پاک کن چهرهٔ حافظ به سرِ زلف ز اشک
ور نه این سیلِ دَمادَم بِبَرَد بنیادم
[ماهِمیانِبرکه🇵🇸']
_
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حالِ «هجران» تو چه دانی که چه مشکل حالیست؟
مردم دیده ز لطفِ رخِ او در رخِ او
عکس خود دید، گمان برد که مشکین خالیست
میچکد شیر هنوز از لبِ همچون شکرش
گر چه در شیوهگری هر مژهاش قَتّالیست
ای که انگشتنمایی به کرم در همه شهر
وه که در کارِ غریبان، عَجَبَت اِهمالیست
بعد از اینم نَبُوَد شائبه در جوهرِ فرد
که دهانِ تو در این نکته خوش استدلالیست
کوهِ اندوهِ فراقت به چه حالت بکُشد؟
حافظِ خسته که از ناله تنش چون نالیست
اگر به شهر روی طعنه های رهگذران
اگر به خانه بمانی غم در و دیوار
-#فاضل_نظری🌔-