#روانشناسی_کودک | #مقدمه
❗️ روشهایی برای تقویت فن بیان و مهارت های ارتباطی کودکان ❗️
💢👈 #10_راهکار_برای_تقویت_فن_بیان_در_کودکان
بعضی از کودکان انقدر جذاب صحبت می کنند که محال است از صحبت کردن آنان خسته شویم، احتمالا شما هم دلتان می خواهد که فرزندی خوش زبان و با مهارت ارتباطی بالا داشته باشید.
➕👈 1ـ بیش از حد اشتباهات فرزندانمان را اصلاح نکنیم
➕👈 2 ـ پذیرفتن کودک خود به عنوان یک هم صحبت کامل
➕👈 3ـ به کودک خود فرصت بدهید و صبر کنید
➕👈 4 ـ یک الگوی خوب برای فرزندتان باشید
➕👈 5 ـ تلویزیون را خاموش کنید.
➕👈 6 ـ خواندن و خواندن و خواندن
➕👈 7 ـ سوال هایی با پایان باز از کودکان بپرسید
➕👈 8 ـ واژه ها و کلمات را تکرار کنید
➕👈 9 ـ نتیجه گیری کنید و آن را توضیح دهید
➕👈 10 ـ تشویق کردن کودک به خاطر حرف زدن
👈 #ادامه_دارد 😊
join 👉 @mah_mehr_com
┄┄┅┅✿🍃❀💞❀🍃✿┅┅┄
#عید_غدیر
#داستان
سوهانی با طعم غدیر😋
قسمت اول
بابا میخواست به مسافرت🚌 برود کلافه ام میکرد ، ده بار صدایم میکرد و سفارش هایش را تکرار میکرد، همه را حفظ شده بودم😞
_حواست باشد برای مادرت 🧕داروهایش را بگیری ❗️
_یک سر به باشگاه داداش کوچکت بزن، نزار تنها برود خیابان خطرناک است❗️
_حتما به مغازه سر بزن به کارگرها سپرده ام اما خب تو پسرمی و فرق میکند😌 ؛ سفارش ها را چک کن کار را خراب نکنند ، داری میایی بسته های سوهان یادت نرود‼️
این قدر میگفت و سفارش میکرد که بعضی وقتها با خودم میگفتم: ای بابا! کاش نرفته بود اینقدر سفارش میکند که ادم استرس میگیرد😒
ولی ته دلم خوش حال میشدم 😉وقتی بابا نبود احساس میکردم بزرگ تر شدم و بقیه به حرفهایم بیشتر گوش میدهند ، به کار هایم بهتر می رسیدم حتی صبح ها زودتر بیدار میشدم👏
از بچگی یادم مانده که بابا یک هفته مانده به #عید_غدیر سرش شلوغ میشد ، مغازه سوهانی داشت و به مناسبت عید غدیر سفارش ها زیاد میشد ☺️
ولی هیچ چیز نمیتوانست مانع رفتن به خانه پدری اش شود،
بابا بزرگ توی مسجد محله جشن میگرفت 🎊🎉🎁
#ادامه_دارد
#عید_غدیر
#مبلغ_غدیر_باشیم
@mah_mehr_com
#قصه_های_پیامبران
🌼حضرت نوح
سلام علی نوح فی العالمین
سلام همه بر نوح (صافات آیه 79)
لقب:
شیخ الانبیا، عبدالغفار، عبدالملک، عبدالعلی. به خاطر این که اذیت و آزارهای زیادی را تحمل کرد.
نوح یعنی کسی که نوحه گری و نصیحت زیادیمی کرد.
نام پدر: لامک
نام حضرت نوح در 29 سوره ی قرآن آمده.
حضرت نوح اولین پیامبر اولعزم بود که برای هدایت انسانها انتخاب شد. حضرت نوح دارای کتاب بود و او در آغاز هر کاری بسم الله و در پایان هر کاری الحمدالله میگفت.
حضرت نوح بیشترین عمر را کرده و در این مدت ناتوان نشد و حتی یک دندان او نیز نیفتاد. بعضی عمر او را 1000 سال یا 2800 سال گفته اند.
