eitaa logo
محله شهید شیرانی
296 دنبال‌کننده
189 عکس
162 ویدیو
2 فایل
کانال محلی اقتصادی،اعتقادی ،اخلاقی،بصیرتی ،برنامه های محلی و اتفاقات محله جهت انتقاد و پیشنهاد با آیدی @F_sh_1964 @gomnammm135
مشاهده در ایتا
دانلود
5.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اینجاز گاز را با ظرف می‎فروشند 🔺در بخش‌های از پاکستان، مردم با استفاده از کیسه‌های بزرگ نایلونی اقدام به خرید گاز جهت مصارف خانگی می‌کنند! 🔺این موضوع، مسأله مهم و قابل طرحی نیست ولی سوال اینجاست: ❌چرا رسانه‌های غربی این‌قدر روی ایران تمرکز دارند و مسائل کوچک را در حدّ بحران‌سازی پیش می‌برند.
❤️📚 📚 🌸🍃 🌺 پریدم بغلش و به خودم فشارش دادم با بهت به کار های عجیبم نگاه میکرد +فاطمه چیشده؟؟؟ _وایییی هیچی مامان هیچی بوسش کردم و هلش دادم بیرون در اتاقم رو هم بستم دوباره رفتم سر گوشیم بیشتر از ۱۰ بار خوندم اون شعرو (زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد سبزه ها در بهار مي رقصند من در کنار تو به آرامش مي رسم و با گرمي نفسهايت ، جاني دوباره می گيرم دوستت دارم، با همه هستي خود ، اي همه هستي من و هزاران بار خواهم گفت دوستت دارم را ) از تصور اینکه حتی یخورده ازم خوشش اومده باشه گریم گرفت وایی خدا یعنی ممکنه ؟ رفتم سراغ کتابام همه کلمه های کتاب رو محمد میدیدم هرکاری کردم نتونسم واسه فردا درس بخونم انقدرم حالم خوب بود هیچ استرسی نداشتم از همین الان دلم براش تنگ شده بود دیگه کی میتونستم ببینمش؟ مامان و بابام عجیب نگام میکردن.لبخندی که یه لحظه از لبام کنار نمیرفت براشون سوال برانگیز بود احساس کردم مامانم دستم رو خونده مخصوصا با اون جیغی که کشیدم و نگاه های ضایعم به محمد تو بیمارستان. ترجیح دادم برای فرار از نگاهشون برگردم تو اتاقم برای صدمین بار شعره رو خوندم و لبخندم غلیظ تر شد مامانم اومد تو اتاق کتاب رو گذاشتم پایین و نگاهش کردم : نشست رو صندلی جلوی تختم نگاه نافذش رو به چشم هام دوخت و گفت: +فاطمه من فقط برای تو یه مادرم؟ با ذوق جواب دادم: _نه .شما عشق منی! +دارم جدی میگما _خو منم جدی گفتم قربونت برم.شماهم برام مادری هم خواهر هم رفیق هم همه ی وجودم +خب پس به رفیقت بگو چیزی و که داری ازش پنهون میکنی سرم رو انداختم پایین نمیدونستم گفتنش به مادرم درسته یا نه ولی اگه بهش میگفتم مطمئنا کمکم میکرد تو فکر بودم که یکدفعه گفت: +فاطمه لبخندات خیلی برام آشناست .خیلی وقته منتظرم بهم بگی فقط نگاش کردم که ادامه داد: +میدونی بچه ها برا مادرشون مثه یه دفتر، بازن؟ خیلی راحت میتونم بخونمت با خجالت نگاهش کردم که گفت: +اونم دوستت داره ؟ نگاهم دوباره رنگ نگرانی گرفت و با ترس گفتم: _نمیدونم مامان اومد نشست کنارم رو تخت دستم رو گرفت به شونش تکیه دادم و از تمام نگرانی هام براش گفتم از تمام چیزهایی که مثل خوره افتاده بود به جونم ... گریه ام گرفت اشکامو پاک کرد و گفت : +آدمی که انتحاب کردی خیلی درسته ولی فاطمه مسیر سختی پیش روته آماده ای براش؟