گوشیم زنگ خورد ؛
رفیقم پشت خط بود ،
گفت بریم بیرون ؟
گفتم حله میام دنبالت .
رفتیم کافه ، دوتا قهوه سفارش دادیم ؛
گفت خب ! حالت خوبه ؟ بهتر شدی ؟
یه لبخند زدم ؛ گفتم بیا درموردش قهوه بخوریم ، همین قدر تلخ ، همین قدر دلچسب .
حالم همینطوره .
گفت بسه دیگه چقدر ازش تعریف میکنی !
گفتم خوب بود ، واقعا خوب بود .
گفت آره رد دستش رو صورتت هست .
گفتم بهترش نیست ، ندیدم .
گفت شاید تو آدمش نبودی !
سرمو انداختم پایین ، تو فکر رفتم ..
گفتم شاید همین درسته ، شاید علی رغم تموم تلاشام من آدم زندگیش نبودم ؛
نمیشه همیشه یه طرفه نگاه کرد ..
|مــآحد|
امشو خاطرات دواره هاته سراغم گلاره ..
ﻫﻨﻮز و ﻳﺎدت ﻋﺰﻳﺰم
دﻟﻢ ﺗﻨﮕﺪ ﺑﻰ دواره ..