در زمان حضرت نوح مردم بت پرست بودند و سنگها را میپرستیدند. حضرت نوح از طرف خدا مامور شده بود تا مردم را از نادانی و بت پرستی نجات دهد.
حضرت نوح همان طور که به عصایش تکیه داده بود. عرق را از روی پیشانی خود پاک کرد و با صدایی بلند که به همه جا میرسید گفت:
-ای مردم، خدا را بپرستید. که خدایی جز خدای یگانه وجود ندارد.
مردی که از آن جا میگذشت دست روی گوش خود گذاشت و گفت:
-باز این نوح شروع کرد.
و از آن جا دور شد. حضرت نوح بی توجه به او ادامه داد:
-من از طرف خدا برای راهنمایی شما آمدم. خدایی که مهربان و یگانه است. خدا انسانها را آفرید و برای راحتی شما نعمتهای زیادی را به وجود آورد.
در همین لحظه بود که مردی فریاد زد:
-ای نوح بس کن، خودم از هر چیزی که تو میگویی برتریم چگونه خدای تو را بپرستیم.
نوح گفت:خدایی که به شما نعمتهای زیادی بخشید و باغها و میوهها را برای خوردن شما آفرید. دست از بت پرستی بردارید و از گناهان خود توبه کنید.
آن مرد سنگی از روی زمین برداشت و به سوی حضرت نوح نشانه گرفت و با عصبانیت گفت:
-تمام کن این حرفهای بیهوده و دروغت را، اگر بیشتر از این ادامه بدهی با سنگ تو را خواهیم کشت.
و در حالی که از کنار یکی از پسران حضرت نوح که اسمش کنعان بود میگذشت، به طوری که او بشنود گفت:
-می بینی، میبینی، پدرت دیوانه است او سالهاست همین حرفها را تکرار میکند.
بعد از رفتن آن مرد، حام رو به حضرت نوح گفت:
-ای پدر دست بردار، چرا با این حرفها باعث مسخره ی مردم و من میشوی.
حضرت نوح میخواست، پسرش را نصیحت و راهنمایی کند که او با خنده از آن جا دور شد.
هر بار که حضرت نوح میخواست مردم کافر را به سوی خدا دعوت کند. آنها گوش نمی دادند و میگفتند، نوح دیوانه شده.
و سعی میکردند که او را با اذیت و آزار ساکت کنند. نوح با خدای خود راز و نیاز میکرد و از خدا میخواست تا کمکش کند. بعد از این که با خدا درد و دل میکرد آرام میشد و دوباره به راهنماییها و نصیحتهایش ادامه میداد.
یک روز، حضرت نوح داشت با تعداد کمی از مردم زحمتکش که کارشان نجاری و صنعت گری بود حرف میزد.
-این بتها همه از سنگ هستن، این بتها نمی توانند برای شما کاری کنند. نمی توانند انسانها و حیوانات و هر چیزی که در زمین هست را به وجود بیاورند. خدای یگانه و بزرگ آفریننده ی همه ی موجودات روی زمین است.
مردم که تعداد اندکی بودند به حرفهای حضرت نوح گوش میدادند. در همین لحظه بود که صدای خنده ای به گوش رسید و یک نفر فریاد زد:
ای نوح، هر بار که تو را میبینیم در حال گفتن همین دروغها هستی. خسته نشدی بس که تکرارشان کردی! از این که این مردم فقیر و مثل خودت دیوانه را به دور خودت جمع کردی چه سودی نصیبت میشود.
نوح با صدای بلند و رسای خود گفت:
-من از طرف خدا، همان خدایی که یگانه و مهربان است آمده ام تا از شما بخواهم دست از این بتها بردارید و به سوی خدا بیایید. به حرفهایم گوش کنید و دست از گناه و ستمگری بردارید و برای این کار هم هیچ پاداش و سودی از هیچ کدامتان نمی خواهم. آن کسی که پاداش مرا میدهد خدای بزرگ و یگانه است.
کم کم عده ی بیشتری به دور نوح جمع شدند. آن مرد خندید و گفت:
-ای دیوانه...ای دیوانه...
