الله اکبر... صدای اذان بلند شد ..
تمدید زمان بهانه بود
گفتی بیا و رو به رویم بایست...
ساعات آخر است ... دیدار آخر است...
پس ...دیدار دونفره ی ما اینطور رقم خورد ؛
رو در رو ...اما نه چشم در چشم !
چشم بر تابوت...
قدم به قدم صدا میشنوی:
آب خنک ... مای بارد ...
اینجا همه یه بطری آب دستشونه...
مردم
آقای مارو تشنه شهید کردن ..
آره عزیزم
من عکاس حرفه ای نیستم
ولی واسه تک تک خاله گفتنای بچه ها واسه اینکه ازشون عکس بگیرم دارم ذوق میکنم
مهدا:)
شاید حرف دلهای میزبانان تشییع پیکر امام شهیدمان از زبان فاطمه
.
گفتم از زبون یه عکاس بشنوین چی میگذره
ترسناکترین کلمهای که یکی بهم میتونه منو بترسونه وقتیِ که یکی بهم میگه «کارِ واجب دارم.» اونوقته که مغزم شروع میکنه به مرور کردن گندایی که زدم.