عشق امتحان سختیه. چیزی نگفتم ودوباره بهش تکیه کردم مامانم درست میگفت. راه پیش روم خیلی سخت بود.... خیلی سخت تر از چیزی که فکرش رو میکردم. _ محمد: دکمه های پیرهن سورمه ایم رو بستم. یه کت تک همرنگش برداشتم و پوشیدم. کمربند شلوارم رو هم سفت کردم و جلوی آینه به خودم خیره شدم. سشوار و از تو کشو در اوردم و مشغول حالت دادن به موهای پر پشتم شدم. کارم که تموم شد رفتم پیش روح الله که آماده تو هال نشسته بود. منتظر ریحانه بودیم تا حاضر شه و بریم تالار از صبح که با محسن اینور و اونور رفته بودیم خسته شدم. کنار روح الله نشستم از تو جیبم پاکت و در اوردم و _میگم روحی +بله _چقد باید کادو بدیم؟ +نمیدونم والله. دوتا تراول از تو جیب شلوارم در اوردم و گذاشتم تو پاکت که ریحانه با کفشای پاشنه دار تو دستش اومد. +بریم داداش روحی پاشو. از خونه رفتیم بیرون. تو ماشین من نشستیم و قرار شد روح الله رانندگی کنه. _ رسیدیم دم تالار ریحانه روشو با چادر گرفت و رفت سمت زنونه. من و روح الله هم تو حیاط با بقیه بچه ها ایستاده بودیم تا محسن برسه. تلفنم زنگ خورد. محسن بود. با اشتیاق جواب دادم و _بح بح ماه داماد!!! کجایی تو پسر؟ +سلام داداش. هیچی نزدیک تالاریم. همه چی راست و ریسه؟ _بله خیالت راحت داداش. خندیدو: +مخلصم داداش.ایشالله عروسی تو جبران کنم تو دلم یه پوزخند زدم و گفتم _ان شالله. بعدش هم تماس رو قطع کردیم. نزدیک تموم شدن مراسم بود شام رو خورده بودیم و بچه هادور هم میخندیدن‌. تو حیاط تالار منتظر ریحانه بودیم. محسن خوشحال تر از همیشه بود. خدا رو شکر که سرو سامون گرفت و با یه خانم همه چی تموم ازدواج کرد. یه آه از ته دلم کشیدم که باعث شد روح الله بگه: _چیه؟حسودی میکنی؟ انقد حسودی کن تا بمیری پیرمرد پرحاشیه. در جوابش فقط یه لبخند زدم. بدبخت راستم میگفت. واقعا چی میتونستم جوابشو بدم. حرف حق تلخه دیگه واقعا دیگه پیر شده بودم. اخرین دوست مجردم هم ازدواج کرده بود فقط خودم موندم و خودم. خدایی راست میگن که تا خودت نخوای هیچی جور نمیشه... ولی خب من که خواستم چند بار... شاید خدا نخواسته‌ قسمت نبوده. __
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔭🔮🔭🔮🔭🔮🔭🔮 🔮🔭 🔭 💎 تقویم نجومی 💎 ✴️ چهارشنبه 👈8 اسفند / حوت 1403 👈27 شعبان 1446 👈 26 فوریه 2025 🏛 مناسبت های دینی و اسلامی. 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. ❇️امروز برای امور زیر خوب است. ✅ملاقات با روسا و مسولین‌. ✅خرید و فروش. ✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن. ✅امور زراعی و کشاورزی. ✅اقدامات قضایی. ✅شروع به شغل و کار. ✅انواع دیدارها. ✅مطالبه حق و حق طلبی. ✅داد و ستد و تجارت. ✅و امور ازدواجی خوب است. 👶 برای زایمان مناسب و نوزاد عمر طولانی و روزی فراوان دارد. 