در همین لحظه بود که سام یکی دیگر از پسران حضرت نوح، عصبانی شد و به مرد کافر گفت:
ای مرد، تو حق نداری با پدر من این طور حرف بزنی.
مرد نگاهی به دوستان خود انداخت و گفت:
-او هر شبانه روز با صدای بلندش همین حرفهای مسخره را تکرار میکند. هیچ کس دور و برش نیست و همیشه تنهاست. اما هنوز دست بر نمی دارد، ای کاش دهانش را ببندد و از صدایش خلاص میشدیم.
بقیه هم فریاد زدند:
-نوح دیوانه، دهانت را ببندد...
#ادامه_دارد...
🌸🌸🌸🌸
@mah_mehr_com
ماه مــــهــــــــــر
#قصه_های_پیامبران 🌼حضرت نوح سلام علی نوح فی العالمین سلام همه بر نوح (صافات آیه 79) لقب: شیخ ا
#قصه_های_پیامبران
🌼ادامه داستان حضرت نوح
همگی دست بردند و سنگهای بزرگی را از روی زمین برداشتند و به سوی حضرت نوح پرت کردند. آنها هر چه که به دستشان میرسید با شدت و محکم، به حضرت نوح میزند و میخواستند او را ساکت کنند.
حضرت نوح زخمی و نالان شده بود و از تمام سر و صورتش خون میریخت و حالش بسیار بد بود.
شب وقتی حضرت نوح، مریض و بی حال توی رخت خوابش خوابیده بود. جبرئیل که فرشته ای از طرف خدا بود کنار حضرت آمد و گفت:
-ای نوح، سلام بر تو، بلند شو
حضرت نوح با ناراحتی و درد رو به جبرئیل گفت:
-سلام، ای فرشته ی خدا، میبینی که چه به روزم آورده اند.
-ای نوح از جا بلند شو.
-نمی توانم....نمی توانم...
جبرئیل دوباره به حضرت نوح گفت:
-نوح، از جا بلند شو، به خواست و اراده ی خدا، بلند شو و بایست.
حضرت نوح با سختی، اما با کمک خدا از جا بلند شد و روی پای خود ایستاد و گفت:
-این مردم، ظالم هستند و با مومنان بدرفتاری میکنند.
جبرئیل گفت:
-ای نوح، با مردمی که از خدا اطاعت نمی کنند و کافر هستند مبارزه کن و دست برندار، ستمگران را از عذاب سخت خدای بزرگ بترسان.
فردای همان روز حضرت نوح با اراده و نیروی بالا از خانه بیرون رفت و با همان صدای بلند خود گفت:
-ای مردم، باز هم به شما میگم، خدای بزرگ را که یگانه است بپرستید و دست از بت پرستی بردارید. خدایی که نعمتهای زیادی را برایتان آفریده.
وقتی حضرت نوح داشت با مردم صحبت میکردند. بعضی از مردم به سمت خانههایشان رفتند و در را محکم بستند تا صدایش را نشنوند.
مردی که بسیار چاق و پولدار بود با تعجب گفت:
-نوح، مگر تو زنده ای! ما فکر کردیم تو زیر سنگها کشته شدی!
نوح دست بالا برد و گفت:
-همان خدایی که به کمک همه ی مومنان میآید. به کمک من آمده، ای مردم ستمگر همه ی شما را نصیحت و راهنمایی میکنم که دست از بت پرستی و این کارهای ناشایست بردارید که من از عذاب خدا میترسم. عذاب بدی از سوی خدا میآید.
یکی دیگر گفت:
-این عذابی که میگویی دروغ است. اگر هم اتفاقی بیفتد ما از بتها میخواهیم کمک کنند.
#ادامه_دارد....
🌸🌸🌸🌸
@mah_mehr_com
#قصه_های_پیامبران
🌼ادامه داستان حضرت نوح
نوح گفت:
-از بتهایتان هیچ کاری ساخته نیست.
مردم با صدای بلند خندیدند و به سوی حضرت نوح اشاره و او را مسخره کردند و دوباره او را اذیت و آزار دادند.
