مـٰـآهـ🌙
تلألو روز سیام
وَ الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العَالَمِینَ
خدایا شکرت که برای هممون هستی و برای هممون خدایی میکنی :)♥️
خدایا
سی روز گذشت از روزی که منو بیشتر تو بغل خودت کشیدی..
درسته که من مهمون خوبی نبودم ولی تو انقدر بهم دادی که حتی قابلیت شمردنشو ندارم
این سی روز خیلی زود گذشت و من دوباره دلم تنگ میشه برای بیدار شدن تو زمانی که رنگ آسمون کبودِ و ماهِش واقعا ماه :)
دلم تنگ میشه برای شنیدن دعای سحر و بعد اذون خوابیدن تا لنگ ظهر که تو ماه رمضون یه صفای دیگهای داره
دلم تنگ میشه برای اون لحظهای که سفره افطار جلوت پهن شده و قبل از اینکه روزهتو باز کنی دعا میکنی، که خدایا من تا الان به خاطرت چیزی نخوردم تو هم مستجاب کن..
برای زولبیا بامیه و برای آش و سوپ افطاری همسایه ها که میاوردن هم تنگ میشه
صدر همه چیز دلم برای شبای قدر تنگ میشه :)
انگاری که حس میکردی واقعا تو بغل خدایی
خدایا
سی روز گذشت ..
بیشتر از همه چیز دلم برای خودم و خودت توی این ماه تنگ میشه
در نهایت که .. ↓
مـٰـآهـ🌙
خدایا سی روز گذشت از روزی که منو بیشتر تو بغل خودت کشیدی.. درسته که من مهمون خوبی نبودم ولی تو انقدر
«أَنْتَ كَما أُحِبُّ فَاجْعَلْنِى كَما تُحِبُّ»
-تو آنچنانیکه دوست دارم
مرا هم چنان کن
که دوست داری:)!🕊
•مناجاتمنظومہ•
مـٰـآهـ🌙
استاد پناهیانتو معشوق خدایی.mp3
زمان:
حجم:
524.8K
✨♥️
میدونستی قبل از هر چیزی
تو معشوق خدایی؟!
مـٰـآهـ🌙
و قسم به قلم لحظه ای که وجود مرا آفرید.. ✨
نکته: من این متن رو پارسال نوشتم..
برای من
که دیگه این آخرین روزها و آخرین برگهای درخت دوران مدرسهم مونده،
میخوام بگم که
با همه سختی هایی که این دوسال گذشت و از مدرسه زده کرد
میدونم
که دلم تنگ میشه..
دلم تنگ میشه برای اون ذوق اولین باری که گچ دستم گرفتم و پای تخته سیاه نوشتم (کلاس اول که بودم هنوز تخته وایت برد نبود 😅)..
برای نیمکتایی که زیرش معدن خوراکی و گنجامون یا کپک میوه و چیزای فاسد بود 🙂
دلم تنگ میشه برای اولین املایی که بالاخره "خیلی خوب" یا همون ۲۰ گرفتم
یا برای زنگ هنری که همه دور هم مینشستیم و وقتی موضوع آزاد بود، چیزی جز دوتا درخت و تپه و خورشید و ابر نداشتیم که بکشیم 🤦🏻♀😅
عشقِ خوندن کتابِ "بخوانیم" (که همون فارسیِ) و با سختی پر کردن جمله های کتابِ "بنویسیم" 😐
تو صف بوفه وایسادن برای گرفتن بستنی پونصد تومنی
اره! دلم برای عضو شدن تو گروه سرود برای مسابقه مدرسه یا مثلا نمایش شاه تو ۲۲ بهمن که همیشه هم پابرجا بود 😅💪🏻 تنگ میشه، حتی فکر اینکه به بچه های کلاسای دیگه نشون بدیم که ما هم یه چیزی تو چنته داریم و بچه های ما بهترن 😁🤦🏻♀
بعد ترش که رفتم راهنمایی
دیدن اینکه برای هر درسی یه معلم داریم خودش شوک وارد میکرد چه برسه به بقیهش..
