رُمــاٰن✨
🕊🌖 یــــادگــــارِ عـــشـــق 🌖🕊
به قلم:ساتیا.الف✍🌱
#برگسیوپنجم
یه دختر زیبا که صورت ملیحش تو روسری قاب گرفته شده بود.کیفش از دستش افتاده بود و وسایلش پخش زمین شده بود.گفت:
_چیکار میکنی آقا؟جلوتو نگا کن!
گفتم:
_ببخشید.حواسم نبود.
نگاهشو بهم دوخت و گفت:
_بله.متوجه شدم.زحمت بکش چشاتو وا کن از این به بعد.
از جسارتش خوشم اومده بود.گفتم:
_جالبه.
با گستاخی گفت:
_چی؟
لبخندی زدم و گفتم:
_هیچی.مهم نیست.بذارید کمکتون کنم کیفتونو جمع کنید.
گفت:
_لازم نکرده.بفرمایید.
پوزخندی زدم و سمت ماشینم رفتم.تصویر دختره از ذهنم پاک نمیشد.دختر زیبا و چشمگیری بود.حجابش هم بد نبود.از دخترای محجبه خوشم میومد.حس میکردم خودشونو از نگاه هیز آدما نجات میدن و حفظ میکنن.سوار ماشین شدم.خونه از اداره حدود ۴۵ دقیقه فاصله داشت ولی با احتساب ترافیک ظهر تهران،حدود یک ساعت و نیم راه داشتم.نزدیک ساعت ۱۱ و نیم رسیدم اداره.رفتم داخل.خدا رو شکر خیلی توجه به خودم جلب نکرده بودم.نزدیک دفتر سردار،صدایی به گوشم رسید:
_مهندس شمایی؟
نفس عمیقی کشیدم که به خودم مسلط بشم که تو دهن صاحب صدا نزنم!برگشتم.همون طور که حدس میزدم خودش بود..
╔═🌔🕊════╗
@mah_nameh
╚════🕊🌖═╝
رُمــاٰن✨
🕊🌖 یــــادگــــارِ عـــشـــق 🌖🕊
به قلم:ساتیا.الف✍🌱
#برگسیوششم
مزاحم همیشگی!مهیار احمدی،سروان اداره و رو مخ ترین فرد ممکن برای روزی که اعصاب من حسابی خط خطیه!حتی زحمت به لب آوردن یک لبخند مصنوعی رو هم به خودم ندادم.گفت:
_سلام.
گفتم:
_علیک.
گفت:
_باز بداخلاقی که.مزاحمت نمیشم.
دستمو مشت کردم که تو دهنش فرود نیاد.گفتم:
_من باید برم.خداحافظ.
منتظر جوابش نموندم و در زدم.صدای سردار اومد:
_بفرمایید.
رفتم داخل.گفتم:
_سلام.
سرش تو برگه بود.به صندلی اشاره کرد و گفت:
_سلام.بشین پسرم.
نشستم.اطرافمو نگاه میکردم و با پام روی زمین ضرب گرفته بودم.بالاخره کارش تموم شد.نگاهم کرد و گفت:
_حالت خوبه؟
لبخند محوی زدم و گفتم:
_بد نیستم.
گفت:
_ما حسرت به دل موندیم تو رو خوب ببینیم.همیشه بد نیستی.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_صورتت چی شده؟
گفتم:
>هیچی.چیز خاصی نیست.یه زد و خورد کوچیک بود که حل شد.
گفت:
_عجب.با کی؟در حدی بوده که شکایت کنی؟
طوری نگاهش کردم که انگار باید میدونست کی صورت نازنینمو طوری نوازش کرده که رد انگشتاش روی صورتم مونده!از پدرم شکایت میکردم که بابت گندکاری هام یه سیلی ناقابل بهم زده؟
╔═🌔🕊════╗
@mah_nameh
╚════🕊🌖═╝
آقا آروین کلاً بیاعصابه😁
دو پارت تقدیمتون.دو پارت دیگه هم تا شب میدم
رمان "در چشمان تو" با ۴۷۰ پارت و پیدیاف کامل تموم شده.پارت گذاری در کانال:
╔═❤️🔥✨════╗
@jazr_o_mad
╚════✨❤️🔥═╝
اسپین آف رمان در چشمان تو،رمان "یادگار عشق" رمان آنلاین و در حال تایپ.پارت گذاری در کانال:
╔═🌔🕊════╗
@mah_nameh
╚════🕊🌖═╝
رُمــاٰن✨
🕊🌖 یــــادگــــارِ عـــشـــق 🌖🕊
به قلم:ساتیا.الف✍🌱
#برگسیوهفتم
گفت:
_بگذریم.گفتم بیای که راجب یه موضوعی باهات حرف بزنم.
گفتم:
_بفرمایید.
گفت:
_در رابطه با اردلان شاهرخ.
گفتم:
_خب؟
_طعمهی بعدیشونو پیدا کردیم.
_پیدا کردین؟پس چرا نجاتش نمیدین؟
_چون اگه نجاتش بدیم متوجه میشن یه نفوذی تو باند هست.
_اونو که من پیدا نکردم!
_ولی اونا فکر میکنن تو پیدا کردی.
_خب..پس باید چیکار کنیم؟
_بذار رک بهت بگم.باید اون دخترو به عنوان نامزدت بهشون معرفی کنی.
_چی؟!
صدام تقریباً فریاد شده بود.امکان نداشت!گفتم:
_من باید اون دختره رو به عنوان نامزدم معرفی کنم؟متوجهین چی از من میخواین سردار؟
گفت:
_من میدونم برات غیرممکنه ولی راه دیگهای وجود نداره.اگر داشت هرگز این کارو نمیکردم.اون دختر فقط کنار یکی از اونا جاش امنه.یکی از خودشون که مثل اونا نباشه.
آب دهانمو قورت دادم.گفتم:
_امکان نداره.من نمیتونم.
گفت:
_این یه دستوره!تو تنها کسی هستی که میتونه از اون دختر محافظت کنه.کنار خود اون آدما.باید پیش خودت نگهش داری.تو همون ویلایی که راجبش بهم گفتی.به عنوان نامزدت.
گفتم:
_امکان نداره.من آبم با زن جماعت تو یه جوب نمیره.
گفت:
_میدونم از زنا خوشت نمیاد ولی چارهای نیست.فقط کنار خودت جاش امنه.
گفتم:
_اشتباه میکنین سردار.
╔═🌔🕊════╗
@mah_nameh
╚════🕊🌖═╝
رُمــاٰن✨
🕊🌖 یــــادگــــارِ عـــشـــق 🌖🕊
به قلم:ساتیا.الف✍🌱
#برگسیوهشتم
اشتباه میکنین!اگه فقط یه جا باشه که اون دختر یا هر دختر دیگهای امنیت نداره،کنار منه.
از جام بلند شدم.گفتم:
_فراموشش کنین سردار.
خواستم برم که گفت:
_فقط ۱۸ سالشه.اگه تو هم بهش آسیب بزنی،بازم من نمیتونم بذارم به سرنوشت بقیه دچار بشه.هر اتفاقی بیفته بهتر از اینه که یه خونوادهی دیگه عزادار دختر جوونش بشه.
مکث کرد و گفت:
_من نمیتونم بذارم بمیره.
برگشتم.دستمو رو میزش گذاشتم و گفتم:
_ولی من میتونم سردار.من خیلی کارا و خیلی چیزا رو میتونم انجام بدم که شما حتی تصورشم نمیکنین.جون اون دختر برای من مهم نیست.حتی اگر جلوی چشمام تیکه تیکه بشه بازم برام مهم نیست.
رفتم سمت در.دستمو که روی دستگیره در گذاشتم،سردار گفت:
_اگه خواهر خودت جای اون دختر بیگناه بود،بازم همین حرفو میزدی؟دلت میخواست یه مرد تو شرایط تو،با خواهرت چنین کاری بکنه؟
برگشتم.گفتم:
_نه!دلم نمیخواست ولی من آدمش نیستم.این کار،کار من نیست.من عوضی تر از اونیام که بتونه از یه دختر به قول شما بیگناه مراقبت کنه.
گفت:
_چطور اینقدر راحت میتونی از مرگ یه نفر بگذری؟چطور اینقدر راحت راجب تیکه تیکه شدن یه نفر حرف میزنی و وجدانت درد نمیگیره؟
╔═🌔🕊════╗
@mah_nameh
╚════🕊🌖═╝
اما این مأموریت در نهایت زندگی آروین رو تغییر میده!🤫
دو پارت امشب براتون
رمان "در چشمان تو" با ۴۷۰ پارت و پیدیاف کامل تموم شده.پارت گذاری در کانال:
╔═❤️🔥✨════╗
@jazr_o_mad
╚════✨❤️🔥═╝
اسپین آف رمان در چشمان تو،رمان "یادگار عشق" رمان آنلاین و در حال تایپ.پارت گذاری در کانال:
╔═🌔🕊════╗
@mah_nameh
╚════🕊🌖═╝
بهترین نصیحت رو چارلی چاپلین میکنه:
کم باش! اصلا هم نگران کم شدنت نباش آن کس که اگر کم باشی گمت کند
همانیست که اگر زیاد باشی حیفت میکند!
سعی نکن متفاوت باشی،
فقط خوب باش!
این روزها خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است!️
چقدر زیبا و کامل!🙂