شب وقتی حضرت نوح داشت با خدای خودش راز و نیاز میکرد، بسیار ناراحت و افسرده دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
-ای خدای بزرگ، من در بین این مردم کافر، شکست خورده ام. در حالی که تلاش زیادی برای راهنمایی آنهاکرده ام. آنها به کارهای بدشان ادامه میدهند. خدای یگانه ام به من کمک کن... من دیگه نمی توانم.
جبرئیل رو به حضرت نوح گفت:
-نوح، از جا بلند شو، به خواست و اراده ی خدا، بلند شو و بایست.
حضرت نوح با سختی، اما با کمک خدا از جا بلند شد و روی پای خود ایستاد و گفت:
-این مردم، ظالم هستند و با مومنان بدرفتاری میکنند.
جبرئیل گفت:
-ای نوح، با مردمی که از خدا اطاعت نمی کنند و کافر هستند مبارزه کن و دست برندار، ستمگران را از عذاب سخت خدای بزرگ بترسان.
فردای همان روز حضرت نوح با اراده و نیروی بالا از خانه بیرون رفت و با همان صدای بلند خود گفت:
-ای مردم، باز هم به شما میگم، خدای بزرگ را که یگانه است بپرستید و دست از بت پرستی بردارید. خدایی که نعمتهای زیادی را برایتان آفریده.
وقتی حضرت نوح داشت با مردم صحبت میکردند. بعضی از مردم به سمت خانههایشان رفتند و در را محکم بستند تا صدایش را نشنوند.
مردی که بسیار چاق و پولدار بود با تعجب گفت:
-نوح، مگر تو زنده ای! ما فکر کردیم تو زیر سنگها کشته شدی!
نوح دست بالا برد و گفت:
-همان خدایی که به کمک همه ی مومنان میآید. به کمک من آمده، ای مردم ستمگر همه ی شما را نصیحت و راهنمایی میکنم که دست از بت پرستی و این کارهای ناشایست بردارید که من از عذاب خدا میترسم. عذاب بدی از سوی خدا میآید یکی دیگر گفت:
-این عذابی که میگویی دروغ است. اگر هم اتفاقی بیفتد ما از بتها میخواهیم کمک کنند.
نوح گفت:
-از بتهایتان هیچ کاری ساخته نیست.
مردم با صدای بلند خندیدند و به سوی حضرت نوح اشاره و او را مسخره کردند و دوباره او را اذیت و آزار دادند.
شب وقتی حضرت نوح داشت با خدای خودش راز و نیاز میکرد، بسیار ناراحت و افسرده دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
-ای خدای بزرگ، من در بین این مردم کافر، شکست خورده ام. در حالی که تلاش زیادی برای راهنمایی آنها کرده ام. آنها به کارهای بدشان ادامه میدهند. خدای یگانه ام به من کمک کن... من دیگه نمی توانم.
جبرئیل رو به حضرت نوح گفت:
فردای همان روز، حضرت نوح رو به یاران کم خود گفت:
-ای مردم مومن، باید خودتان را آماده کنید. به زودی غذابی که میگفتم میرسد.
#ادامه_دارد...
🌸🌸🌸🌸
@mah_mehr_com
#قصه_های_پیامبران
🌼حضرت نوح
-ای نوح ما باید چه کنیم؟
-باید در ساختن کشتی بزرگی که خدا دستور آن را داده کمک کنید. چوبهای زیادی باید جمع کنید و قیر درست کنید. همه کمک کنید تا کار ساختن کشتی به امید خدا تمام شود.
-کشتی بزرگ؟ در این بیابان بی آب؟
-به خدا ایمان داشته باشید و هر چه میگوید گوش کنید.
حضرت نوح کار ساختن کشتی را شروع کرده بود. در این مدت هر کس که او را میدید یکدیگر را خبر میکرد و میخندیدند. آنها به دور حضرت نوح جمع میشدند و او را مسخره میکردند.
-نوح، باز هم یک کار خنده دار دیگر میکند
-او کاملا دیوانه است. در بیابانی که هیچ آبی وجود ندارد کشتی میسازد.
