eitaa logo
قــــــ☕هوـہ و کتاب
41 دنبال‌کننده
230 عکس
184 ویدیو
3 فایل
اینجا یه جای گرم و دنجِ :))✨️ واسه‌ لذت بردن از لحظه هامون🕯 ִ° ⋆🕰★☕️𓍢ִ໋ پس بیا برای چند لحظه هم که شده باهم کتاب بخونیم و لذت ببریم🪔 نظرات و پیشنهادات: 🫂💗 https://daigo.ir/secret/31622790077 کپی؟مگه کتابخون ها هم کپی میکنن؟!🐓✨ᯤ
مشاهده در ایتا
دانلود
منو تو برای هم ساخته نشدیم :) ✨️
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزر کتاب روز روزگاری دل شکسته 💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگه قبلاً دختر مهتاب رو نخوندی! داستان از وقتی شروع شد که شینگین با مادرش، الهه ماه روی ماه زندگی میکردن ولی یه روز همه چیز ریخت بهم. چون معلوم شد الهه ماه یه رازی داره که میتونه خشم خدایان آسمونی رو دوباره بیدار کنه !😭⚔⛓
شینگ ین مجبور میشه فرار کنه و توی سرزمین افلاک مخفی بشه اونجا یاد میگیره بجنگه جادو کنه و یواش یواش دل شاهزاده ی افلاک هم میبره🪷 ولی ته دلش فقط یه هدف داشت: نجات مادرش!🙂❤️‍🩹
بجز من و مادرم و پینگئو کس دیگه ای در قصر زندگی نمیکرد گاهی اوقات که نصفه شب از خواب بیدار میشدم مادرم رو کنار ایوان میدیدم که با غمی بزرگ به سرزمین پایین نگاه میکنه. . . من و مادرم روی ماه زندگی میکنیم مادرم الهه ماهه و مردم فانی روی زمین اونو میپرستن... حداقل این چیزی بود که فکر میکردم!🥲
حس کردم شاید از دستم عصبی شده اما برام تعریف کرد که هوئی قهرمان داستان در اصل پدر واقعی منه و اونا عاشق هم بودن ولی بخاطر مشکلاتی از هم جدا شدن. . . حالا سوالای بیشتری توی ذهنم به وجود اومده! افسانه ها میگفتن زمین بخاطر پرندگان آتشین در حال نابودی بود تا اینکه قهرمانی پیدا شد و اون پرندگان رو از بین برد🌟🧝🏼‍♂
قهرمانی به اسم هوئی همین موقع بود که مادرم کتاب رو با سرعت از دستم کشید و وقتی به چهره اش نگاه کردم دیدم غم توی چشماش از همیشه بیشتره.. وقتی از پینگئو ماجرا رو پرسیدم بهم گفت مادرم فقدان بزرگی رو تجربه کرده و نمیتونه بیشتر از این چیزی بگه من هیچی در مورد پدرم نمیدونستم اما حس میکنم این غم بزرگ مادرم مربوط به اون باشه یه روز که توی کتابخونه بودم به یه کتابی برخوردم که تا حالا ندیده بودم در مورد افسانه های سرزمین فانیها بود شروع کردم به خوندن کتاب . .👀
مادرم هیچوقت چیزی رو کامل برای من تعریف نمیکرد... درست مثل زمانی که راجب یسری نقطه های نورانی توی سرم بهش گفتم من حس میکردم اونا یه چیز جادویی باشن ولی اون بهم گفت به نورا اهمیت ندم و خودشون از بین میرن. اما این نورا عادی نبود و اتفاقی افتاد که هیچ وقت فکرشو نمیکردم... 🌚🖇
-دختر مهتاب💙🌚. ژانر:عاشقانه و فانتزی    تعداد صفحات:۵۳۶📖