🌗 امروز قمر در برج دلو و از نظر نجومی مناسب است برای امور زیر است: ✳️ختنه نوزاد. ✳️امور زراعی و کشاورزی. ✳️درختکاری. ✳️رفتن به منزل نو. ✳️خرید خانه. ✳️آغاز بنایی و خشت بنا نهادن. ✳️و امور مشارکتی نیک است. 🔵امور مربوط به نوشتن حرز و نماز آن خوب است. 💑مباشرت امشب: شب پنجشنبه: مباشرت برای سلامتی مفید و فرزند دانشمند گردد. ان شاءالله. 💉💉 حجامت. خون دادن و فصد ممکن است باعث ایمنی از ترس شود. 💇‍♂💇 اصلاح سر و صورت باعث باعث پشیمانی می شود. 😴🙄 تعبیر خواب: خوابی که (شب پنجشنبه ) دیده شود تعبیرش طبق آیه ی 28 سوره مبارکه "قصص" است. قال ذالک بینی و بینک... و از مفهوم این آیه چنین استفاده میشود که فرد مهمی نزد خواب بیننده بیاید و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید. ✂️ ناخن گرفتن. 🔵 چهارشنبه برای ، روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی میشود. 👕👚 دوخت و دوز. چهارشنبه برای بریدن و دوختن روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن  وسیله و یا چارپایان بزرگ نصیب شخص شود.ان شاالله. ✴️️ وقت استخاره. در روز چهارشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن) ❇️️ روز چهارشنبه : یا حیّ یا قیّوم  ۱۰۰ مرتبه ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه که موجب عزّت در دین میگردد. 💠 ️روز چهارشنبه طبق روایات متعلق است به #امام_رضا_علیه السلام_ و . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد 🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿 🌸زندگیتون مهدوی 📚 منابع مطالب کتاب تقویم همسران نوشته ی حبیب الله تقیان با این دعا روز خود را شروع کنید 🌟بسم الله الرحمن الرحیم🌟 ✨ *اللّهُمَّ اِنّی اَسأَلُکَ یا قَریبَ الفَتحِ وَ الفَرَجَ یا رَبَّ الفَتحِ وَ الفَرَج یا اِلهَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ عَجِّلِ الفَتحَ وَ الفَرَجَ سَهِّلِ الفَتحَ وَ الفَرَجَ یا فَتّاحَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا مِفتاحَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا فارِجَ الفَتحِ وَالفَرَجِ یا صانِعَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا غافِرَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا رازِقَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا خالِقَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا صابِرَالفَتحِ وَ الفَرَجِ یا ساتِرَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ وَاجعَل لَنا مِن اُمُورِنا فَرَجاً وَمَخرَجاً اِیّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعینَ بِرحمتک یا اَرحَمَ الرّاحمینَ✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخنان سردار شهید حاج قاسم سلیمانی درباره سید مقاومت شهید سیدحسن نصرالله
6.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ۱۷ ساعت گرسنه بمونی ببین چه اتفاقی برای بدن میفته. برای دیگران هم ارسال کنید تا فوائد روزه را بدونن.
