !😭⚔⛓
شینگ ین مجبور میشه فرار کنه و توی سرزمین افلاک مخفی بشه اونجا یاد میگیره بجنگه جادو کنه و یواش یواش دل شاهزاده ی افلاک هم میبره🪷
ولی ته دلش فقط یه هدف داشت:
نجات مادرش!🙂❤️🩹
حس کردم شاید از دستم عصبی شده اما برام تعریف کرد که هوئی قهرمان داستان در اصل پدر واقعی منه و اونا عاشق هم بودن ولی بخاطر مشکلاتی از هم جدا شدن. . . حالا سوالای بیشتری توی ذهنم به وجود اومده!
افسانه ها میگفتن زمین بخاطر پرندگان آتشین در حال نابودی بود تا اینکه قهرمانی پیدا شد و اون پرندگان رو از بین برد🌟🧝🏼♂
قهرمانی به اسم هوئی همین موقع بود که مادرم کتاب رو با سرعت از دستم کشید و وقتی به چهره اش نگاه کردم دیدم غم توی چشماش از همیشه بیشتره..
وقتی از پینگئو ماجرا رو پرسیدم بهم گفت مادرم فقدان بزرگی رو تجربه کرده و نمیتونه بیشتر از این چیزی بگه من هیچی در مورد پدرم نمیدونستم اما حس میکنم این غم بزرگ مادرم مربوط به اون باشه یه روز که توی کتابخونه بودم به یه کتابی برخوردم که تا حالا ندیده بودم در مورد افسانه های سرزمین فانیها بود شروع کردم به خوندن کتاب . .👀