-راستی نوح مگه تو پیامبر نبودی! چه شده حالا کشتی ساز شدی!
نوح چوبها را زمین گذاشت و گفت:
-به خدا ایمان بیاورید که عذاب نزدیک است. تا فرصت دارید توبه کنید. خدایی که به من کشتی ساختن را یاد دادن حتما آب را هم میفرستد.
مردم کافر بلند بلند خندیدند و گفتند:
-باز هم نوح شروع کرد. هیچ وقت امکان ندارد در این بیابان، باران ببارد آن هم قدری که آب همه جا را بگیرد. به فرض که این طور هم بشود شنا میکنیم.
نوح رو به پسرش کنعان گفت:
-پسرم، توبه کن و به سوی خدا بیا.
-من پسر تو نیستم. من خودم خدایان را میپرستم و این چیزهایی که میگویی باورم نمی شود.
حضرت نوح گفت:
-همگی شما مطمئن باشید که عذاب خدا نزدیک است و اگر خدا اراده به چیزی کند همان چیز اتفاق میافتد.
کنعان خندید و گفت:
-اگر این قدر مطمئنی، من بالای کوه میرم...
مردی دیگر با عصبانیت گفت:
-چرا دست از سر ما برنمی داری. تو که حتی پسرت هم با تو مخالفت میکند...به خاطر وجود توی دیوانه این جا همیشه خشک است و بچه ای به دنیا نمی آید.
حضرت نوح گفت:
-بچهها پاک و بی گناه هستند و نباید میان شما کافران که گناه کار هستین باشن. بدانید که این هم خواست و اراده ی خداست.
کنعان رو به مردم گفت:
-از این جا بریم بهتر است.
مردی دیگر خندید و گفت:
-خیلی هم خوب است هر روز میآیم این جا و از کارهای نوح که دیوانه تر شده میخندم!
نوح با صبر گفت:
-به زودی همه ی حرفهای من درست از آب در میآید و همه ی شما که تمسخر میکنید گرفتار عذاب سختی میشوید.
همگی دست روی شکمهایشان گذاشتند و خندیدند...
#ادامه_دارد...
🌸🌸🌸🌸
@mah_mehr_com
ماه مــــهــــــــــر
#قصه_های_پیامبران 🌼حضرت نوح -ای نوح ما باید چه کنیم؟ -باید در ساختن کشتی بزرگی که خدا دستور آن
#قصه_های_پیامبران
🌼ادامه قصه حضرت نوح
حضرت نوح به خاطر ساختن کشتی زحمت زیادی را میکشید. کشتی که به دستور خدا سه طبقه داشت و جلوی آن شبیه سینه ی مرغ بود. کشتی بزرگ بود و جای زیادی داشت. در این مدت هم در مقابل تمسخر مردم عقب نکشید و هنوز هم آنها را به سوی خدا راهنمایی میکرد و از عذاب خدا میترساند.
اما گوش آنها انگار هیچ چیز نمی شنید و برای تفریح و مسخره کردن نوح، جمع میشدند و حضرت نوح را مسخره میکردند اما حضرت نوح با صبوری به کار خود ادامه میداد و فقط گاهی اوقات به کنایه میگفت:
-امروز شما، من را مسخره کنین و در آینده شما مسخره ی همه خواهین شد.
تا این که یک شب وقتی حضرت نوح داشت با خدا راز و نیاز میکرد. جبرئیل آمد و گفت:
-ای نوح، عذابی که خدا از آن حرف میزد نزدیک است. به جز این عده ی کم که ایمان آورده اند دیگر هیچ کس اضافه نخواهد شد و تو نباید ناراحت
باشی با همین عده ی کم سوار بر کشتی شوید و از هر حیوان یک جفت سوار بر کشتی کن. تا خداوند به شما مومنان روزی زیادی، باغهایی سرسبز و بچههایی سالم بدهد.فردای همان روز، نوح و دوستانش مشغول آماده سازی کشتی بودند. در همین وقت، یکی از آنها گفت:
-ای نوح به آیا واقعا عذاب در راه است.
