حکایت
#امامشناسی
هارونالرّشید تصمیم گرفت بنیهاشم را به گدایی و فقر مبتلا کند. به همین خاطر به یکی از فرماندهان یهودیاش دستور داد: "شخصاً به مدینه برو و یکی یکی خانههای بنیهاشم را پیدا کن! به خانهی آنان که رفتی، همه را غارت کن و فقط در حد یک پیراهن برای آنها نگه دار!"
او نیز این چنین کرد، تا به خانهی امام رضا عليهالسّلام رسید!
🌹امام رضا عليهالسّلام همهی زنها را در اتاق جمع کردند و خودشان دم در ایستادند و به آن فرماندهی یهودی فرمودند: "مگر شما نمیخواهی وسایل ما را غارت کنی؟! من خودم میروم و هر چه در خانه هست، برایت میآورم؛ ولی به ناموس من نزدیک نشو!"
فرمانده میدانست که امام رضا علیه السّلام هرگز دروغ نمیگوید. گفت:
"قبول! خودت برو بیاور!"
🌹آقا رفتند و هرچه در خانه بود، جمع کردند و آوردند.
این اتفاق گذشت تا نوبت به حکومت مأمون رسید.
روزی مأمون که به ظاهر امام رضا علیهالسّلام را ولیعهد کرده بود، آن فرمانده را صدا کرد و به او گفت: "یا ولایتعهدی امام رضا علیهالسّلام را بپذیر و یا گردنت را میزنم!"
او گفت: "نمی پذیرم!"
و مأمون دستور داد که گردن او را بزنند!
🌹امّا امام رضا علیه السّلام واسطه شدند و گفتند: "ای مأمون! صبر کن!"
او با خودش فکر کرد که امام رضا علیهالسّلام در صدد انتقام است و به مأمون میگوید که او را زودتر بکش! چون من و اهل بیتم را زیاد اذیت کرده!
🌹اما امام رضا عليهالسّلام در گوش مأمون فرمودند: "آیا میشود این فرماندهی یهودی را به خاطر من ببخشی؟"
مأمون پرسید: "چرا؟"
🌹ایشان فرمودند: "روزی که او برای غارت به خانهی من آمد، از او تقاضا کردم که در حریم ناموس من نیاید، و او قبول کرد و به ناموس من نزدیک نشد. اینک فرصتی است تا محبّت او را جبران کنم!"😭
مأمون نگاهی به امام رضا علیهالسّلام و نگاهی به آن فرماندهی یهودی کرد و به او گفت: "میفهمی فرزند پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم چه میگوید؟ این است که اهل بیت رسول خدا از دیگران متمایزند."
📚بحارالأنوار
آدم باید خوب بفهمد معنای امامت را!
امام یعنی همین!
امام، مهربان و بخشنده است و از پدر و مادر و برادر به ما نزدیکتر!
اللهمعجللولیکالفرج
─┅═☆🇮🇷☆═┅─
🌐 به کانال مجتمع بینالمللی مهدیون بپیوندید 👇👇
🆔 @mahdiun_karaj