کتاب "انعطافپذیری هیجانی" رو به تازگی شروع کردم. یه جا صفحه ۱۱ کتاب به زیبایی نوشته بود؛
”شجاعت به معنای نبودِ ترس نیست؛ شجاعت پیشرفتن با وجودِ ترسه“.
عمیقا تایید کردم.
_ صفحه ۱۴ نوشته بود؛
”احساسات سخت، بخشی از قرارداد ما با زندگی هستن؛ امضا کردی که زنده باشی، یعنی قبولشون کردی“.
+ و یه وقتهایی راحت نبودن، بهای ورود به یک زندگی پُرمعناست.
_ صفحه ۲۳ نوشته بود؛
”وقتی میگیم: «نمیخوام شکست بخورم!»،
«نمیخوام شرمنده بشم!»، «نمیخوام آسیب ببینم!»، در اصل داریم چیزی رو بیان میکنیم که من اسمش رو میذارم هدف مردهها“.
+ گریزی از شکست، شرمندگی و آسیب نیست
_ صفحه ۳۸ نوشته بود؛
”یکی از بزرگترین پیروزیهای انسان اینه که تصمیم بگیره تو قلبش هم واسه شادی و هم برای درد جایی رو خالی کنه و با ناراحت بودن راحت باشه“.
+ فرار از رنج، خودش رنجه...
_ صفحه ۵۱ نوشته بود؛
”ما به خودمون میگیم: «مثبت فکر کن!» و «باهاش کنار بیا!» و یکباره به همین سادگی، انگار هیجانهای ناخواسته از بین میرن. اما در واقع مخفی میشن و آمادهان که هر آن بروز کنن“.
+ میشه مثبت فکر نکرد، باهاش کنار نیومد و ادامه داد.
_ صفحه ۶۳ نوشته بود؛
”وقتی فکرهامون رو با واقعیت اشتباه میگیریم، زندانی اونها میشیم. افکار و هیجاناتت، اطلاعات و نقشه راهن، نه خود راه؛ تو، فکرهات نیستی؛ تو کسی هستی که داره نگاهشون میکنه“.
+ بعضها رو باید به عمل تبدیل کرد، خیلیها رو هم باید انداخت تو سلطل آشغال...
_ صفحه ۷۱ نوشته بود؛
"تا وقتی یه شهر زیر بمبارون باشه، نمیتونی بازسازیش کنی. اول باید آتیش جنگ بخوابه بعد. تو دنیای درونی ما هم همینه؛ وقتی دست از جنگیدن با واقعیت غیرقابل تغییر برداریم میتونیم انرژیمون رو بذاریم برای ساختن چیزی بهتر، مفیدتر و سالمتر"
_ صفحه ۸۲ نوشته بود؛
"وقتی راهحلمون واسه مشکلات بیشازحد بزرگ باشه (من به شغل جدید نیاز دارم!)، ناکامی میاد سراغمون. اما وقتی دنبال تغییرات کوچک باشیم (هر هفته با شخصی خارج از حوزهٔ خودم گفتوگو میکنم)، بهای شکست ناچیز میشه".
+ و اعتماد به نفسمون میره بالا.
و در نهایت صفحه ۹۹ نوشته بود؛
"قبول کنیم زنده بودن یعنی گاهی آسیبدیدن، گاهی شکست خوردن، گاهی دچار استرسشدن و گاهی اشتباهکردن ولی ادامه دادن"...
چارهای جز ادامه نیست!، هست؟...
🌹روزتون بخیر