حضرت نوح گفت:
-زمان آزمایش رسیده. نباید بترسید و به خدای خود ایمان داشته باشین و شک نداشته باشین.
یکی از مومنان گفت:
-ای نوح واقعا ما از طوفان نمی میریم؟
حضرت نوح دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
-خدا دوست همه ی مومنان است و به ما کمک میکند. بیاین همه دعا کنیم و از خدا بخواهیم ایمانمان را نگه دارد.
همه ی مومنان همراه حضرت نوح مشغول دعا شدند...
یک روز وقتی یک پیرزن مومن میخواست نان بپزد سراغ تنورش رفت و وقتی در آن را باز کرد صحنه ی عجیبی دید. به دقت به داخل تنور نگاه کرد و دید که آب در تنور میجوشد. با تعجب در تنور را گذاشت و سراغ حضرت نوح رفت و همه چیز را برای او تعریف کرد.
حضرت نوح نگاهی به آسمان انداخت و گفت:
-این نشانههای آمدن عذاب است. باید دست به کار بشیم و برای رفتن آماده بشیم.
کشتی حضرت نوح بسیار بزرگ بود که با بهترین چوبها و قیر که مثل سیمان عمل میکرد ساخته شده بود. کشتی سه طبقه داشت. طبقه ای برای حیوانات و پرندگان و طبقههای دیگر برای انسانها و وسایلی که مورد نیازشان بود. حضرت نوح از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی کرد و هر کدام جای مخصوصی داشتند و از تخم همه ی گیاهان دانهها برداشته بود.
برای کشتی سرپوشی ساخته بود که روی آن قرار بدهد تا باران به داخل کشتی نفوذ نکند.
ابرهای سیاه آسمان را گرفتند و باران شروع به باریدن کرد.
مردم کافر فکر میکردند باران به زودی تمام خواهد شد اما هر لحظه به شدت بیشتری میگرفت.
حضرت نوح بار دیگر از پسر خواست تا به سوی خدا بیاید و سوار بر کشتی شود.
-پسرم، از بتها دوری کن و به سوی خدا بیا.
اما کنعان با غرور گفت:
-من بتها را میپرستم و آنها خدای من هستند و با تو جایی نمی آیم و بالای کوه بلندی میتوانم از خودم محافظت کنم.
حضرت نوح به او گفت:
-تنها نگه دارنده ی همه ی انسانها خدای یگانه است.
اما پسر نوح به حرفهای پدرش گوش نداد و همراه کافران به سمت کوه رفتند. هر کدام از کافرها به سویی میدویدند و سیل و طوفان همه جا را گرفته بود و رعد و برقهای وحشتناکی میآمد. آب آن قدر بالا آمده بود که به اندازه ی یک دریا شده بود.
#ادامه_دارد...
🌸🌸🌸🌸
@mah_mehr_com
ماه مــــهــــــــــر
#قصه_های_پیامبران 🌸 حضرت ابراهیم علیه السلام #ادامه_داستان حضرت ابراهیم به بتی که از همه بزرگتر ب
#قصه_های_پیامبران
🌼حضرت ابراهیم علیه السلام
#ادامه_داستان
نمرود فریاد زد:
-این من هستم که هر کس را که میخوام میکشم.
حضرت ابراهیم گفت:
-نمرود، طلوع خورشید و غروب به دست خداست. تو که میگویی خدا هستی میتوانی کاری کنی خورشید غروب کند؟ مگر نمی گی خدایی پس این کار را انجام بده.
نمرود فکر کرد. میدانست که نمی تواند این کار را انجام بدهد. عصبانی شد و گفت:
-این بی ادب را از جلوی چشم من دور کنین. هیزم بیارین و در آتش بندازین تا بسوزه. تا بفهمه که میتوانم جان همه را بگیرم.
حضرت ابراهیم را به زندان انداختند. او دست به آسمان بلند کرد و گفت:
-خدایا، من هر کاری میکنم به خاطر اینه که تو خوشحال بشی. این مردم نادان هستن و به جای تو بتها را میپرستن. من را کمک کن...