ولی خب
دلم برای جدا شدن از نیمکتای دو نفره ابتدایی و نشستن رو صندلی های تک نفره و تک دسته که انگار بات سر جنگ دارن تنگ میشه
دلم برای اولین بار دیدن نمره هام به عدد تنگ میشه 😅
برای ذوق انشا نوشتن تو کلاس و از همه مهمتر خوندنش پای تخته
وارد شدن به دنیای مسابقات سخت و طاقت فرسای خوارزمی یا قرآنی 😬
برای جایزه گرفتن رتبه برترای هر کلاس و مدرسه
یا برای اینکه تو زنگ تفریح تند تند مشقامو بنویسم تا وقتی معلم میاد ببینه، خالی نباشه
وقتی بعد امتحان کلاسی معلم ورقارو میداد که من صحیح کنم 😎 (که خب این برا همه اتفاق نمیوفته 😂)
یا لذت اینکه پودمان برق داشتیم و باید میرفتیم کارگاه لامپ و سیم و مقاومت و اینارو سر هم میکردیم ، کلا یکی کارگاه یکی آزمایشگاه خودش یه دنیای جدایی داشت تو مدرسه..
عشق کنفرانس درسی که باید جای معلم میرفتیم و درس میدادیم..
یا وقتی معلم کار واجب داره 😬 ولی یهو یا از دفتر کارت دارن یا معاون پرورشی عزیز کار برات تراشیده (که هر چی باشه اون لحظه اونو به موندن تو کلاس ترجیح میدی) یا وقتی میگن خانوادهت اومدن دنبالت.. 😃
آخرشم که واقعا غول انتخاب رشته که هر لحظه سرتو میچرخوندی میخواستی یه رشته بری
راستش من هنوزم سر اینکه این رشته اومدم مرددم 😅
دبیرستانم که اصن قلدریه برا خودش
دست به یکی کردنا و پیچوندن معلما
الانم که به مدد الهی خوابیدن سر گوشی و چیزایی که روا نیست بگم.. 🙂😁
ولی کنار همشون اون تشنج اول مهری که وقتی تلوزیون شعر باز آمد بوی ماه مدرسه میذاشت 😐
وقتی مدرسه اردو میبرد بیرون شهر یا سینما که عجب لذتی داشت
یا وقتی خدا خدا میکردیم که ایام تعطیل تو هفته بیوفته
مخصوصا چهارشنبه 😅
ما که خیلی برف نداشتیم ولی حتی همون تعطیلی مدرسه به خاطر باریدن برف 🤤
ولی کنار همه اینا
همیشه بوده که دانشآموزا خودشونو برای یه روزی آماده میکردن
آماده ترکوندن مدرسه 😙
آماده غافلگیر کردن معلما وقتی وارد کلاس میشن
معلما عنصر مهمی بودن
چه وقتا که با یه معلم انقدر صمیمی میشدیم و میگفتیم و میخندیدیم
یا منتظر بودیم که زنگ اون معلم دوست داشتنی مون برسه
معلمای پایهمون که برامون کوتاه میومدن یا هیچ وقت کم نمیزاشتن
ولی یه چیزو خیلی خوب مطمئنم، که اگه معلمامون نبودن این اتفاقات میسر نمیشد..
چون همه اتفاقات ما به قبل معلم، خود معلم، و بعد معلم تقسیم میشه 😂😄
اره
دلم برای سادگیِ این دوازده سال تو این دنیای عجیب و شلوغ
تنگ میشه :)
پ.ن: ولی من هیچ وقت اون معلمایی که به جای درس بهم زندگی کردن رو یاد دادن، فراموش نمیکنم..♥️🌿
کاتب: زهرا الهدادی
هدایت شده از حرم حضرت فاطمه معصومه(س)
23.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا