درد تاریکی ست درد خواستن
رفتن و بیهوده از خود کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
•فروغ فرخزاد
انصاف نباشد که منِ خستهی رنجور
پروانهی او باشم و او شمعِ جماعت
•سعدی
من قلب و روحم را در کارم گذاشتم، و در این راه ذهنم را از دست دادم.
_ونگوگ
تو زندگیم تاحالا اینقدر خلأ عاطفی نداشتم.
بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز به محبت دارم نیاز دارم یکی بغلم کنه و بهم قول بده همه چیز درست میشه.
شنیدهام که درخت از درخت باخبر است
و من گمان دارم که سنگ هم از سنگ
و ذره ذره عالم که عاشقان هماند
مگر دل تو که بیگانه است ، با دلِ من
•هوشنگ ابتهاج
- و اما زن تجسمی است از نور ، تلفیقی است از هنر و موسیقی ، رنگی است به زیبایی آسمان و درخششی است به روشنایی خورشید .