47.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلفن به ۱۶۲ برای پیگیری این کلیپ 👇 لازمه بسم الله تا آخر فیلم رو ببینید که چطور شیاطین انسی حرص میخورند که کسی برای اجرای احکام خدا داره فعالیت میکنه مسخره اش میکنند و با دلایل شیطانی میخوان که حرف وعمل حق الهی رو ازبین ببزتد . (برنامه به احترام ماه خدا)پخش کنند https://eitaa.com/mahale_shahid_shirani
9.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگشتر شهید سید حسن نصرالله رو بردن بازار انگشتر فروش ها تا روش قیمت بذارن https://eitaa.com/mahale_shahid_shirani
♥️📚 📚 🌸🍃 🌺 فاطمه اومد نزدیکتر با چشم هایی که داشتن از کاسه در میومدن بهم ‌نگاه کردو +ولی اینطور بیشتر نگران شد با تعجب نگاهش کردم و از لحن مهربونش دلم گرم شد. یه خورره مکث کرد و گف +سلام چشم ازش برنداشتم و گفتم _سلام به ریحانه که نگفتید؟ دقیق شدو گفت: +نگفتم.ولی میخوام بگم _میشه لطف کنید نگیدبهش؟ خواهش میکنم شوهرش هم درس داره هم کار... برادرم هم نمیتونه .... خجالت میکشیدم جلوی مامانش باهاش حرف بزنم. بعد از ی خورده مکث گف _ببخشید منو ولی نمیتونم نگم بهش. اون به شما خیلی وابستس با اینکه دلم نمیخواست ریحانه الان بفهمه ولی به ناچار چیزی نگفتم. رو کردم سمت مامانش که یه لبخند کش داری رو لبش بود. دوباره صورتم جمع شد.‌ گفتم: _من شرمندم واقعا باعث زحمت شماهم شدم دوباره خواستم برگردم سمت فاطمه که گردنم بی اراده از درد خم شد خیلی سخت گفتم: _ممنون از لطفی که به خواهرم دارین .... نمیتونستم لبخندمو پنهون کنم بی اراده لبخند رو لبام بود و شاید حتی هر دقیقه عمیق تر هم میشد. مخصوصا وقتی که به فاطمه نگاه میکردم قیافه پر از استرسش منو یاد ریحانه مینداخت. با تفاوت اینکه نگرانی ریحانه همیشه با غرغر همراه بود ولی فقط تو چهره ی فاطمه اضطراب دیده میشد. تو افکار خودم بودم غافل از وجود محسن . جواب سوال های مامان فاطمه رو دادم و دوباره تو حال خودم غرق شدم که دیدم ی نفر بالش زیر گردنمو خوابونده مامان فاطمه بود عجیب بود واسم که گف: +نباید اینجوری بشینی تکیه بده انقد سخت نگیر. جلوم یه لیوان گرفت سرم رو یخورده عقب کشیدم که باعث شد دوباره اون درد وحشتناکو تو کتفم حس کنم یاد رفتارای مامان و ریحانه افتادم. چقدر دلم برای ریحانه تنگ شده بود. مامانش خندید و گف: +تو جای پسر منی . دیگه نفهمیدم حرفاشو. فقط نمیفهمیدم چرا این لبخند از رو لبام محو نمیشد... مامانش ازم خداحافظی کرد و رفت بیرون. منم جوابش رو دادم فاطمه پشت سرش حرکت کرد که پر چادرش گیر کرد به گوشه ی تختم. انگشتایی که هی سعی میکرد تو آستین چادرش پنهون کنه اومدن بیرون و چادرشو کشید ‌. از کارای عجله ایش خندم میگرفت. به نظر آدم آرومی میرسید. ولی دلیلی برای توجیه این رفتارش نداشتم فقط از کارش خندم گرفته بود. سعی کردم که مشخص نشه دارم میخندم تا خجالت نکشه... چادرش رو مرتب کرد و از اتاق رفت بیرون ک گفتم: _بازم ممنونم ازتون. یه خواهش میکنم خشک گفت و از اتاق رفت بیرون. حس بهتری داشتم. شاید یه حس بهتر از بهتر. درد کتفم رو یادم رفته بود خواستم یه نفس عمیق بکشم که دوباره سمت چپ شونم تیر کشید. ابروهام تو هم گره خورد و گفتم _اه. محسن که با غضب نگاه میکرد از جاش پا شد و اومد سمتم. +چطور خوب شدی باهاش؟ _رفتارم ک تغییری نکرده که. +چرا کرده خودت متوجه نیستی راست میگفت. رفتارم باهاش خیلی تغییر کرده بود. ولی باز هم با این وجود انکارش کردم وبرای خودم درد و شرایط رو بهونه کردم و گفتم : _نه فکر میکنی! اینجوری نیست. فقط یه ذره حالم خوب نیست. محسن برو ب پرستار بگو بیاد یه آرامبخش بزنه حالم بد شده دوباره. محسن شونشو انداخت بالا و گفت: +ان شالله . این رو گفت و از اتاق رفت بیرون. نمیدونستم چم شده بود. ولی قیافه فاطمه از یادم نمیرفت و همش پنهون کردن انگشتش تو استین چادرش منو به خنده وا میداشت. ___ از بیمارستان مرخص شده بودم. محسن منو از تهران اورده بود شمال و تو خونه رو زمین دراز کشیده بودم. یه سری داروی آرامبخش میخوردم که شب ها راحت تر بخوابم . دردام خیلی کمتر شده بود. منتهی نمیتونستم چیزی بلند کنم. زنداداش فرشته رو تو کریِر گذاشته بود پیشم و خودش با ریحانه تو آشپزخونه مشغول بودن بعد یه ماه هنوز ریحانه با خشم وغضب نگام میکرد و از کارم شاکی بود. ولی من برای پنهون کاریم دلیل داشتم. ی دلیل موجه. رفتم جلو آینه و دکمه ی پیرهنمو باز کردم و ب زخمی که جا خشک کرده بود رو کتفم چشم دوختم. خب این گلوله باعث شده بود که یه ماه بهم مرخصی بدن ... خودم هم دیگه توان بدنیم . نمی تونستم یه بچه هم بلند کنم چه برسه ب ماموریت. کمدرو باز کردم بعد مدتها یه پیرهن نخودی برداشتم و روش یه پلیور روشن پوشیدم. با اینکه مشکی نمیپوشیدم ولی خب خیلی روشن هم تنم نمیکردم. شلوار تو خونمو با یه شلوار کرم عوض کردم. با اینکه سخت بود برام ولی اکثر کارام رو خودم انجام میدادم. داشتم موهامو با دست راست شونه میکردم که ریحانه اومد تو اتاق. +عه داداش کجا به سلامتی؟
سلام پارت جا افتاده رمان ناحله👌
❤️📚 📚 🌸🍃 🌺 فاطمه: ترم اولمون تموم شده بود. منتظر نتایج امتحان ها بودم. خسته و کوفته رو تخت دراز کشیده بودم و آهنگ گوش میکردم و با گوشی ور میرفتم که هانیه اس ام اس داد +نمره بیوشمی۱ اومد. چند شدی؟ با حرفش از جا پریدم. فوری لپ تاپمو باز کردم و رفتم تو سایت دانشگاه. و مشغول چک کردن نمرم. اعصبانی شدم و جواب هانیه رو دادم _۱۷.۲۵ !!! تو چند شدی؟ بعد چند دقیقه جواب داد. +پووفففف من ۱۴ شدم. دیگه بیخیال اس ام اس بازی شدم . بعد چک کردن اینکه کدوم سوالا رو اشتباه جواب دادم لپ تاپو بستمو رفتم پایین. جلو تلویزیون نشستم و روشنش کردم‌ . یه چند دیقه بی هدف کانالا رو بالا و پایین کردم و بعدشم خاموشش کردم‌. کلافه یه پوفی کشیدم. میخواستم بعدظهر با هانیه برم بیرون ک کنسل شد. به خودم گفتم زنگ بزنم ب ریحانه ببینم در چ حاله!! تو این چندماه که درگیر امتحانا بودم و اونم مشغول آزمونای حوزش اصلا همو ندیده بودیم‌ . شمارش رو گرفتم. بعد چهارتا بوق جواب داد. _سلام خوبی؟