فردای همان روز هیزمهای زیادی آوردند. چوبها آن قدر زیاد بود که میتوانست همه چیز را بسوزاند. نمرود خودش هم برای نگاه کردن آمد. آتش بسیار بزرگ بود و دود میکرد و گرمایش به همه جا میرسید. همه ی مردم جمع شده بودند و با ترس به آتش نگاه میکردند. آتش وحشتناک بود. مادر حضرت ابراهیم گریه میکرد و از خدا میخواست تا به پسرش کمک کند. یک نفر با ترس به حضرت ابراهیم گفت:
-ابراهیم از نمرود معذرت خواهی کن. تا تو را ببخشد.
حضرت ابراهیم که مومن واقعی بود بلند گفت:
-من هیچ وقت معذرت خواهی نمی کنم.
نمرود عصبانی شد و با صدای بلند داد زد:
-بس کنین، زودتر او را در آتش بندازین. میخواهم ببینم که میسوزد...
حضرت ابراهیم را در منجنیق که وسیله ای برای پرت کردن سنگ و چیزهای دیگر است، گذاشتند.
حضرت ابراهیم وقتی میخواست در آتش بیفتد با آرامش گفت:
-یا احد یا احد یا صمد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد توکلت علی الله
حضرت ابراهیم را در آتش انداختند. نمرود بلند بلند خندید و گفت:
-ابراهیم دروغگوست، همه دیدین که من میتونم هر کاری انجام بدم. خدا منم...
همین طور که نمرود با غرور داشت حرف میزد، ناگهان از میان آن آتش سوزان و و حشتناک گلهای خوشبو و رنگارنگی سر در آوردند و آتش یک باغ سرسبز و پر گل شد.
#ادامه_دارد...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
@mah_mehr_com
🌼هشام و فرزدق
#قسمت_اول
هشام بن عبدالملک با آنکه مقام ولایت عهدی داشت و آن روزگار - یعنی دهه اول قرن دوم هجری - از اوقاتی بود که حکومت اموی به اوج قدرت خود رسیده بود، هرچه خواست بعد از طواف کعبه خود را به حجرالاسود برساند و با دست خود آن را لمس کند میسر نشد مردم همه یک نوع جامه ساده که جامه احرام بود پوشیده بودند، یک نوع سخن که ذکر خدا بود به زبان داشتند، یک نوع عمل میکردند چنان احساسات پاک خود غرق بودند که نمیتوانستند درباره شخصیت دنیایی هشام و مقام اجتماعی او بیندیشند.
افراد و اشخاصی که او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ کنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوی عمل حج ناچیز به نظر میرسیدند.
هشام هرچه کرد خود را به «حجرالاسود برساند و طبق آداب
حج آن را لمس کند به علت کثرت و ازدحام مردم میسر نشد.ناچار برگشت و در جای بلندی برایش کرسی گذاشتند. او از بالای آن کرسی به تماشای جمعیت پرداخت. شامیانی که همراهش آمده بودند دورش را گرفتند آنها نیز به تماشای
منظره پر ازدحام جمعیت پرداختند.
در این میان مردی ظاهر شد در سیمای پرهیزکاران او نیز مانند همه یک جامه ساده بیشتر به تن نداشت. آثار عبادت و بندگی خدا بر چهره اش نمودار بود اول رفت و به دور کعبه طواف کرد، بعد با قیافه ای آرام و قدمهایی مطمئن به طرف حجر الاسود آمد. جمعیت با همه ازدحامی که بود، همینکه او را دیدند فورا کوچه دادند و او خود را به حجرالاسود نزدیک ساخت شامیان که این منظره را دیدند، و قبلا دیده بودند که مقام ولایت عهد با آن اهمیت و طمطراق موفق نشده بود که خود را به حجرالاسود نزدیک ،کند چشمهاشان خیره شد و غرق در تعجب .گشتند یکی از آنها از خود هشام پرسید این شخص کیست؟ هشام با آنکه کاملا میشناخت که این شخص على بن الحسين زين العابدين است خود را به
ناشناسی زد و گفت: «نمیشناسم.»
🌸نویسنده: استاد شهید مرتضی مطهری
#ادامه_دارد...
@mah_mehr_com