کجایی؟ +بح بح سلام خانوم دکتر .چه عجب شما یادی از ما کردی‌.باکلاس شدی دگ به ما نگاه هم نمیکنی _برو بابا این چ حرفیه نمیدونی چقدر سخته این درسای کوفتی. +چرا اره . گناهم داری خودت. کی بیکار میشی؟ _امروز بیکارم. میای بریم بیرون؟ +بیرون ک ن والا دارم ی سری چیز درست میکنم. ولی تو میخای بیای خونمون؟ کسی نیستا!میتونی راحت باشی. قبول کردم و گفتم که بعد از نهار میرسم پیشش! تلفن رو قطع کردم و رفتم حموم __ مشغول اتو کردن مانتوی زرشکیم بودم. کارم که تموم شد روسریم رو هم اتو کشیدم و رفتم تو اتاق. لباسای تو خونه رو با لباس هایی که میخواستم بپوشم عوض کردم و یکم ادکلن زدم. چادرم رو هم سرم کردمو بعد زنگ زدن به مامان و اجازه گرفتن ازش با آژانس رفتم خونشون. صدامو صاف کردمو در زدم‌ بعد از چند دقیقه ریحانه اومد پایین و در و باز کرد باهم سلام علیک کردیم و رفتیم تو خونشون چادرم رو در اوردمو گذاشتمش یه گوشه. ریحانه مشغول بریدن یه چیزایی بود گفتم: _عه کار داشتی میگفتی مزاحمت نشم. +نه بابا کار چیه. تفریحه اینا _خب بگو تفریحت چیه؟داری چیکار میکنی؟ +چ میدونم بابا‌ کارای محمده دیگه. یه سری فایل فرستاده برام که برم چاپ کنم و تکثیر کنم. بعدشم گفت که جدا کنمشون از هم‌ محمده دگ.چ میدونم اه. میگه واسه اردوی راهیان نور میخاد‌ . رفتم جلو و مشغول نگا کردن به کاغذا شدم‌ رو یکی نوشته بود ((رابطه مان را با خدا آن چنان نزدیک کنیم که همیشه و در همه حال ، خدا را همراه خود بدانیم . وقتی که خدا را همراه خود دانستیم ، گناه نخواهیم کرد شهید علیرضا تهامی...)) زیرش هم نوشته بود : "به نیابت ظهور آقا امام زمان سهم شما ۱۰ صلوات!" یه لبخند نشست رو لبم. سمت چپ ریحانه یه سری کاغذ آچار رو هم تلمبار شده بود. رفتم بببنم رو اونا چی نوشته انگار یه نامه بود یکیش رو گرفتم تو دستم و مشغول خوندنش شدم... (((سلام رفیق..... از وقتی که میخواستی برای راهیان ثبت نام کنی فکرم با تو بود آمدی و از بین آن همه آدم خواستم رفیق بهشتی تو باشم.... هم مسیرت باشم حالا که داری میروی به رسم رفاقت چند کلامی حرفهایم رابشنو... وقتی روی رمل های فکه قدم زدی، وقتی داستان غربت و بی کسی کانال کمیل را می شنیدی وقتی سکوت و بغض فروخورده ی هور را دیدی وقتی در هوای طلاییه نفس می کشیدی وقتی از غربت علم الهدی و دوستانش وجودت آکنده از درد میشد... وقتی نسیم کربلا را در علقمه حس کردی، وقتی آرامش اروند رادیدی وروزهای نا آرام گذشته اش را با دستان بسته غواص ها یاد کردی، وقتی بر سجده گاهی به وسعت آسمان در دو کوهه سجده کردی وقتی بغض گلویت در نهر خین شکست و وقتی چادرت با خاک شلمچه درآمیخت و روضه ی زهرایی ساخت، کنارت بودم،همه جا همه ی حرفهایت راشنیدم همه ی قول هایت را راستی حواست به قول هایت باشد داری می روی و دلم نگران توست نگران تویی که دود شهر تورا از نفس انداخته تویی که خسته ای از گناه تویی که.... دعوتنامه ات را که میخواستم امضا کنم دلم برایت میتپید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا